تبليغاتX
غواص - آفتاب پرست

غواص

آفتابپرست حيواني كوچك است كه جهت همرنگ شدن با محيط پيرامونش رنگ عوض ميكند؛ به اين ترتيب او خود را از خطر حفظ كرده و بهسختي ديده ميشود. اما آفتابپرست چخوف يك پليس است!
آنتوان چخوف (1904 – 1860) در مورد دوره انحطاط روسيه بسيار نوشته است. او با گيدوموپاساندر فرانسه مقايسه شده است؛ او يك لحظه را در زندگي برخي آدمها بر ميگيرد و شخصيت و روان او را در چند صفحه نشان ميدهد. گرچه چخوف ضعف و سستيهاي روسيه را ميشناسد، امّا راهي براي حل اين مشكلات ارائه نميكند. آفتابپرست نمونهاي خوب و بارز از داستانهاي كوتاه او است.
گروهبان پليس آچوميه لوف ، در حالي كه شنل تازهاش را به تن كرده است و چيزي زير بغل دارد، در بازار گشت ميزند. پاسباني مو قرمز كه مقداري ميوه توقيف شده با خود حمل ميكند، به دنبال او در حركت است. سكوت بر همهجا حكمفرماست.
در بازار پرنده پر نميزند. در و پنجرههاي باز مغازهها نگاه غمگين خود را مثل دهانهاي گرسنهاي كه باز شده باشند، به دنياي بيرون دوختهاند.

ناگهان، آچوميه لوف صداي كسي را ميشنود كه فرياد ميزند: پس ميخواهي گاز بگيري، ها؟! جانور لعنتي! اين روزها سگها ديگر مجاز نيستند كه گاز بگيرند. واي! واي! جلويش را بگيريد!
زوزه سگي به گوش ميرسد. آچوميهلوف به جهتي كه صدا از آنسو ميآيد نگاه ميكند و سگي را ميبيند كه جستزنان به روي پا، از انبار چوب پينچوگين  بيرون ميدود. مردي با پيراهن سفيد، سگ را دنبال ميكند. مرد به سگ نزديك ميشود و ناگهان خودش را به جلو روي زمين پرت ميكند و پاهاي عقبي سگ را محكم ميگيرد. يك بار ديگر زوزه سگ به گوش ميرسد و يكبار ديگر فرياد مرد شنيده ميشود. چهرههاي خوابآلود در ميان قاب پنجرهها پيدا ميشوند و جمعيّتي كه انگار از زير زمين سبز شده باشند، دور آنها گرد مي‌آيند.

پاسبان ميپرسد: فكر ميكني اغتشاش شده باشد؟
آچوميهلوف به سمت چپ ميچرخد و به طرف جمعيت ميرود. نزديك در حياط، مرد سفيدپوش را ميبيند كه دست راستش را بالا نگهداشته و انگشت خونيناش را به جمعيت نشان ميدهد. در چهره نيمه مستش حالتي وجود دارد كه گويي ميگويد: صبر كن! اگر سزاي اين كارت را كف دستت نگذاشتم؛ خبيث لعنتي!
با ديدن مرد، آچوميهلوف تازه ميفهمد كه او خريوكين آهنگر است. باعث و باني تمام اين سر و صداها ـ يعني سگي سفيد و جوان با لكهاي زرد رنگ بر پشت ـ در حالي كه روي زمين، وسط جمعيت ولو شده، سرتا پايش ميلرزد و در چشمان پر آبش نگاهي حاكي از بياعتمادي پيداست.

آچوميهلوف در حالي كه راهش را از بين جمعيت باز ميكند؛ ميپرسد: چه خبر است؟ تو چرا اينجايي؟ انگشتت چه شده؟ تو بودي فرياد ميكشيدي؟
خريوكين ميگويد. قربان... من داشتم رد ميشدم، كاري هم به كار كسي نداشتم؛ ميرفتم تا در حوالي جنگل به دنبال ديميتري يويچ  بگردم كه ناگهان اين سگ بد ذات انگشتم را گاز گرفت. بايد مرا ببخشيد. من كارگرم، يك كار بخصوص در دست انجام دارم و بالاخره يك نفري بايد خسارت مرا بپردازد. چون شايد من تا يك هفتهاي نتوانم از اين انگشت استفاده كنم! قربان... هيچجاي قانون ننوشته كه اجباري براي تحمل آزار از جانب حيوانات وجود دارد! اگر آنها همه هوس كنند ما را گاز بگيرند كه ديگر نميشود توي اين دنيا زندگي كرد!
آچوميهلوف در حالي كه ابرو بالا و پايين مياندازد، با تحكم ميگويد: خوب، باشد. حالا اين سگ كي هست؟ من به اين قضيه جداً رسيدگي ميكنم. من به شما ياد ميدهم كه سگهايتان را همينطوري ول نكنيد! ديگر موقعش رسيده كه به آنهايي كه به قانون احترام نميگذارند درسي داده شود. من صاحب اين سگ را تنبيه ميكنم. به او ميفهمانم كه با كي طرف است!و در حالي كه به طرف پاسبان ميچرخد، داد ميزند: يلديرين  ببين اين سگ مال چه كسي است و در اين مورد گزارشي تهيه كن. سگ كشته خواهد شد. زود باش! به هر حال، فكر كنم يك سگ هار باشد. سگ كيست؟

يك نفر از لابهلاي جمعيت ميگويد: ظاهرش مثل سگ ژنرال ييگالوف  است.
ـ سگ ژنرال ييگالوف؟! هووم! يلديرين، شنلم را از تنم دربياور، هوا خيلي گرم است! مثل اين كه ميخواهد باران ببارد.
آچوميهلوف در حالي كه به طرف خريوكين ميچرخد، ميگويد: اين وسط يك چيزي هست كه من نميفهمم؛ آخر اين سگ چه طوري ميتوانسته تو را گاز بگيرد؟ قدش آنقدر نيست كه به سر انگشتان تو برسد. اين سگ، به اين كوچكي و تو به اين بزرگي! تو احتمالاً انگشتت به سوزني، چيزي گرفته و بريده، و آن وقت فكر سگ به سرت زده و خواستهاي كه از اين طريق پولي به جيب بزني. من آدمهايي مثل تو را خوب ميشناسم؛ شما خيلي بدجنسيد!

ـ قربان! او سيگارش را به صورت سگ پرت كرده، اما سگ كه احمق نيست، در عوض او را گاز گرفته.
ـ دروغ ميگويد قربان! او اصلاً نميفهمد چه ميگويد. اجازه بدهيد تا خود قاضي حكم بدهد. قانون ميگويد كه حالا ديگر همه با هم برابرند. من خودم يك برادري در اداره پليس دارم، اگر شما...
ـ حرف نزن!
پاسبان متفكرانه ميگويد: نه، اين سگ ژنرال نيست. ژنرال اين جور سگهايي ندارد. سگهاي او فرق دارند.
ـ مطمئني؟
ـ بله قربان! كاملاً مطمئنم.
ـ خودم هم اين را ميدانستم. ژنرال سگهاي گرانقيمتي دارد. اما اين يكي! اين نه موي درستي دارد نه شكل و شمايل حسابي. مردم چرا اينطور سگهايي را نگه ميدارند؟ هيچ ميداني اگر يك چنين سگي توي مسكو يا سن پترزبورگ پيدا شود چه ميشود؟ آنها ديگر صبر نميكنند ببينند قانون چه ميگويد، بلكه فوراً... و اين پايان ماجراست. خريوكين! تو درد كشيدهاي، و من از كنار اين موضوع به راحتي نميگذرم. بايد يك درسي به آنها بدهم!

پاسبان با صداي بلند فكرش را بيان ميكند كه: اما با وجود اين، شايد هم سگ ژنرال باشد! يك روزي من توي حياط ژنرال، يك سگ مثل اين را ديدم.
صدايي از ميان جمعيت ميگويد. مسلّم است كه اين سگ ژنرال است.
ـ يلديرين! كمكم كن تا پالتويم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو كه من آن را پيدا كردهام و برايشان فرستادهام. به او بگو كه نگذارد سگ به خيابان بيايد. احتمالاً سگ گرانقيمتي است. اگر هر كسي كه از راه ميرسد سيگارش را به دماغ او بكوبد، در مدت كوتاهي از بين خواهد رفت. سگ، حيواني بسيار دوست داشتني است. و تو، مرتيكه احمق! دستت را بياور پايين! لازم نيست آن انگشت مسخرهات را به همه نشان بدهي. تقصير خودت است!

ـ آشپز ژنرال اينجاست. بگذاريد از او بپرسيم. سلام پروخور یك دقيقه بيا اينجا! نگاه كن ببين اين سگ مال شماست؟
ـ اين سگ؟! ما هيچ وقت اينطور سگي نداشتهايم!
آچوميهلوف ميگويد: اين سگ ارزشش را ندارد كه در موردش پرسوجو كنيم. اين يك سگ ولگرد است. بيش از اين نميتوان چيزي گفت. اگر من ميگويم اين يك سگ ولگرد است، پس يك سگ ولگرد است! او كشته خواهد شد.
پروخور ادامه ميدهد: اين سگ مال ما نيست، اين سگ به برادر ژنرال كه تازه از راه رسيده تعلق دارد. ارباب من از اين جور سگها خوشش نميآيد، اما برادرش برعكس، خوشش ميآيد.
آچوميهلوف ميپرسد: پس برادر ژنرال، ولاديمير ايوانويچ  رسيده است؟و در اين حال لبخندي بر چهرهاش مي‌نشيند.

ـ خوب، خوب، پس او رسيده و من خبر نداشتم! آمده كه سري بزند؟
ـ بله قربان، براي ديد و بازديد آمده.
ـ خوب، خوب، پس ميگويي اين سگ اوست؟ خيلي خوشحالم. برشدار! يك سگ كوچولوي قشنگ. يك سگ كوچولوي تند و تيز چه گازي از انگشت يارو گرفته! ها، ها، ها. چرا ميلرزي كوچولوي خوشگل؟ اين يارو آدم پستي است.
پروخور، سگ را صدا ميزند و همراه با او دور ميشود. جمعيت به خريوكين ميخندد. آچوميهلوف او را تهديد ميكند:
ـ آخرش يك روزي ميگيرمت!
و در حالي كه خودش را در شنلش ميپوشاند، به راهش در ميان بازار ادامه مي‌دهد.

  • نوشته:  آنتوان چخوف
  • ترجمه: حسین بیدارمغز
  • + نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط nima  |