|
|
|
سروش صحت هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون.» |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط nima
|
