|
پدرم مى گفت حتماً دليلى داشته كه خداوند مرا اين طورى كرده است و من حرف پدرم را باور كردم.
از آن بچه هايى بودم كه اوضاع هميشه بر وفق مرادشان است. عاشق موج سوارى و ورزش بودم. موقعى كه اغلب بچه هاى همسن و سال من فقط به تلويزيون و كنار دريا فكر مى كردند، من دنبال راه هايى مى گشتم كه مى توانستم از طريق آنها مستقل تر شوم، كشورم را ببينم و براى آينده ام نقشه بكشم.
كار كردن را از ۱۰ سالگى شروع كردم. ۱۵ ساله بودم كه بعد از مدرسه، يك تا سه جا كار مى كردم و آن قدر پول درآورده بودم كه بتوانم موتوسيكلت بخرم، در حالى كه حتى نمى دانستم چطور بايد با آن رانندگى كنم. بعد از پرداخت پول نقد براى موتور و پرداخت يك سال حق بيمه كامل به پاركينگى رفتم و موتورسوارى ياد گرفتم. بعد از ۱۵ دقيقه تمرين به طرف خانه راه افتادم. ۱۵ ساله و نيم بودم و تازه گواهينامه رانندگى موتور را گرفته بودم، موتورى كه زندگى ام را به كلى عوض كرد.
از آن موتورسوارهايى نبودم كه آخر هفته ها، محض تفريح موتورسوارى مى كنند، بلكه عاشق موتورسوارى بودم و هر روز موقع بيكارى و در هر فرصتى كه به دست مى آوردم، به طور متوسط روزانه ۵۰ كيلومتر موتورسوارى مى كردم. وقتى در جاده هاى كوهستانى پرپيچ و خم موتورسوارى مى كردم، طلوع و غروب خورشيد به نظرم بسيار دل انگيزتر مى آمد. حتى حالا هم مى توانم چشم هايم را ببندم و خود را سوار موتور احساس كنم. اين احساس از راه رفتن هم برايم طبيعى تر است. هنگام موتورسوارى، باد خنكى به صورتم مى خورد و آسايش و رهايى كاملى را در خود احساس مى كردم. در دنياى بيرون، جاده هاى گسترده را كشف مى كردم و در دنياى درون به اين فكر مى كردم كه زندگى ام چگونه خواهد بود.
در ظرف دو سال، پنج بار موتوسيكلتم را عوض كردم و همه جاده هاى كاليفرنيا را زير پا گذاشتم. هر شب مجلات موتوسيكلت را مى خواندم تا اين كه شبى يك آگهى تبليغ يك موتوسيكلت چشمم را گرفت. يك موتوسيكلت گل آلود با ساكى بر تركش، كنار جاده اى جلوى علامتى بزرگ ايستاده بود و روى تابلو جمله «به آلاسكا خوش آمديد» به چشم مى خورد. يك سال بعد با موتوسيكلتى به مراتب گل آلوده تر، جلوى همان تابلو عكس گرفتم. بله ، از موتور خودم عكس گرفتم. در ۱۷ سالگى توانستم تك و تنها با موتور به آلاسكا بروم و هزاران كيلومتر بزرگراه پر از گل و لاى را فتح كنم.
قبل از آن كه اين سفر هفت هفته اى و ۱۷ هزار كيلومترى را شروع كنم، دوستانم مى گفتند ديوانه هستم. پدر و مادرم مى گفتند بايد صبر كنم. ديوانه صبر چرا از بچگى آرزو داشتم همه كشور را با موتور بگردم. انگيزه اى قوى در درونم فرياد مى زد كه اگر حالا به اين سفر نروم، هرگز نخواهم رفت. تازه از كجا معلوم كه فرصتش را پيدا مى كردم. بعد از مدرسه بايد به كالج مى رفتم و درس مى خواندم. بعد هم نوبت شغلى بود و خانواده اى. نمى دانستم فقط براى ارضاى خود اين كار را مى كردم يا قرار بود با انجام اين كار دوره بچگى را پشت سر بگذارم و مرد شوم. فقط مى دانستم در آن تابستان بزرگترين ماجراى زندگى خود را تجربه خواهم كرد.
تمام كارهايم را رها كردم. چون فقط ۱۷ سال داشتم، بايد از مادرم رضايت نامه اى مى گرفتم كه در آن مى نوشت اجازه دارم به اين سفر بروم. ۱۰۰۴ دلار، دو ساك كيسه اى و يك جعبه پر از نقشه را محكم به ترك موتورم بستم و چراغ قوه و احساسات فراوانم را برداشتم و به طرف آلاسكا و ساحل شرقى حركت كردم. با آدم هاى زيادى ملاقات كردم و از زيبايى خالى از ظرافت و زندگى خشن آنها لذت بردم و خدا را به خاطر فرصتى كه به من داده بود، شكر كردم. گاهى اوقات دو - سه روز مى گذشت و من هيچ كس را نمى ديدم و صدايى نمى شنيدم و در سكوتى بى انتها مى راندم و فقط باد بود كه دور كلاهم مى چرخيد و با من مسابقه مى داد. موهايم را كوتاه نكردم. هر وقت پيش مى آمد با آب سرد، خود را مى شستم. در طول سفر چند بارى هم مجبور شدم با خرس ها كلنجار مختصرى بروم. اين مهيج ترين بخش سفرم بود.
بعدها به چند سفر ديگر هم رفتم، ولى هيچ كدام با سفر آن تابستان قابل مقايسه نبود. آن سفر در زندگى من جاى خاصى دارد. هرگز نمى توانم به عقب برگردم و مثل آن سفر، تك و تنها روى موتور بنشينم و جاده ها، كوهستان ها، جنگل ها و آب هاى يخ زده را كشف كنم. ديگر نمى توانم آن سفر را دقيقاً به همان شكل تكرار كنم، چون در ۲۳ سالگى در خيابان لاگونابيچ، موتورسوارى مست كه فروشنده موادمخدر بود، با موتورش به من زد و باعث شد از زير دنده ها به پائين فلج شوم.
موقع تصادف جسماً و روحاً بهترين وضع را داشتم. مأمور پليس تمام وقت بودم و روزهاى تعطيل موتورسوارى مى كردم. ازدواج كرده و از نظرمالى هم تأمين بودم. آنچه را كه مى خواستم در اختيار داشتم، ولى در عرض كمتر از يك ثانيه، همه زندگى من تغيير كرد. ۸ماه در بيمارستان بسترى بودم، همسرم از من جدا شد، كارم را از دست دادم و در مجموع، همچنان كه با درد مزمن و صندلى چرخدار كنار مى آمدم، ديدم آرزوهايى كه براى آينده داشتم، كم كم از دسترسم دور مى شوند. خوشبخانه توانستم آرزوهاى جديدى را در ذهن بپرورانم و خشنود باشم.
وقتى به سفرهايم فكر مى كنم و به جاده هايى كه پشت سر گذاشته ام، مى بينم چقدر خوشبخت بودم كه توانستم چنين كارى بكنم. يادم مى آيد هر بار كه سوار موتور مى شدم به خودم مى گفتم: «همين حالا اين كار را بكن. حتى اگر در شهرى دود گرفته هستى، از زندگى لذت ببر، چون نمى توانى روى به دست آوردن فرصتى دوباره در همان جا و يا انجام همان كار، حساب كنى.»
بعد از تصادفم، پدرم گفت حتماً دليلى داشته كه خداوند مرا اين طورى كرده است و من حرف پدرم را باور كردم.
آن سانحه از من انسان قوى ترى ساخت. به قسمت ادارى اداره پليس برگشتم، خانه اى خريدم و دوباره ازدواج كردم. حالا كار مشاوره انجام مى دهم و سخنران حرفه اى هستم. گاهى وقتى زندگى دشوار مى شود، ياد كارهايى كه كرده ام و كارهايى كه بايد بكنم و ياد حرف هاى پدرم مى افتم. بله، حق با او بود. مسلماً خداوند براى اين كار دليلى داشت. مهمتر از همه، يادم مى آيد كه از هر لحظه عمرم بايد استفاده كنم. شما هم اگر مى توانيد كارى كنيد، زود دست به كار شويد، معطل نكنيد!
