تبليغاتX
غواص

غواص

من بیگانه ام

 در این سرزمینی که زیر سنگینی آبهای دریا قرار دارد

خورشید با حلقه  پرتوانش مرا مینگرد

و هوا در میان دستانم جاریست

به من میگویند که در اسارت زاده شده ام

هیچ جهره آشنایی نمیبینم

آیا سنگی بودم پرتاب شده به اعماق آب؟

آیا میوه ای بودم سنگین برای شاخه خود؟

اینجا بر روی درختی که باد در گوش برگهایش نجوا میکند

به انتظار ایستاده ام

چگونه از تنه لغزنده اش بالا روم؟

میخواهم از بلندای شاخسارانش

به تماشای دودی بنشینم

که از اجاقهای سرزمین مادری ام برمیخیزند.

                                                                         ادت سودرگران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط nima  | 

هنوز هم نفسم سر جاش نیومده...چرا؟...خوب برام برای اینکه بابام رفت.رفت.رفتش دیگه..آره...رفتش.

شب آخر که نیمه هوشیار بود...مثل ماهی که تازه از آب گرفتنش...وای...چی بگم آخه. 

دیگه کپسول اکسیژن هم جواب نداد...توبیمارستان فقط ۳ روز زیر دستگاه دوام آورد بعدش تموم کرد دیگه

 زنده نبود.نمیدونم دیگه کی میتونم ببینمش...دیروز عکسشم بردم که بزنن روی سنگش...نمیدونم ...یاد

ناله های شبهاش میافتم به خودم نهیب میزنم راحت شد سرطان خوب نیست آدمارو میکشه...خیلیم با

درد...بقیه اش باشه اگه عمری موندش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط nima  |