در این سرزمینی که زیر سنگینی آبهای دریا قرار دارد
خورشید با حلقه پرتوانش مرا مینگرد
و هوا در میان دستانم جاریست
به من میگویند که در اسارت زاده شده ام
هیچ جهره آشنایی نمیبینم
آیا سنگی بودم پرتاب شده به اعماق آب؟
آیا میوه ای بودم سنگین برای شاخه خود؟
اینجا بر روی درختی که باد در گوش برگهایش نجوا میکند
به انتظار ایستاده ام
چگونه از تنه لغزنده اش بالا روم؟
میخواهم از بلندای شاخسارانش
به تماشای دودی بنشینم
که از اجاقهای سرزمین مادری ام برمیخیزند.
ادت سودرگران
