تبليغاتX
غواص

غواص

نفسم بند اومده...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط nima  | 

نیم ساعتی میشه که از تهران رسیدم.صدای گرومب گرومب اومد.فکر کنم پاینیان نمیدونم شایدم بالائیان که اونم که ما طبقه آخریم؟!سرما احساس نمیکنم...پدر..بابامو میگم الان بردمش تا دستشوئی اسپری و کپسول بهش زدم آخه دهنش باز مونده بود وقتی خواب بود من  نگاش میکردم...چونکه ریه راستش که میگن ماله نفس بیرون دادنه خراب شده بزور بیرون میداد...ترسیدم گیر میکرد نصفه میومد بیرون...چشماشم دیدم وقتی خوابه باز که میشه سفیدیش معلوم میشه یعنی خوب نیمه بازه.چیا گفت:هیچی.گفت:آخی آخی بعدم گفت یا الله بعضی وقتا هم میگه اولدوم خدا اولدوم.یه همچین چیزایی ترسیدم نه زیاد یه کم کمتر "قبولوندن یه چیزایی واسه خود آدم یه کم زمان لازم داره یا سخته. بازم صدا اومد دیشبم یه صداهایی میومد نشسته بودم اینجا همین موقعها صدای ناله یا جیغ خیلی خیلی یواش اومد اولش ترسیدم خواستم بروم نیارم ولی واقعا ترسیده بودم وقتی تکرار شد از پشت کامپیوتر بلند شدم عقب عقب رفتم .درو باز کردم مثل کسی که منتظر فراره ولی خودشم نمیدونه هنوز واسه چی ایست کرده..برگشتمو نشستم سر جام ...بگذریم چون الان که امشبه.خواستم تو جمهوری سوار موتور بشم پام به ترکبند گیر کرد و خودم و موتورو "موتور بغلی افتادیم زمین بعد از 5 ثانیه مکث تفکر بر انگیز بلند شدمو...تا رفتمو رسیدمو باز رفتمو رسیدم ماکارونی خوردمو× سیگار کشیدمو سوار مترو شدمو رسیدم خونه و رسیدم به اولهای این چند خط که تازه یه قسمتهایی از امروز و دیروزم بود .و این یعنی نوشتن یعنی فکر کردن یعنی زندگی من و البته همه چی....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط nima  | 

کسی از این راه عبور نخواهد کرد/

 

                    /جز باد/

                                         / که او را نخواهی دید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط nima  | 

اون مردي که گفت:


من ترجيح ميدم خوش شانس باشم تا خوب.
عمق زندگي رو ديده بود.                          


افراد از اينکه با شرايطي مواجه بشن که شانس تاثير زيادي در زندگي داره واهمه دارن
فکر اينکه خيلي چيزا از کنترل آدم خارجه واقعا وحشتناکه.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط nima  |