تبليغاتX
غواص

غواص

همسر بیوفا

به کنار رودخانه بردمش

بدین گمان که بی شوی است

حال آنکه او شوهر داشت

قرار ما در شب عید سن ژاک بود

هنگامی که چراغها خاموش میشوند

در خلوت آخرین حصار

به پستانهای خفته اش دست کشیدم

وسینه اش

چون خوشه های سنبل به رویم گشوده شد

و خشکیه دامن آهار زده اش

چنان چون پارچه ای ابریشمین

که با دوازده کارد توأمان دریده باشند

در گوش من صدا کرد

بر حاشیه جاده ها

قله های بی نور درختها بزرگ میشوند

وافقی از سگها

در دور دست رودخانه عوعو میکرد

آنگاه که از بوته تمشکها

و خارها و جگن ها گذشتیم

خواباندمش و گیسوان بافته پریشتش

در خاک نرم فرو رفت

و چاله ای درست کرد

دستمال گردنم که باز شد

او دامن از تن کند

و سپس،هنگام که کمر بند وششلولم را گشودم

اوسینه بند های چهار گانه اش را

نه گل های مریم و نه حلزون ها

پوستی به آن لطافت دارند

ونه بلورها را در زیر مهتاب

ونه بلورها را در زیر مهتاب درخششی چنان تابناک است

رانهایش چون ماهیان لغزنده بر من میلغزیدند

نیمی تمام حرارت

نیمی پر از برودت

من آن شب چهار نعل

بر مادیانی صدف گونه تاختم

بی عنان و بی رکاب

من مرد هستم و فاش نمیکنم

آنچه را که او به من گفته است

تو و دانایی مرا وا داشت

تا محتاط تر باشم

آلوده بر بوسه ها و شنها

از رودخانه گذرش دادم

تیغه های زنبق ها

با نسیم شب ستیزه میکردم

من چون کولی کاملی

چنان که بایسته است رفتار کرده ام

هنگام وداع

او را سوزن دان بزرگ قشنگی دادم

لیک نخواستم گرفتارش باشم

چرا که شوی داشت

وهنگام که به سوی دور میرفتیم

مراگفت دوشیزه است.

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط nima  | 

استالین روزی گفته بود: ((هر مرگ یک تراژدی است

 ولی مرگ میلیون ها نفر تنها یک آمار است))...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط nima  |