|
نوشته: ديالكتيك سقراطي رئيس جمهور در پيروزي نهضت ملي هستهاي ايران از آقاي مجتبي زارعي و در مركز پژوهش و اسناد رياست جمهوري تهيه و نوشته شده است. نويسنده به مقايسه روش مناظره سقراط حكيم و رئيس جمهوري آقاي احمدينژاد پرداخته و در نوشته خود از مشابهتهاي اين دو مناظره ياد ميكند و براساس آن نظرپردازي مينمايد. درج مقاله جهت مطالعه و يا نقد خوانندگان است. شبكه فونيكس چين در گفتگو با دكتر احمدينژاد از وي ميپرسد، شما فردي شجاع هستيد، جورج بوش مدام با زبان زور عليه جمهوري اسلامي حرف ميزند و قصد آن دارد تا به ايران حمله كند، آيا شما نگران نيستيد يا نميترسيد كه اين تهديدات جامه عمل بپوشد؟ احمدي نژاد اما در پاسخ چنين اظهار ميدارد: <ترس> چيست؟ و آن را با چه <حروفي> مينويسند؟! گزارشگر تايم در <ژانري> ديگر كنفرانس ضد هولوكاستي در ايران را بهانهاي براي محكوميت احمدينژاد در يك گفتگو مبدل ميسازد و از رئيسجمهور چنين پرسش ميكند: <چرا ايران به جاي برگزاري كنفرانس ضد هولوكاستي، مبتكر كنفراسي براي صلح نميشود؟> احمدينژاد به جاي پاسخ به اين پرسش كلّي، مبهم و سقيم، وارد جزئيات ميشود و از پرسشگر تايم ميپرسد: شما اگر سرما خورده باشيد، ميبايد علت سرما خوردگي را از بين ببريد. هولوكاست چيست و اساس آن كدام است؟ بهانه تأسيس اسرائيل موضوعي به نام هولوكاست است. هولوكاست چه ربطي به فلسطين دارد؟ احمدينژاد ميافزايد: اگر هولوكاست واقعيت است، چرا اجازه نميدهند درباره آن تحقيق شود؟ اگر به اين سؤالها جواب بدهيم، خود به خود مسئله حل ميشود. رژيم اسرائيل براساس هولوكاست به وجود آمد، حال اگر هولوكاست واقعيت نداشته باشد، چه خواهد شد؟ گزارشگر تايم از دري ديگر وارد ميشود، گو اين كه چون بنيان سفسطه را بر باد ديد، در آرايش سؤالات خويش، روح وروان رئيس جمهور را مورد حمله قرار ميدهد؛ حملهاي كه سوفيستهاي آتني پس از درماندگي و ناكاميهاي هرباره در فنون جدلي به سقراط وارد مي كردند. امّا پاسخ سقراط به سفاهت اين طايفه سفسطهگر آتني هرگز از مرز فضيلت دور نشد. اما پرسش گزارشگر تايم از رئيس جمهور پس از درماندگي در اقامهي دليل چنين است: <ببخشيد كه سؤالهاي خصوصي از شما ميپرسم، شما در دوران كودكي و جواني از خانواده خوبي برخوردار بودهايد؟!> رئيس جمهور اما باز هم اين فن پرسشگر را با پرسشي ديگر عقيم ميكند و ميپرسد منظورتان از خانواده خوب چيست؟ رئيس جمهور ملت كهن و بزرگ ايران بيآنكه بر پرسشگر سوفيست خرده گيرد، به وي ميگويد: <بله! ما يك خانواده بسيار صميمي بوديم و همه همديگر را دوست داشتيم. خانوادهاي كاملاً همبسته بوديم و احترامات متناسب با آيين و سنتهاي ايراني در اين خانواده جاري بود. خانوادهاي صميمي و مستحكم؛ مثل اغلب خانوادههاي ايراني>. به گمانم اين نوع پرسش و پاسخ را ميتوان به سنتهاي بازانديشي شده آتنيهاي اواخر قرن چهارم و بخشي از قرن پنجم پيش از ميلاد در جدال با سقراط و سقراطيان ارجاع كرد. ما در اين نوشتار سعي خواهيم كرد پس از ذكر احوال و طرح اجمالي زمانه سقراط و نيز بيان مؤلفههاي <منطق جدلي> و <ديالكتيك سقراطي> در مواجهه با سوفسطائيان آتني، به كار بست روش سقراطي از سوي رئيسجمهور در مواجهه با سوفسطائيان عصر جديد و حكمرانان سفسطهجو و فريب كار غرب سياسي در هزاره اخير ميلادي اشاره كرده و كشاكش پيروزي روشمند ايرانيان در نهضت ملي هستهاي را براساس منطق يادشده تبيين نماييم. سؤال اصلي اين است از چه روي، مطالبه رئيس جمهور و تمامي ايرانيان حول انرژي هستهاي طي كمتر از دو سال به يكي از ماندگارترين شعارهاي اين سامان مبدل گرديد؟ شعار و مطالبهاي كه اكنون حتي به تمامي مراسم شيرين و حزين آييني در ايران راه يافته است. اين در حالي است كه رئيسجمهور و ملت ايران براي طرح و تثبيت اين شعار، هرگز از مزاياي ثروت، قدرت و تبليغات به مفهوم پروپاگاند مدد نگرفتهاند؛ گو اينكه شعارهاي فراواني در سالهاي گذشته حول مسايل فرهنگي و سياسي، با طمطراق خاص و همبسته با قدرت و ثروت طرح و القاء ميشدم، اما اكنون ديگر اثري از آن در جمع ايرانيان نيست. <جامعه مدني>، <پلوراليسم> و <تلورانس>، مفاهيمياند كه براي القاي آنها، ميليونها كلمه نگاشته شد و براي تثبيت آنها به تهيهي فيلم و خلق دها رمان مبادرت گرديد، اما اكنون بيشتر به كالاهاي لوكس پشت ويترين شباهت دارد تا چيزي ديگر. به ديگر سخن پرسش آن است كه احمدينژاد به مدد كدامين روش توانسته است سطح شعار ملي <انرژي هستهاي حق مسلم ماست> يا <انرژي هستهاي به جان ما بستهاي> را تا اين اندازه ارتقا بخشد و آن را در رديف شعارهاي ماندگار تاريخ معاصر ايران قرار دهد. شعارهايي چون <استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي> <مرگ بر شاه> و <درود بر خميني(ره)> كه ماندگاري آنها محصول گذشت سالهايي طولاني و تقديم جانهايي پاك و منزه است، اما طي كمتر از دوسال شعار و مطالبهاي ملي حول انرژي هستهاي، همانند شعارهاي گفته شده نيز چنين درخشيد و ماندگار شده است. شكلگيري اين فرايند را ميتوان در قالبهاي مختلفي مورد تحليل و تبيين قرار داد، اما نگارنده بر آن است كه ايجاد مفاهمه گسترده و ملي كنوني كه ثمره آن پيروزي و تثبيت نهضت ملّي هستهاي ايرانيان بوده، به دور از صدفه و اتفاق و حاصل كاربست عقلانيتي روشمند و سياستي حكمتآميز از سوي رئيس جمهور است كه ما در اين نوشتار از آن به <ديالكتيك سقراطي رئيسجمهور در تثبيت نهضت هستهاي> تعبير نمودهايم. زمانه سقراط، اما مشابهت فراواني با عصر جديد دارد. عصري كه در آن <دموكراسي آتني> غلبه يافت و آخر الامر <جام شوكران> را به سقراط چشانيد. اما سقراط هرگز نمرد و روز به روز به حيات خويش تداوم بخشيد، چه اين كه سقراط معلم فضيلت و حكيمي حقيقت جو بود. شهادت سقراط اگرچه علامت تغلب سياست در دولت - شهر آتني است اما به روشني مؤيد دوري سياست از فضيلت و حقيقت ميباشد. گفته ميشود 400 هزار نفر در دولت - شهر آتن زندگي ميكردند و بردگان، اسراي جنگي وكارگران فصلي نصف اين جمعيت را تشكيل مي دادند. اينان جماعتي بودند كه مجاز به استفاده از مزايا وحقوق شهروندي نبودند. علاوه بر نصف جمعيت يادشده، عدد خارجيان مقيم نيز به 70هزار نفر ميرسيد كه بر تجار و محصلين مشتمل بوده و اين گروهها نيز براي حضور در تعيين سرنوشت خود بايستي تحت لواي يك شهروند آتني قرار ميگرفتند. 50 هزار از 130 هزار نفر جمعيت باقي مانده، زناني بودند كه برابر قانون حق دخالت در امور سياسي را نداشتند. جالب است بدانيم كه در همان 80 هزار نفر جمعيت باقي مانده نيز، افراد زير 18 سال از مشاركت در تعيين سرنوشت خويش محروم بودند. نهايت اين كه دموكراسي آتني زمانه سقراط صرفاً يك هشتم كل جمعيت دولت شهر آتن (قريب به 40 هزار نفر) را نمايندگي ميكرد. از اين رو مشاركت سياسي، وجهي سياسي و اشرافي پيدا كرد و به رشد نحلهاي منجر گرديد كه در تاريخ به <سوفسطائيان> شهرهاند. چه با كمك اين نحله ميشد به جاي صرف وقت در تعليم و تربيت، چند و چون كسب قدرت به ماهو قدرت را فراگرفت و اين خود آغازي براي جدال حقيقت و سياست گرديد. در يك پژوهش تبارشناسانه و شجرهيابي بين <دموكراسي آتني> و <ليبرال دموكراسي> كنوني، هم زباني و هم داستاني هاي آشكاري را ميتوان يافت. در دهكده جهاني <مك لوهان>، همانند بنيانهاي دموكراسي در دولت شهر آتن، قريب به اتفاق ملتها، جز اهالي غرب، جزو شهروندان درجه دوم به شمار ميآيند. پذيرش زبان غربيان به عنوان زبان و فرهنگ واحد جهاني جزو مسلمات به شمار آمده و تمكين به استيلاي آن از الزامات مشاركت ملّتها و دولتها در اداره جهان محسوب ميشود. موسسات فرامملكتي فرهنگ واحد جهاني در حوزههاي حقوق، سياست، اقتصاد، امنيت و... نمايندگان حقيقي ملتها به شمار نميآيند و حافظ منافع اليگارشي حاكم بر دهكدهي جهاني ميباشند. چه بسا مردماني كه در اين دهكده كوچك، قادر به تهيه قوت لايموت خويش نيستند، با گرسنگي دست و پنجه نرم ميكنند و هر روز هزاران نفر در حسرت آب و غذا، مرگ را در ميان ميگيرند. كارتل ها و كمپانيداران كنوني همان اليتيسم زمانهسقراطاند كه اكنون در نقاب ليبرال دموكراسي، اليگارشي آتن را تجديد نمودهاند، جان حكما را در شيشه كرده و حاكميت فضيلت را بر نميتابند. اكنون حكمرانان ليبرال دموكراسي قادرند در صورتي كه امر بين ايشان و سايرين واقع شود، حتي در منظر و مراء عمومي، همه چيز را به نفع خود وتو كنند، و جام زهر را به حكما و فضلاي عالم بنوشانند. تخصصي بودن سياست ورزي و انسداد مرزهاي مشاركت، آتنيها را بر آن ميداشت تا حول سوفسطائيان گردآيند و بدين طريق فنّي را فراگيرند كه به آموزش چيرگي بر حريف ميپرداخت و به معلمان چنين كلاسي و روش چنين آموزشي نيز سوفيست و سوفسطاييگري اطلاق ميگرديد. اينان حرفهاي جز آموزش جدلي نميدانستند، لذا آموزش، قدرت و ثروت زمانه سقراط با فنون خطابه و آيين جدلي توا‡م گرديد. از اين رو هيچ مبنايي جز فايدهمندي در حوزههاي سهگانه گفته شده ملموس نبود. اصالت عمل((pragmatism به جاي فضيلت عمل نشست. مفيد، هر آن چيزي بود كه فايده داشت. امّا فايده براي چه كساني و چه چيزي؟ <كلّيتي> به رسميت شناخته نميشد تا ملاك و مناط سنجش قرار گيرد. لذا معلوم بود كه افراد به دنبال تشتت باشند و به حق خويش قانع نباشند. نتيجه اينكه پريشاني در افكار و عقايد نضج گرفت و بنيانهاي اخلاقي سست شد. ديگر چيزي وجود نداشت تا اعتبار و تكيهگاه قانون به شمار آيد. مشروعيتها متزلزل گرديد. سقراط هرچند به نحلهاي توحيدي و شريعتمدار تعلق ندارد، امّا در اين ميان دنبال چيزي بود كه شايد فرايند استكمالي آن چيزي جز آن هم نباشد. چه اينكه او اين فرايند را از طريق رجوع به فطرت و طبيعتي حقيقت گرايانه دنبال ميكرد. او عليه سخنوران سوفيست قيام كرد. با <ايپياس>، <گرگياس>، <پروتوگراس>، <هراكليتوس>و همه رهبران و طايفه اصالت عمل در افتاد. طايفهاي كه عالم را حركت و تصرّم محض ميدانستند و هيچ امر <كلّي> را به رسميت نميشناختند. معيار، انسان بود. انسان نه از آن حيث كه يك <كلّي> به شمار آيد، بلكه هر يك از انسانها. لذا معيار ثابتي براي اثبات حقيقت وجود نداشت و حقايق متنوع و متلوّن بود. چيزي شبيه به <ما بعد مدرنيته> و به خصوص در وضع و مقام <پست مدرنيسم> كه حقيقت متكثر را نمايندگي ميكند و صد البته در بين حقايق متكثر دهكده جهاني در وضعيت ليبرال دموكراسي، شأن و مقام حقيقتي بالاتر است كه همراه با تقلّب و زور باشد. <الحق لمن غلبه>، حق با كسي و جرياني است كه غلبه پيدا كند و تو خود نيك ميداني كه همين سفسطه و حكمرانان سوفيست زمانه با اين زبان بر عالم غلبه دارند. از اينرو ميتوان گفت <مطلق گرايي> و <انحصار طلبي> از خصايص و كار ويژههاي سوفسطائيان و خلف آن دموكراسي ليبرال است. چه اين كه سوفسطائيان خود را دانا به همه چيز و <عقل كل> زمانه ميدانستند در حالي كه سقراطيان خود را دوستدار دانايي و معرفت به شمار ميآورند و مگر نه اين كه ليبرال دموكراسي امروز، خود را مرجع اكنون، مبداء ديروز و پايان تاريخ فردا اعلام كرده است. پس اگر چنين است پاسخ هماني است كه سقراط در پي اثبات آن بوده، كه همان مستولي بودن <جهل مركب> بر سوفسطائيان است. سقراط به عنوان جستجوگر حقيقت در پي آن بود تا به آنها بفهماند كه <مطلع نيستند كه نميدانند!> و مگر رفتار و گفتار فوكوياما و هانتينگتن و بوش و بلر به جز روش سقراطي شايسته دريافت پاسخي ديگر است؟! نگاهي حتّي گذرا به كارنامه سياه مغربيان و مؤسساتي چون شوراي امنيت خود مؤيد وضع و مقام منحط سياست در دهكده جهاني است. معلّم اخلاق، سقراط شهيد امّا به دنبال حقيقتي بود كه مورد اتفاق نوع بنيآدم باشد. دموكراتهاي آتني كه دموكراسي آتني دست پخت آنهاست، در مقابل مقام استدلالي - ديالكتيكي سقراط، با ارائه براهيني غير مرتبط، مكرر از اين شاخه به آن شاخه ميپريدند، چون آنچه آنها ميانديشيدند، نه كشف حقيقت و ارتقاي فكر و تربيت روح كه <اسكات خصم> بود. آنها در انديشه حل مسأله نبودند، بلكه <مذاكره> و <مباحثه> را همانند <جنگ افزارهاي> صحنه نبرد تلقي نموده و با همينهاي به مثابه يك جنگجو به صحنه <بحث> وارد ميشدند. <سقراط>، خبرسازترين فرد و حكيم زمانه بود كه پايدارياش در جستجو و كشف حقايق، تمثيلي از او ساخت كه به دليل مستظهر بودن به عقل، او را قهرمان تابناك خرد ناميدهاند و به همين دليل نفوذ خاصي در بين مردمان عصر خويش داشت. سقراط به دنبال آن بود كه آدمي خويش را بشناسد و شناخت و علم به خويش را همان تقوا و تقوا را هم علم و اين علم را نيز آموزشي و آموختني ميدانست. لذا، او دموكراسي آتني گرفتار در كمند آريستوكراسي معطوف به كار ويژههاي اليگارشيك را بر نميتابيد و به فرد، فرد آتني بشارت ميداد كه در صورت لياقت و كسب فضيلت، سعه وجوديشان ظرفيت هر شأن و مقامي را پيدا خواهد كرد. از اينرو با شاگردان آتنياش در <آگورا> ( (Agura(ميدان بزرگ شهر) مينشست و بحث ميكرد، به دنبال طبقه ممتازين نبود و به حرفهاي تبليغاتي كه وي را مورد ريشخند، قرار ميداد، هرگز توجهي نميكرد. بينيهاي سقراط از آن روي كه منافذ گشادي برخوردار بود، وي را مورد طعنه طايفه سفسطهگر قرار ميداد، امّا سقراط ميگفت مگر نه اينكه بيني براي تنفس كشيدن است؟ پس اگر چنين است، سوراخهاي گشاد بينيام راه نفس كشيدن را هموارتر ميكند. رقباي سوفيست سقراط طَر-في از اين طعنهها نميبستند. گو اين كه سقراط با هر كسي كه حرفهايش را گوش ميكرد، مينشست و حرف ميزد و حرف ايشان را گوش ميكرد. به نظرم صرف نظر از اينكه مباني رفتاري و نظام تصميمسازي احمدينژاد بر معارف اسلامي و شيعي ابتناء يافته و عاشورا، عاشوراييان و فلسفه مهدويت، مؤلفه بنيادين تفكر رئيس جمهور است، معالوصف ميتوان گفت، سقراط و ديالكتيك سقراطي، قهرمانان روشمندي احمدينژاد دربحث و مذاكره با بيگانگان ميباشد. رقباي احمدينژاد برآن بودند كه رياست جمهوري به او نميآيد! اشكالي كه البته، ليبرالها بر <رجايي> هم وارد مينمودند. يكي از سياسيون كه برخي اوقات حرفهايش از جادهي عقل خارج ميشود، عدم شباهت احمدينژاد به روِساي جمهوري! را حتي در استوديوي خبري صدا و سيما نيز بيان كرد و كماكان نيز او و دوستانش چنين ميكنند، اما رئيس جمهور به مدد <ديالكتيك سقراطي> و بياعتنا به اين سوفسطائيان در حال كار و مباحثه با مردمان در <آگوار>هاي ايران است. رئيس جمهور اما اكنون با مدد از ديالكتيك سقراط پيش رفته است؛ روشي كه خود سقراط آن را به< >telenchus موسوم نموده، (چيزي شبيه سؤال پيچ كردن خودمان). البته رئيس جمهور اين روش سقراطي را در مواجهه با بيگانگان بيش از رقباي داخلياش مورد استفاده قرارداده است. سقراط البته به دستانداختن و استهزاء< >ironie نيز شهره ميباشد. البته بهره جستن از مثل اتصال ويژه خواران متنفذ با شيلنگهاي چند اينچي، استهزاي سقراطي كساني است كه مبارزه با ويژهخواري را، بيثبات سازي سرمايهگذاري در ايران ناميدهاند. وقتي به كارنامهي احمدينژاد در پيروزي نهضت ملي هستهاي نگاه كنيم، كاربست اين فن را بيشتر مييابيم. نگارنده برآن است كه رئيس جمهور اكنون با استمداد از آموزههاي روش سقراط، مبدع <سياست مناظرهاي> است و ميتوان مدعي شد از بين حكمرانان جهان، صرفاً اوست كه ميتوان وي را <رئيس جمهور پرسش و پاسخ> ناميد. بسياري از مقامات عاليرتبه ايراني و روِساي جمهور برخي مقاطع تاريخي ايران در مذاكره و مباحثه با بيگانگان در مقام متهم بازجويان نظام سلطه و كمپانيداران قرار گرفتهاند. اما اين بار وضع متفاوت شده و رئيس جمهور، خود در مقام پرسش از دنيا و نيز بازجوي حكمرانان سفسطه جو منزلت يافته است. نگارش نامه به فرعون زمان؛ جورج دبليو بوش، گفتگوي مكتوب با ملت آمريكا و ارسال نامه به صدر اعظم آلمان و همچنين اصرار رئيس جمهور بر اجراي <سياست مناظرهاي> بين خود و رئيس جمهور آمريكا در آگوراهاي جهان، مسبوق به كاربست چنين ديالكتيكي است. سقراط و روش سقراطي، الگوي بيبديل جدال با سوفسطاييان زمانه است. احمدينژاد اكنون خبرسازترين رئيس جمهور جهان است و همانند ديالكتيك سقراطي به طعنهها و نيشخندها بياعتناست؛ از آن روي كه حريف سفسطهجو را مستأصل ساخته تا از سر استيصال به تناقض مأخوذ از ناداني خويش اقرار نمايد. سقراط نيز چنين ميكردو حريف خويش را دست ميانداخت، اما درآيند و روند سؤال و جوابها، به دنبال <اسكات خصم> نبود، بلكه به دنبال كشف حقيقت، ارتقاء و آموزش آتنيها بود.ديالكتيك سقراطي يا مناظره و مباحثه جدلي (dialectic) او به دنبال رشد آدمي بود. البته احمدينژاد هم قطعاً از جدال با سفسطهجويان مدرن و زمانه پست مدرن، به دنبال اسكات خصم ميباشد، اما اسكات خصم در روش سقراطي ايشان مبتني بر افشاي وجود تناقض بوده و به كشف دوگانگيها در منطق و رفتار خود خصم بازگشت دارد. اكنون ديگر سقيم بودن منطق باشگاه انحصاري انرژي اتمي بر جهان آشكار شده است. اين وضوح و نورافشاني در تاريكخانه آژانس مرهون تلاش ايرانيان و رئيس جمهور ايراني است. رئيس جمهور با طرح پرسشهاي مكرر، ضمن نماياندن كسوت سفسطه براهين حريف، درپي افشاي حقيقتي بود كه سالها در اين باشگاه مكتوم مانده بود، حقيقتي كه عدهاي را بر آن ميداشت تا آن چيزي كه براي خويش ميپسندند براي ديگران مپسندند. منطق رئيس جمهور در اين خصوص اما، عميق و قويم است، با هم بخشي از آن را مرور ميكنيم: <... به استدلالهايشان گوش بدهيد. ببينيد چه استدلالهاي بسيار ضعيف و سخيف و ابتدايياي را به كار ميگيرند. ميگويند ملت ايران چون نفت دارد نيازي به انرژي هستهاي ندارد. حالا كه شما دنبال انرژي هستهاي هستيد، معلوم است آن را براي كار ديگري ميخواهيد. پاسخ ما خيلي روشن است. ميگوييم اولاً مگر تنها كشوري كه نفت دارد ايران است؟ آمريكا كه ده برابر ما نفت دارد. ما اگر 4 ميليون بشكه توليد ميكنيم، آمريكا چند برابر ما نفت توليد ميكند، او چرا به انرژي هستهاي نياز دارد و ما نياز نداريم؟ همهتان داريد براي انرژيهاي نو و زماني كه سوخت فسيلي تمام ميشود برنامهريزي ميكنيد. داريد انرژي خورشيدي، هستهاي، باد، آب و انواع انرژيها را طراحي ميكنيد، اما به ملت ايران كه ميرسد، ميگوييد چون شما نفت داريد. خب شما هم نفت داريد>. وي تا اينجا مقدمات استدلالي حريف را از وجاهت انداخت. وقتي <صورت> و نيز <صغراي> صورت در منطق، سقيم گردد، اصلاً نبايد دنبال نتيجه بود. لذا وقتي مقدمه نخست احمدينژاد صورت جدلي غربيها را از اثر و خاصيت تهي معرفي كرد، مقدماتي بديع مقابل حريف ميآرايد كه منتج به نتيجهاي غير از خواست حريف ميگردد: <اصلاً بياييم كاري بكنيم. ما قول ميدهيم تا 50 سال نفت شما را تامين ميكنيم، قيمتش را هم عادلانه حساب ميكنيم، شما هم كنار بگذاريد. خب اگر كنار نميگذاريد، معلوم است كه ريگي به كفش شما هست. البته همه ما ميدانيم كه به كفش شما نه تنها يك ريگ بلكه صد ريگ هست. جالب است؛ به من ميگفتند ما نميدانيم شما چرا اين قدر اصرار داريد كه چرخه سوخت را حفظ كنيد، حتي حاضر نيستيد اين را دو ماه تعطيل بكنيد. معلم است كه ريگي در كفشتان هست. من گفتم اتفاقاً سؤال ما هم اين است كه شما چرا اين قدر اصرار داريد كه ما اين را تعطيل بكنيم؟> احمدينژاد به اين نقطه از بحث كه ميرسد، با استفاده از منطق دشمن، او و تمامي حيثيتش را نزد جهانيان به استهزاء ميگيرد: <حالا استدلال آخري كه براي ما آوردند خيلي جالب است. ميگويند بسيار خوب حق شماست، قانون به شما حق ميدهد، شما منحرف نشدهايد، صلحآميز كار ميكنيد و همه چيز حق شماست. اما اگر ما بخواهيم كوتاه بياييم و شما داشته باشيد، فردا كشورهاي ديگر هم ميخواهند داشته باشند. ما ميگوييم عجب! من به آنها پاسخ دادم و گفتم، اگر حق است خب همه داشته باشند. اگر خوب است همه داشته باشند و اگر بد است، هيچ كس نداشته باشد. شما مگر صاحب دنيا هستيد كه نشستهايد ميگوييد چه كسي داشته باشد و چه كسي نداشته باشد. جالب است. باز استدلال را ببينيد. اين روحيه نخوت، خودخواهي، خودپرستي و غرور چه ميكند. نشستيم با آنها مذاكره ميكنيم، ميگوييم اين ماده سه، اين ماده چهار، اين ماده دو و اين ماده يك، گفته است تمام اعضاي آژانس حق دارند از چرخه كامل سوخت بهرهمند بشوند. بقيه هم بايد كمك كنند تا آنها داشته باشند. همه موظفاند فناوري بدهند، ميگوييم خب اين را قبول داريد؟ ميگويند بله. ميگوييم براي ما هم قبول داريد؟ ميگويند بله، براي شما هم قبول داريم ميگوييم خب چرا ميخواهيد مانع بشويد؟ ميگويند بله، ما قبول داريم حق شماست، اما معنايش اين نيست كه شما داشته باشيد. گفتيم عجب! اين حقي است كه فقط روي كاغذ نوشته شده و فقط هم شما و نوكرهاي شما ميتوانند استفاده كنند. هر ملتي كه مستقل شد، شما ميخواهيد مزاحمت كنيد. اين منطق امروز اين قدرتهاست... |

خورشید گرم مردادماه، بر صورت های رنج کشیده افغانها شلاق می زد. در محوطه مرکز توانبخشی، زیر سایه خنک چند درخت، ردیف تخت های بیماران کنارهم قرار گرفته بود. ا
نجم الدین مسئول بخش ارتوپدی، من و نصیراحمد از کارکنان دفتر صلیب سرخ را برای بازدید ازهمه بخش های مرکز همراهی می کرد. نصیراحمد، مرد آرامی به نظر می رسید و باحوصله، در همه بازدیدها با من بود. اومانند بسیاری از هموطنانش، آنقدر مهربان ومیهمان نواز بود که برایم یک سیم کارت تلفن همراه آورد و اصرارداشت که آن رابپذیرم. تشکر کردم و برایش توضیح دادم که نیاز چندانی به تلفن ندارم؛ ضمن اینکه شماره های ایران به افغانستان رومینگ شده و البته هزینه زیادی هم دارد.ا
نجم الدین که حالا در روپوش سپید پزشک ها، بخش ارتوپدی را مدیریت می کند، حدود بیست سال پیش روی مین رفت و پاهای خود را از دست داد. او با پاهای مصنوعی راه می رود و از عهده خیلی از کارها به خوبی بر می آید.ا
« - نجم الدین، چرا بیماران به حیاط آمده اند؟»
« - هوا گرم است؛ آمده اند زیر سایه درخت خنک شوند.»
روی تخت ها، بیمارانی دراز کشیده بودند که وضع جسمی شان، چندان خوب به نظر نمی رسید. نجم الدین پسرجوانی را نشانم داد که چشم هایش را با باندی سپید بسته بودند، یک پا و یک دستش هم قطع شده بود:ا
« - او را تازه آورده اند. رفته روی مین، نابینا و قطع عضو شده.»
« - به همین سادگی؟!»
باورش برایم سخت بود که به همین سادگی، سرنوشت انسانی در مسیر دیگری قرار گیرد. آدمی در بحران جنگ و درگیری، توقع هر پیشامدی را دارد. وقتی جنگ تمام می شود، شادی می آید؛ و احساس دل انگیز «امن بودن» و «امنیت داشتن» زاده می شود. اما افسوس که پایان جنگ، آغاز دلهره های دیگر است.ا
جنگ قربانیانش را دسته دسته می بلعد؛ و حتی بعد از آنکه تفنگ ها آرام می گیرند و هیکل این هیولای گرسنه به زمین می افتد، هنوز بی گناهانی هستند که باید آخرین طعمه های او شوند.ا
پسرک بهت زده به چشم می آمد. حالتش شبیه کسی بود که هنوز می بیند اما نگاهش را برای همیشه، به زمین دوخته است. جوش های غرور روی صورتش نشان می داد که نباید بیشتر از شانزده – هفده سال داشته باشد. بنابرتعاریف جهانی، او هنوز "کودک" تلقی می شود؛ و چه دلخراش است وقتی افراد کم سن و سال تر، قربانی جنگ می شوند.ا
بیماران روی تخت ها، دلبستگی زیادی به رادیو نشان می دادند. بعضی شان، آن را کنار گوش شان گذاشته و مثل اینکه به خواب رفته بودند. بعضی دیگر هم با موسیقی دلنشین ساز افغانی، به دوردست هایی که از لابلای شاخه های سبزهم بالاتر می زد، خیره شده بودند و نمی دانم به چه فکر می کردند.ا
فرهنگ شفاهی مردم افغان، رادیو را برای آنها، آشناترین وسیله ارتباطی کرده، بخصوص در دوره طالبان، که تلویزیون ها برسر چهارراهها به رگبار بسته شد وجعبه آبکش شده شان، سالها روی تیرهای برق قرارگرفت، رادیو برای افغانها معنی دیگری پیدا کرد. به ذهنم سپردم که بخشی از مطلب جذابی را که درباره رادیو در افغانستان خوانده بودم، حتما در گزارشم بیاورم.ا
امیر فولادی، در مطلبی با عنوان "رادیو، از شریعت تا آرمان" نوشته است:ا
«آقای فکرت رفت که چای بیاورد، در اطاق صدای سرود طالبان به زبان پشتو پخش می شد: ما جنگ آوران دلیر و بت شکنی هستیم/ که یا به بهشت می رویم/ و یا سرافراز از معرکه بیرون می آییم
درآن زمان معمولا سرود های بدون موزيک که به صورت گروهی اجرا و ثبت شده بود، از راديوی شريعت ( راديوی رسمی طالبان) پخش می شد. معلوم بود اين صدا از راديو پخش می شود، ولی هرچه اين طرف و آن طرف را ديدم راديويی نبود. منصرف شدم. با خودم گفتم خوب يک جايی هست. بالاخره، فکرت با چاينک (قوری) چينی و دو گيلاس چينی سفيد برگشت. احوال هم را می پرسيديم و اينکه چگونه تا کنون زنده مانده ايم؟ صدای سرود، مزاحم احوال پرسی می شد. ناگهان فکرت برخاست و صدای تلويزيون را - که با يک پارچه سفيد گلدوزی شده پوشانده شده بود- کمتر کرد. خيلی تعجب کردم. گفتم شما تلويزيون داريد؟ اينجا مگر تلويزيون ممنوع نيست؟ خندۀ معنا داری کرد و گفت: طالبان شمال دموکرات تر هستند. گفتم پس چرا چهره اش را پوشانيده ای؟ بگذار چهره های مبارک اين طالبان دموکرات را هم ببينم. باز خندۀ معنا داری کرد و گفت تصوير ندارد و توضيح داد که اين در واقع راديو است که از تلويزيون پخش می شود.تلويزيون در پل خمری در زمان دکتر نجيب الله ايجاد شد. اما اين شهر راديو نداشت. در زمان مجاهدين تلويزيون پل خمری به فعاليتش ادامه داد و در زمان طالبان با ابتکار خارق العادۀ طالبان به راديو تبديل شد.در زمان طالبان راديو تنها رسانه ای بود که در افغانستان وجود داشت. آن هم تنها راديوی شريعت، راديو رسمی امارت اسلامی طالبان. اين راديو عمدتا خبرهای داخلی را پخش می کرد که اکثر خبرهای جنگ بود. هميشه هم از پيشروی طالبان و شکست نيروهای رقيب خبر می داد و يا از فرامين رسمی ملا محمد عمر رهبر طالبان که از او به عنوان "اميرالمومنين" ياد می شد. مثلا يک بار اميرالمومنين به همۀ هندوهای افغانستان فرمان داده بود برای اينکه از مسلمانان تفکيک شوند، بايد يک نشان زرد رنگ در لباس شان داشته باشند. علاوه براينها، آگهی هايی از اين قبيل را پخش می کرد:ا
« فلان آقا پسر فلانی که شماره شناسنامه اش اين است، می خواهد خانه اش را که در فلان جا موقعيت دارد بفروشد اگرکس ديگری هم ادعای مالکيت اين خانه را دارد تا ده روز ديگر به فلان داد گاه خبر دهد. بعد از تاريخ اعلام شده ادعای طرف پذيرفتنی نيست »سرود های رزمی بدون موزيک و پاسخ به سوالات شرعی هم از ديگر برنامه های راديو شريعت بود. اين راديو در اکثر مناطق افغانستان شنيده می شد، ولی راديوهای ديگر محلی که در زمان دکتر نجيب الله شمارشان به هفده رسيده بود، اکثرا تعطيل بودند.در افغانستان طالبان، از رسانه های چاپی خبری نبود. تلويزيون ها در همان روز های اول طالبان در چهار راههای شهر اعدام شدند، و بدنۀ سوراخ سوراخ شده شان تا اواخر زمان طالبان در پايه های برق وجود داشت.تنها منابع خبری که مردم به آن دسترسی داشتند راديوهای خارجی مانند بی بی سی و صدای آمريکا بود که به زبانهای فارسی و پشتو برنامه داشتند. گوش دادن به اين راديو ها برای مردم خيلی مهم بود، زيرا درخيلی از موارد مردم تصميم های روزمره زندگی شان را براساس خبرهای همين راديو ها می گرفتند. مثلا مردم بعد از شنيدن خبرهای بی بی سی تصميم می گرفتند که از مزار به کابل، از کدام راه بروند که جنگ نباشد. صرافان وقتی خبرها را از اين راديو ها می شنيدند، تصميم می گرفتند دلار بخرند و يا بفروشند، يا مناطقی که در نزديکی های خط مقدم جنگ بودند، تصميم شان را بر ماندن و کوچ کردن براساس خبرهای همين راديوها می گرفتند.يادم هست که در يک مورد که در روستايی کوچک يک عروسی بود و همه مصروف (مشغول) برگزاری اين مراسم بودند به دو نفر زرنگ تر وباهوش تر وظيفه داده بودند که شما خارج از محفل پر سر وصدای عروسی، به بی بی سی گوش دهيد و بعد برای بقيه بگوييد.در مرکز افغانستان که عمدتا کوهستانی است خيلی ها راديو های کوچک ژاپنی داشتند که امواج کوتاه را خوب می گرفت. قيمت اين راديو ها خيلی ارزان نبود، يعنی يک خانواده بايد يک گوسفند خيلی خوبش را می فروخت تا بتواند از اين راديو ها بخرد. "بی بی سی را می گيرد يا نه ؟" اين سوال معياری بود برای اينکه قيمت راديو مشخص شود.»
این روزها با اینکه بازار رادیوهای ارزان قیمت چینی داغ است، اما با رونق تلویزیون های خصوصی و شبکه های ماهواره ای، شمار شنونده های رادیو کم شده است. مردم در شهرها، عمدتا تلويزيون های محلی را می گیرند يا از طريق ماهواره، تلويزيون های کشور های همسايه: ايران ، ازبکستان، پاکستان وهند را می بينند. راديوهای محلی که به مسائل و مشکلات روزمره مردم می پردازند و آهنگ های درخواستی پخش می کنند و برنامه های تفريحی و آگهی های تجارتی دارند، از محبوبيت برخوردارند.ا
* * * *
دربخش های مختلف مرکزتوانبخشی و ارتوپدی کابل، معلولان خانم و آقا مشغول به کارند. من سالهاست که با معلولان و برنامه های آنان سروکار دارم اما بدون اغراق، می توانم بگویم که این نخستین باربود که از دیدن اینهمه کارمند معلول، که با مهارت کامل همه کارهای یک مجموعه را خودشان انجام می دادند، به شدت متحیر شدم.ا
افراد براساس توانایی هایشان، در بخش های مختلف به کار گرفته شده اند: دلاور که حدود یازده سال است نابینا شده، مشغول ساختن عصا است. فرشته که پای مصنوعی دارد، برای زنان و کودکان پای مصنوعی می سازد. این چهارمین سالی است که عایشه به عنوان فیزیوتراپ در مرکز کار می کند.ا
صدای حرف و خنده دختران افغان که حین کار، باهم شوخی می کردند، امید به دلم آورد. افغانستان دیگر زندان زنان نیست؛ و مهم تر اینکه، پیشرفت در این کشور آسیب دیده، انگار بیشتر از جنس زنانه است.ا
شکران وسرنوشت غم انگیز او
حین بازدید، به تخت پسرکی رسیدم. خنده بر صورتم خشکید. پوست سر وصورت پسرک به شدت سوخته و قرمز بود و دستش را هم باند بسته بودند. موهای سرش در بعضی قسمت ها ریخته و پوست ملتهب سر پیدا بود. نگاه معصوم او را تا روزی که زنده ام، از یاد نمی برم وقتی که در جوابم، اسمش را آهسته گفت:ا
« - شکران.»
احساسم شبیه کسی بود که موجودی کوچک و دوست داشتنی راسر راه خود می بیند، درحالیکه یقین دارد آن موجود، حامل پیامی است برایش اما هرچه تقلا می کند، نمی تواند پیام را بخواند یا بفهمد. شکران با آن اندام نحیف، صورت رنگ پریده و چشمان بی رمق اما پر از حرف، می خواست چه به من بگوید؟ نگاه شکران همه چیز در خود داشت: مهربانی، صمیمیت، پاکی، نیاز، راز، و سوال.ا
زن میانسالی بالای سر شکران ایستاده بود و به من نگاه می کرد که پسرک را نوازش می کردم و سعی داشتم از لابلای صدای نامفهوم و گنگش، بفهمم چه می گوید. او مادربزرگ شکران بود:ا
« - شکران و پدرش دوماه و نیم پیش، در حمله انتحاری طالبان درچهارراه سرسبزی سوختند. پسرم همانجا شهید شد و نوه ام شکران زنده ماند.»
شکران 5 سال داشت. برادرش پیمان 6 ساله بود. دو فرزند دوسال و نیمه و 10 ماهه هم در این خانواده بودند. یعنی آنها حالا چهار کودک یتیم اند که عمویشان سرپرستی شان را به عهده گرفته است. این یک رسم دیرینه در افغانستان است: وقتی برادری از بین می رود، برادر دیگر باید خانواده او را سرپرستی کند و گاه حتی مجبور می شود با همسر بیوه برادر خود نیز ازدواج کند تا حساب محرم و نامحرمی در خانه، پاک و ناموس خانواده حفظ شود.ا
شکران خیلی زود با من صمیمی شد. تمام مدت باکنجکاوی به دوربین عکاسی ام نگاه می کرد و من آن را دستش دادم تا ازبرادر و مادر بزرگش عکس بگیرد. اما وقتی دیدم آن دست نحیف و پیچیده در باند، توان گرفتن دوربین کوچکم را ندارد، بغض گلویم را فشرد. مادربزرگ باند دست شکران را باز کرد تا اوبتواند دوربین را بگیرد. شوق کودکانه ای در نگاهش موج زد. دوربین را سمت برادرش گرفت؛ لرزش دستان نازک و سوخته اش، هنگام فشردن شاسی بیشتر شد و عکس تاری ازپیمان را ثبت کرد.ا
شکران ذوق زده شده بود. این بار دوربین را رو به مادربزرگ گرفت و عکس انداخت. بعد از من خواست که از او با خانم دکترش عکس بگیرم. شکران هیچ درخواست دیگری نداشت؛ نه عکس هایش را خواست ونه پرسید که آیا عکس ها چاپ می شوند؟ انگار همین برایش کافی بود که برای اولین بار درعمر کوتاه و پررنجش، یک دوربین را لمس کرده و عکسی انداخته باشد.ا
مادربزرگ گفت از دوماه و نیم پیش که این اتفاق افتاده، هر روز در راه شفاخانه بوده است. شکران هفته ها بستری بود. از وقتی که حالش رو به بهبودی گذاشته، هر روز از صبح تا ظهر به مرکز ارتوپدی و توانبخشی کابل می آید تا روند درمانش تکمیل شود.ا
از این بخش بیرون زدم؛ درحالیکه نگاه مظلومانه شکران، یک لحظه از خاطرم نمی رفت. ا
نوشته شده توسط نگین حسینی روزنامه نگار
|
۴ فرزند دخترش خواهد رسيد.در هفته هاى گذشته مطبوعات و رسانه هاى ايتاليا از وجود اختلافاتى در خانواده و بازماندگان پاواروتى بخصوص بين فرزندان او و همسرش نيكولتا مانتووانى خبر داده بودند كه البته مدير برنامه اين خواننده مشهور «ترى رابسون» در ايميلى به آسوشيتدپرس، آنها را تكذيب كرد.
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید:
· هیچكس عصبانی نیست.
· هیچكس سوار بر اسب نیست.
· هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید.
· هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست.
· هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست.
· هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد.
· از افتخارهای ایرانیان این است كه
هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است.
· در بین صدها پیكره تراشیده شده بر
سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و
عریان وجود ندارد.
|
|
||
|
5 سالم بيشتر نبود. مجبور بودم تمام روز را كار كنم براي ساعت مچياي كه پسر خالهام قولش را داده بود. ساعت را به دست كردم و از خوشحالي داخل كوچه ميدويدم. |
|
|
|
|
|
پزشكان نيويورك در حين معاينه او به وجود يك توده سرطاني در پانكراس او پي بردند.
لوچيانو پاواروتي خواننده مشهور اپرا پنجشنبه گذشته در سن 71 سالگي بر اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت.[پاواروتی درگذشت] او زمان زيادي را براي غلبه بر سرطان لوزالمعده كه به آن مبتلا بود، سپري كرده بود. پاواروتي در روز 25 اوت از بيمارستان مرخص شده بود و به مودنا زادگاهش مراجعت كرده بود، درحاليكه روز 8 اوت به خاطر تب شديد در بيمارستاني در مودنا بستري و دو هفته بعد، پس از يک رشته آزمايش مرخص شد. لوچيانو در ماه ژوئيه 2006 براي درمان سرطان در نيويورک تحت عمل جراحي قرار گرفته بود و از آن زمان تاکنون در انظار عموميظاهر نشده بود. اين خواننده مشهور اپرا، تابستان امسال زماني که در ويلاي خود در سواحل درياي آدرياتيک در مرخصي بود دچار مشکلات ريوي هم شد. او از زمان عمل جراحي براي سرطان، تاکنون 5 بار تحت شيميدرماني قرار گرفته بود. او آخرين بار در ابتداي سال 2006 در مراسم افتتاحيه المپيک زمستاني تورين برنامهاي عمومياجرا کرد. سرطان لوزالمعده از آن دسته سرطانهايي است كه تشخيص و درمانش بسيار مشکل است. اين سرطان، چهارمين علت مرگ و مير بهعلت سرطان محسوب ميشود. كشنده بودن اين سرطان عمدتا به اين دليل است كه تا مراحل پيشرفته نشانهاي ايجاد نميكند. حداكثر 10 درصد از بيماران مبتلا به اين نوع از سرطان، 5 سال پس از تشخيص بيماري زنده ميمانند و اكثر بيماران مبتلا به اين بيماري در همان سال اول تشخيص فوت ميكنند. چنانكه پاواروتي مدتي پيش براي اجراي كنسرتي به نيويورك سفر كرده بود و پزشكان نيويورك در حين معاينه او به وجود يك توده سرطاني در پانكراس او پي بردند. اگرچه تري رابسن، مدير برنامههاي پاواروتي پس از جراحي گفت: «لوچيانو هفته قبل در بيمارستاني در نيويورك كه اسم آن فاش نخواهد شد مورد عمل جراحي قرار گرفت و خوشبختانه پزشكان توانستند كل توده سرطاني را از پانكراس وي خارج كنند و پس از جراحي، پزشكان وضعيت جسماني و روحي لوچيانو را بسيار خوب توصيف كردهاند.» اما زمان مشخص كرد كه عمل جراحي خيلي هم موثر نبوده است. دوست صميميپاواروتي يعني دومينگو جمعه مدتي قبل، كنسرتي را در برلين برگزار كرد. او كه در تمام طول اين كنسرت چشمانش اشكآلود بود، پس از پايان كنسرتش گفت: «ما بارها و بارها با لوچيانو اين قطعه آريا را خوانده بوديم، وقتي ميخواستم اين قطعه را بخوانم ياد او بودم، اينكه او حالا در حال درد كشيدن است.» و واقعا هم همينطور است چراكه سرطان لوزالمعده در مراحل پيشرفته درد غير قابل تحملي ايجاد ميكند. حقيقت اين است كه مهمترين زمينهساز سرطان لوزالمعده، الكل است و اين سرطان در افرادي كه مشروبات الكلي مصرف ميكنند، به شدت رايج است. ظاهرا سبك زندگي لوچيانو پاواروتي هم، سبك زندگي سالمينبوده است. گفته ميشود او علاقه مفرطي به غذا خوردن داشته است. او در سال 1978 نزديك به 170 كيلوگرم وزن داشته هرچند در سال 2003 وزن او به زير 120 كيلوگرم رسيده بود. |
|
مردم ايتاليا صبح روز جمعه با تجمع در مقابل كليساى شهر مودنا با پيكر پاواروتى خداحافظى كردند. در پى درگذشت اين هنرمند ايتاليايى اپراى وين نيز به احترام او پرچم سياهى را بر فراز ساختمان اين اپرا به اهتزاز درآورد. به اهتزاز درآمدن اين پرچم بر فراز اين ساختمان افتخار نادرى است كه اين اپرا تنها در مورد اعضاى افتخارى خود معمول مى دارد. «يوآن هولندر» رهبر اپراى وين كه با پاواروتى نيز كار كرده بود گفت كه «فوت وى به معناى از دست دادن زيباترين آواى تنور عصر ما و نيز از دست دادن مردى است كه از طريق حرفه خود به شكلى فوق العاده مردم را تحت تأثير قرار داد.» در بلغارستان نيز ايستگاه راديوى دولتى اين كشور اعلام كرد كه در طول پنجشنبه به پخش «آريا»هاى پاواروتى اقدام خواهد كرد.
از سوى ديگر «سيجى اوزاوا» رهبر اركستر ژاپن پنجشنبه با ابراز همدردى نسبت به درگذشت اين خواننده گفت كه صداى «پاواروتى» به قدرى مشخص بود كه وى مى توانست آن را بلادرنگ تشخيص دهد. «جوآن سازرلند» از خوانندگان برجسته سوپرانو كه ۲ اپرا با «پاواروتى» اجرا كرده بود در گفت وگو با بى بى سى تصريح كرد كه «جاى بحث ندارد» كه پاواروتى در شمار بزرگان اپرا است. آخرين برنامه پاواروتى ابتداى سال ۲۰۰۶ در مراسم گشايش المپيك زمستانى تورين بود. اين هنرمند به دليل بيمارى تمام برنامه هاى اخير خود را لغو كرده بود.
|
|
|||||||||||
|
محل تدفين صدام حسين، ديكتاتور معدوم عراق هوايي گرفته و حتي خفه دارد. در و ديوار محل تدفين مملو از دستنوشتههايي است كه او را شهيد ملت عراق، قهرمان شورشيان و عقاب خلق عرب، صفتي كه هميشه دوست داشت بدان ناميده شود، توصيف كرده است. در گوشه و كنار مقبره يادمانهايي از زندگي او بهچشم ميخورد: يك عقاب چوبي خراطي شده در كنار تسبيح شخصي صدام و مجموعهاي از عكسها كه در يكي از آنها سيگار به لب به دوربين چشم دوخته است. محل تدفين صدام حسين در اوجه، روستايي در حاشيه دجله كه زادگاه او بوده تنها نقطهاي در عراق است كه هنوز هم اين ديكتاتور سابق كه دسامبر گذشته در سن 69 سالگي به دار مجازات آويخته شد، ستوده ميشود. براساس فرماني كه قدمت آن به آغاز اشغال عراق در سال 2003 ميلادي در زماني كه حاكميت آمريكايي عراق مشغول فعاليت بود، بازميگردد و تحت دولت كنوني عراق هم لازمالاجرا است نمايش عكسها، نقاشيها و مجسمههاي صدام بهعلاوه برپايي هر گونه تجمعي در حمايت از او ممنوع است. با اين حال افسانه صدام هنوز در اوجه زنده است گرچه از آن جز سايهاي كمرنگ باقينمانده است. سالن تجمعات قديمياي كه جسد او در آن آراميده از سوي اعضاي خانوادهاش كه توليت مدفن صدام هستند، سالن شهدا نامگذاري شده اما در آن هيچ اثري از جلال و شكوه قصرهاي متعددي كه در طول 24سال حاكميتاش ساخت به چشم نميخورد. بعضي روزها افرادي در گروههاي 2 تا 3 نفره به ديدار مدفن صدام ميروند اما هيچگاه تعدادشان از عددي2رقمي فراتر نميرود. پس از مرگ صدام هيچ خبرنگاري جرأت نداشته به محل تدفين او كه تنها 5 كيلومتر با مركز تكريب فاصله دارد، برود. در زميني متروكه در كنار مدفن صدام 6 قبر ديگر وجود دارد كه دوتاي آنها قصي و عدي، پسران صدام را در خود جايدادهاند. 4 قبر ديگر مربوط به مقامات ارشد ديگر حزب بعث است كه با صدام محاكمه شدند و در همان سلول تاريكي كه اعدام صدام در سپيدهدم نبايد تصور كرد كه همه مردم اوجه به صدام به ديده فرزندي كه از قدرت به زير كشيده شده، مينگرند. مقبره صدام متضمن واقعيتهايي متناقض است. اين مقبره شايد نماد ناخرسندي اقليت اهل تسنن عراق از به قدرت رسيدن اكثريت شيعي پس از سدهها حكمراني آنان بر عراق باشد. صدام با چهره محبوب و مردمياي كه دستگاه تبليغاتي عراق از او به تصوير ميكشيد، فاصله زيادي داشت. بر فراز تپهاي مشرف بر اوجه قصري متشكل از 128 ساختمان توسط صدام ساخته شده بود. نيروهاي آمريكايي در چند ماه اول اشغال عراق از اين قصر بهعنوان مركز فرماندهي منطقهاي نيروهاي خود استفاده كردند اما اكنون اين ساختمان عظيم و مجلل خالي مانده است. از نگاه مردم اوجه اين قصر نمادي از سوءاستفاده صدام از قدرت و ثروت بوده كه حتي براي همقبيلهايهاي او هم منفعتي دربرنداشته است. عبدالحسين اجباره، جانشين 50ساله استاندار صلاحالدين ميگويد: صدامحسين اين كشور را به سوي نابودي سوق داد و در اين راه خانواده و شخص خودش را هم بهسوي اضمحلال برد. او كه بهسان بسياري ديگر از مقامات ارشد صلاحالدين از اعضاي پيشين حزب بعث است از افسران گارد رياستجمهوري عراق بود كه خيلي زود به ردةهاي بالاي اين نيرو راهيافت اما زماني كه اعضاي قبيله او در سال 1994 درصدد ترور صدام برآمدند مورد غضب قرار گرفت. او خوششانس بود كه از موج تسويهحساب بعد از آن ماجرا جان سالم بهدر برد. اجباره اكنون نقش رابط و ميانجي براي مركز فرماندهي منطقهاي نيروهاي آمريكايي در پايگاه اسپيچر واقع در 10 كيلومتري شمال غرب تكريت و گروههاي شبهنظامي سايهوار كه مسئول ناآراميهاي منطقه هستند را برعهده دارد. اين اجباره بود كه ساعاتي قبل از اعدام صدام بههمراه شيخ قبيله صدام و تعدادي از مقامات ارشد محلي به بغداد رفت تا شاهد اعدام ديكتاتور پيشين باشند. آنها مخالف تدفين پيكر صدام در اوجه بودند. هنوز خورشيد روز 30 دسامبر طلوع نكرده بود كه كالبد بيروح صدام در حياط مسجدي كوچك در نزديكي اوجه دفن شد اما ساعاتي بعد به محل كنوني انتقال يافت. نيويوركتايمز/ 3 اوت |
|
بعد از مرگ
بوی قهوه داغ
خنده کودکانه ای
در خانه ام گشوده شد صبح بنفشه ای
اطلس روی تخت آرام به تن گرفت تن سپید عشق.
مردن هم بدک نبود .
هنگامی که در حالت استرس هستید، ممکن است آدامس را با شدت بیشتری بجوید و این کار ممکن است باعث فشار آمدن روی فک شما شود.
جویدن با شدت زیاد ممکن است باعث خستگی و درد در فک شود. همچنین ممکن است عارضه مفصل فک یا مفصل گیجگاهی - فکی (TMJ) رخ دهد.
این عارضه باعث درد در سر و گردن و اشکال در باز و بستهکردن فک میشود.
اگر دچار هر یک از این علائم شدید، چند روزی به فکتان استراحت دهید و آدامس نجوید. اگر علائم فروکش نکرد به دکتر مراجعه کنید.
در سال 1475 نخستين قهوهخانه در پايتخت امپراتوري بيزانس راهاندازي شد كه در آن قهوه ترك سرو ميشد. بر اساس روايات، صاحب اين قهوهخانه اهل يونان بود. پس از آن يك قهوهخانه در استانبول احداث شد.











/همشهری%20آنلاین_files/03saddam-[100].jpg)