| |||
|
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از رويترز از آمستردام، قلاب اين پسر در لب پاييني غواص گير گرده بود. | |||
دودی از دود کش سقف خانه بالا میرود
بدون آن
چه غمگنانه مینمود
خانه.درختان و دریاچه...

|
اين روزها روانشناسي ديگر به اندازه گذشته مهجور نيست. اخيراً كار و بار روانشناسان، روانكاوان، روانپزشكان و همه كساني كه به نوعي با روان جوانان سرو كار دارند، به اصطلاح <سكه> به نظر ميرسد. به هر مدرسهاي كه سر بزني، كلاس آموزش روانشناسي كودك به راه است. به هر خانهاي كه پا بگذاري، يك يا چند نوجوان و جوان، برنامه مراجعه هفتگي به مطب روانپزشكان را دارند. در برنامههاي راديوئي و تلويزيوني هم از هر برنامهاي كه سراغ بگيري، پاي روانشناسان و روانكاوان را در آن ميبيني. به نظر ميرسد كه اعتماد جامعه به روانشناسي، روانكاوي، رواندرماني، روانپزشكي و هر چه در اين حيطه باشد، در حال افزايش است. اين روزها افراد زيادي را ميبينيم كه با يك شب بيدار خوابي يا با يك اوقات تلخي ساده با دوست و همكلاسي، سراغ نزديك ترين روانشناس را ميگيرند يا به اولين داروخانه سر راه سر ميكشند و چند بسته قرص خوابآور و آرام بخش ميخرند و نوش جان ميكنند. توي هر جيبي و هر كيفي هم كه سرك بكشي، چند عدد از اين قرصها را ميبيني. مصرفكننده هم ادعا ميكند كه <پزشك> اطمينان داده است كه مصرف اين قرصها اعتيادآور نيست! اصولاً اينكه جامعه نسبت به روح و روان نوجوان و جوان حساس باشد و تلاش كند ملاحظات كافي را در اين زمينه به كار بندد، بسيار پسنديده است. اينكه روانشناسان هم بتوانند در اين زمينه اقدام مثبتي انجام دهند، قابل بررسي جدي است. اما بحثي كه مدتها است دلسوزان جامعه ما را به خود مشغول كرده، چيز ديگري است. بحث در مورد انتظاراتي است كه روانشناسان در جامعه به وجود آوردهاند. بحث معطوف به ميزان تسلط تعدادي از فارغالتحصيلان رشته روانشناسي به دانشي است كه در مورد آن صحبت ميكنند، و سرانجام بحث در مورد وجود يا عدم وجود يك مكتب روانشناسي بومي و ايراني است كه پاسخگوي شرايط روحي و رواني فرد ايراني باشد. وقتي با اغلب كساني كه با روانشناسان سروكار دارند، صحبت ميكني، در مييابي كه اكثريت جامعه ما بر اين تصور است كه روانشناسي يك مكتب واحد و جهاني است و هر آنچه دانشمنداني چون زيگموند فرويد اتريشي يا ژان پياژه سوئيسي در دههها و سدههاي پيشين گفتهاند، امروز هم در جامعه - حتي در جامعه ايراني ما - قابل مراجعه است. تعدادي از روانشناسان وطني هم به اين مسأله دامن زدهاند و خود را داناي بيچون و چراي روح و روان آدمي معرفي كردهاند. دوستي به مطب روانپزشكي رفته و مشاهده كرده بود كه در اتاق او، چندين عكس از فرويد آويزان است؛ شايد عكسها نوعي تشخص براي آن روانپزشك ايجاد ميكرد. روانشناسي و همه شاخههاي ديگر آن با روحي سر و كار دارد كه هنوز بخش كمي از آن هم شناخته نشده است. جسم كه موجوديتي عينيتر و ملموستر دارد، تا چه حد براي دانشمندان علوم پزشكي شناخته شده كه روح با همه پيچيدگيهايش معرفه شده باشد؟ بايد باور كنيم كه آنچه در مورد روح گفته ميشود، بعضاً در حد نظريه و كمي هم در حد تجربي قابل قبول است. در علوم پزشكي، برخي از آنچه كه در گذشته گفته شده و حتي تا همين ده سال پيش رايج بوده و شيوههاي درماني كه تا همين اواخر مرسوم بوده، در حال حاضر بعضاً منسوخ و روشهاي جديدي به جاي آنها باب شده است. فرآيند اين نوآوريها كه ناظر بر رد باورهاي نادرست قديمي و ارائه نظريههاي جديد است، همچنان ادامه دارد. از سوي ديگر، آثار روانشناسان بزرگ تاريخ كه عمدتاً در اروپا و بعد از آن در آمريكا صاحب مكاتب مشهوري بودهاند و نظريات خود را در تاريخي متفاوت و در جغرافيايي ديگرگون از تاريخ و جغرافياي ما ارائه كرده اند، دستمايه تحصيل بسياري از دانشجويان ايراني قرار گرفته و ميگيرد كه اصرار دارند آن نظريهها هنوز معتبر و آن شيوههاي درماني پيشنهادي هنوز قابل اعتنا است. نميتوان باور كرد هرآنچه كه فرويد در قرن نوزدهم آن هم در قلب اروپا گفته، امروز در قرن بيست و يكم به همان اندازه قابل اعتنا باشد؛ آن هم مثلاً در كشور ما كه ويژگيهاي كاملاً متفاوتي دارد. باور كردني نيست كسي به خود اجازه دهد جواني معصوم را كه مثلاً از قوچان يا اصطهبانات به تهران آمده و دچار انواع شوكهاي فرهنگي و غيرفرهنگي شده، با نظريههاي فرويد و دانشمنداني مثل او به توپ اتهام ببندد و با انواع قرصها و داروهايي كه بسياري از آنها در همان اروپا هم منسوخ شده، به درمانش بشتابد. همچنين نميتوان باور كرد آنچه كه پياژه در مورد كودك فرانسوي و سوئيسي قرون گذشته بيان كرده، در مورد كودك معصوم كرماني يا مازندراني امروزي هم قابل اطلاق باشد. درست است كه اين دانشمندان راه ترقي علمي را براي آيندگان خود گشودهاند اما اشتباه است اگر نظريههاي آنها را قطعي و هميشگي بدانيم. دو سال پيش براي تصحيح نگراني خود، به انجمن روانشناسان انگليس سري زدم كه بسياري از اعضاي آن در زمره روانشناسان معروف امروزي جهان هستند. همين سؤالات و دغدغهها را با رئيس و برخي از اعضاي اين انجمن در ميان گذاشتم. ماحصل اين گفت و گو براي من بسيار با ارزش بود. اين دانشمندان معتقدند كه روانشناسي نه تنها هر قرن يك بار يا هر دهه يك بار، كه هر لحظه چند بار در نقاط مختلف جهان به بازنگري نياز دارد. مؤلفههاي روانشناختي افراد يك جامعه به عوامل بسياري بستگي دارد كه شامل ويژگيهاي فرهنگي، سنتي، تاريخي، اقتصادي همچنين آداب، رسوم، باورها و رفتارهاي مرسوم در آن جامعه و بسياري از اين قبيل عوامل ميشود. مثلاً آنچه كه در مورد يك فرد تايلندي قابل بيان است، در مورد يك فرد فرانسوي صادق نيست و مانند آن. اين دانشمندان كه برخي از دانشجويان ما در كلاس درس آنها مدرك گرفتهاند، به صراحت اظهار ميكردند كه بسياري از نظريههاي علمي روانشناسان قرون نوزده و بيست، امروزه مورد ترديد و سؤال جدي قرار گرفته و شيوههاي درماني رايج گذشته اساساً دچار تحول و تغيير جدي شده است. مثلاً اين روزها در كمتر كلينيك روانشناسي يا روانپزشكي يا امثال آن در اروپا، به راحتي قرص و داروي درمان نارساييهاي رواني تجويز ميشود. اگر بپذيريم فرويد و پياژه اروپايي بودهاند و مكتب روانشناسي اروپا را ارتقا دادهاند، همين اروپا امروز نسبت به نظريههاي آنها با ترديد نگاه ميكند. چگونه برخي والدين به خود اجازه ميدهند فرزندان معصوم خود را در معرض درمان هاي شديد و گاه خطرناك با داروهاي روانپزشكي قرار دهند كه مصرف آنها در اروپا و آمريكا محدود و گاه متوقف شده است؟ اين والدين گاه به خاطر ناتواني در حل معضل فرزند خود، به مراجعه روزمره و مكرر به روانپزشك متوسل ميشوند و گاه با اين توسل، از خود سلب مسئوليت ميكنند. ما حصل بررسيهاي روزنامهنگارانه چنين نشان ميدهد كه ما به مكتبي بومي و ملي براي روانشناسي و روانپزشكي نياز داريم. نوجوان، جوان و حتي بزرگسال ايراني كه دچار عارضهاي رواني شده باشد، بايد بر اساس مؤلفههاي بومي ايراني مورد مطالعه و درمان قرار گيرد. حتي تشخيص بيماري اوهم بايد بر اساس الگوهاي بومي صورت گيرد. اين درست نيست كه هر پدر يا مادري را مسئول بيماري رواني فرزندش قلمداد كنيم؛ اگر محبت زياد در حق فرزندش كرده، همين محبت زياد را عامل بيماري فرزند تلقي كنيم. اگر كم محبتي كرده، باز هم همين ميزان كم محبتي را عامل بيماري بدانيم. اگر سختگير بوده، سختگيري را و اگر مسامحه كار بوده، بياعتنايي او را دليل بيماري رواني فرزند اعلام كنيم. الگوها، توصيهها و اظهارنظرهاي بسيار تكراري و نخ نما شدهاي كه از برخي از اين روانشناسان ميشنويم، قطعاً كارساز نيست. به نظرم هرچند وزارت بهداشت، درمان وآموزش پزشكي بر رويههاي درماني روانپزشكان و داروهايي كه از سوي آنان تجويز ميشود، اشراف كامل دارد و اجازه نميدهد هر دارويي تجويز شود اما آيا مسئولان ميدانند كه روشهاي تشخيص بيماري و ضرورت تجويز دارو در اين كلينيكها، تا چه حد به روز، جديد و منطبق با علم روز است؟ در درمان سرماخوردگيهاي ساده، مدتهاست كه در كشورهاي صنعتي ظرف سه تا چهار روز آغاز بيماري از تجويز آنتي بيوتيك جداً خودداري ميشود؛ در حالي كه برخي پزشكان ما هنوز كه هنوز است در اولين مراجعه و با مشاهده چشمي گلوي بيمار، خوردن هفت روز آنتي بيوتيك را ضروري ميدانند. اما فراموش نكنيم كه درمان روان، درمان سرماخوردگي هم نيست كه الگوي نسبتاً ثابتي داشته باشد. تشخيص بيماري رواني با دردهاي جسمي بيمار و ذكر رفتار او از سوي اطرافيان هم قابل تشخيص نيست كه در اولين مراجعه چندين نوع دارو تجويز شود. |
به هر راه
که قدم مینهم
بعد روزها و سالها توشه بر چیدن
بعد گفتگو ها وبدرودها
اشکها و پیمانها
دغدغه باز گشت
در راه
از ابتدا
تا ابتدا
همسفر سنگین پای میشود
بازگشت
سرود راه را
بیهوده میکند
بازگشت....
آنجا که غروب سر میرسد و میلرزد
شنهای ساحل زرد میشوند
آنجا که ماه میخرامد و پا سست میکند...
کارل سندبرگ
الان داشتم ماهو تماشا میکردم یه لحظه یه نوری ازش به سمت
شمال شرقی متصاعد شد مثل یه فلش بدون سر.
رنگ خودش رنگ ماه رو میگم.
ردش تیکه ابر رو نشون میداد که به اون سمت میرفت.
ابره شکل یه دست بود با انگشتای باریک..حدود 15 ثانیه بعدش
انگشتهاش در حال محو شدن بود که ..
توی مچ دسته شکل یه آدم یه پیرمرد با دماغ نسبتا دراز و یه کمی خشن ظاهر شد...
یه صورت خسته توی ذهنم مجسم شد البته نه که فقط ذهنی باشه...
.
واقعی بود واقعی.
الهام شد از یه جایی از یه چیزی از کجا؟
مثل پارسال همین موقعها توی همدان..
چیزهایی رو حس کردم یه جور حالت غرور بهم دست میده.
وقتی یادش میافتم چون میدونم و مطمئنم کمتر کسی تا حالا تجربه اش کرده..
ابر رو هر کسی میتونه هر جوری بخواد تجسم کنه.
اما نور رو چی..
مگه ماه ستاره اس که نور بده .نه. من نور دیدم نور..
...
ـTHE ESSENES OF synergy is to value differences
to respect themto build on strengths
, to compensate for weaknesses
بها دادن به تفاوتها *اساس و شالوده نیروی جمعی است.
یعنی احترام به تفاوتها* تکیه به تواناییها و جبران ضعفها.
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همۀ ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همۀ شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سبزي کمفروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زالزالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
ACT OR BE acted upon.
ابتکار عمل را به دست بگیرید.وگرنه آلت دست میشوید...
4 مرداد تولدم بود.منتظر هیچ کس نبودم.
گاهی وقتا هیچ چیز با هم جور در نمیاد حتی با اینکه اینطور
وانمود میشه...
تا وقتی که گرمای بدنت رو حس میکنی ..
عجیبه چرا اینقدر جمله های بریده بریده توی ذهنم هست..
گفت و گو با دختري كه مادرش در دو قدمي سنگسار است: آسيه اميني
"سنگسار، در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، يكي از ايشان است.
"فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...."
اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.
پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.
آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.
تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.
پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.
مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.
حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!
مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.
و حبيب؟
24 سال.
با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟
وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.
پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.
آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.
ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.
مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟...
نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟
و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.
از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم....
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.
ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!
...
غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.
گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.
در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.
فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم...
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.
يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.
مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟
شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)
حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.
چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.
چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.
حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت!
مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."
پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.