تمام فکروذکرم پراکنده و سرگردان وبی بنیادوعصیانگر شده آرام وعصیانگر,گاهی وبی گاهی,
راه میرم کم کم و نمیدونم چرا؟میخوابم وبیدار میشم و نمیدونم چرا؟روزنامه میخونم و اونجاهایی که به نظرم جالب میاد میبرم,نمیدونم چرا؟
آواز نمیخونم اما گوش میدم و نمیدونم چرا؟پیش این و اون میرم ومیام و نمیدونم چرا؟بارون میادو برف البته گاهی,نمیدونم چرا؟
حس های زندگی در من سوسویی کور ... نمیدونم چرا؟دیگه گل نمیبینم,رنگ نمیبینم,نمیبوسم نمیرقصم ونرقصیدم نمیدونم چرا؟
من شب نمیام روزها کجام,روز و شب اصلا چه فرقی داره مگه فرقی هم برای من داره.پس این مغز این کله لا مس سب...
قلب و خون هایی که میرن و میان ناخن هایی که باید مثل علف بچینیشون چرا؟ نمیدونم چرا؟ پس چرا؟اصلا جواب دادنش -
چه اهمیتی داره؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط nima
|