|
بعضى اوقات افراد فكر مى كنند اگر دو چيز به طور منظم همراه هم رخ دهند، يكى از آنها بايد علت ديگرى باشد. ارتباط منظم ميان دو چيز مختلف، «وابستگى» ناميده مى شود. وابستگى ميان دو چيز مختلف وقتى برقرار مى شود كه هرگاه مثلاً x را داشتيم، احتمالاً y را نيز خواهيم داشت يا هر گاه جمعيتى خصوصيت x را داشت، احتمالاً آنها خصوصيت y را نيز خواهند داشت. كشف چنين ارتباطى، فى نفسه نمى تواند به ما بگويد كه x علت y است يا x موجب y مى شود. مثلاً ممكن است كسى استدلال كند كودكانى كه فيلم هاى خشونت آميز نگاه مى كنند، پرخاشگر هستند. اما اين استدلال دو وجه دارد، از يك طرف ممكن است تماشاى فيلم هاى خشونت آميز موجب رفتار پرخاشگرانه در كودكان شود، اما از طرف ديگر ممكن است چون يك تمايل طبيعى براى رفتار پرخاشگرانه وجود دارد موجب شود تا چنين كودكانى فيلم هاى خشونت آميز نگاه كنند. يا فرض كنيد شما درمى يابيد افرادى كه تعداد زيادى دندان هاى خراب دارند، افزايش وزن هم دارند. چنين حالتى ممكن است به دليل يك عامل سوم باشد. يعنى مصرف مقدار زياد مواد قندى موجب هر دو حالت مى شود. مثال تيپيك چنين وابستگى هايى، افت درجه حرارت دماسنج و ريزش باران يا برف است. در واقع كاهش فشار جو موجب مى شود كه باران ببارد و درجه حرارت دماسنج افت كند؛ يعنى افت درجه حرارت دماسنج علت ريزش باران نيست.
خطاى ديگرى كه در برخى استدلال ها ديده مى شود، خلط ميان شرايط لازم و كافى است.
در برخى استدلال ها، گاهى شرايط لازم را به عنوان شرايط كافى درنظر مى گيرند. وقتى مى گوييم x شرط لازم براى y است، يعنى اگر x رخ ندهد، آنگاه y نيز رخ نخواهد داد و وقتى مى گوييم x شرط كافى براى y است يعنى اگر x رخ دهد، y هم رخ خواهد داد. مثلاً خوردن گلوله به كسى شرط كافى براى مرگ اوست، اما شرط لازم نيست، چون علل ديگرى نيز وجود دارد. اما وجود اكسيژن براى بقا شرط لازم و ضرورى است چون در نبود اكسيژن، مرگ حتماً رخ مى دهد، ولى وجود اكسيژن شرط كافى براى بقا نيست چون بدون آب و غذا فرد نمى تواند به زندگى اش ادامه دهد. حال به اين استدلال توجه كنيد: «چون تلاش و درس خواندن بسيار براى كسب نمره عالى، ضرورى است، بنابراين هر كسى كه سخت تلاش كند و زياد درس بخواند، نمره عالى خواهد گرفت» چنين استدلالى واضحاً «معيوب» است. چون تلاش زياد و درس خواندن بسيار اگرچه ضرورى است اما كافى نيست چون ممكن است شرايط ديگرى نيز براى كسب نمره عالى لازم باشد؛ مثلاً هوش زياد. مغالطه ديگرى كه گاهى در برخى استدلال ها ديده مى شود، استنتاج يك نتيجه كلى بر پايه دانستن يك نمونه (تعميم هاى ناموجه) است. مثلاً به اين استدلال توجه كنيد: «مددكاران اجتماعى آدم هاى فضولى هستند، چون وقتى سر و كارم به يكى از آنها افتاد، متوجه اين موضوع شدم.» واضحاً اين استدلال معيوب است چون بر مبناى مشاهده يك مورد، نتيجه اى كلى ارائه شده است، البته مشاهده تعداد زياد چنين افرادى مى تواند نتيجه را بيشتر حمايت كند اما قطعاً استدلال معتبر به لحاظ قياسى نيست. استنتاجات استقرايى از اين دسته اند و شايد بيشتر استنتاج هاى ما در زندگى روزمره در زمره چنين استدلالاتى قرار بگيرند. روش هاى نوين احتمالات و «معرفت بيزى» امروزه پايه محكمى براى چنين استدلالاتى ساخته است. اما قطعاً مشاهده يك مورد و سپس يك نتيجه كلى در هر حالتى خطا است.
برخى استدلال ها نيز از «تمثيل» براى حمايت از نتيجه استفاده مى كنند، كه چنين تمثيل هايى گاه به نتيجه ربطى ندارند. در استدلالات اخلاقى استفاده از تمثيل بسيار رايج است.
