تبليغاتX
غواص

غواص

در زمستان ۱۳۸۰ جورج بوش سه كشور كره شمالي، ايران و عراق را «محور شرارت» لقب داد. تاكنون كه «پنجاه» ماه از آن زمان مي گذرد، آمريكا پنج دكترين عملياتي عليه جمهوري اسلامي اتخاذ نموده است _ يعني به طور متوسط هر «ده» ماه يك دكترين. اهميت مسأله زماني هويدا مي شود كه بدانيم آمريكا در مواجهه با شوروي در طول جنگ سرد، از سال ۱۹۴۵ تا ،۱۹۹۰ به مدت ۴۵ سال، تنها سه دكترين عملياتي اخذ نمود: دكترين تلافي بزرگ Massive Retaliation، دكترين واكنش قابل انعطاف Flexible Response و دكترين انهدام قطعي (ضد نيرو، يا انهدام حتمي متقابل) Mutual Assured Distribution (MAD).يعني به طور متوسط، هر ۱۵ سال يك دكترين.
۱- دكترين هويج و چماق Carrot and Stick : با طرح محور شرارت از سوي رئيس جمهور آمريكا، دكترين هويج و چماق، همزمان عليه عراق و ايران مطرح شد. مبتني بر اين دكترين، كشور هدف، همچون اسب «وحشي» است كه بايد «رام» شود. به هنگام گرسنگي اسب وحشي در بند، او را تطميع نموده و به او «هويج» مي دهند. اما با هربار كه آن اسب، بخشي از هويج را مي خورد، يك ضربه شلاق يا چماق بر سر او فرود مي آيد. تكرار اين روند تطميع با هويج و تهديد با چماق، تا زمان «رام» شدن آن اسب ادامه مي يابد: تا زماني كه «زين» را بر پشت خود بپذيرد و «سواري» بدهد. اين دكترين در مورد عراق صدام حسين در كمتر از چهارده ماه به نتيجه نشست، اما در مورد ايران مؤثر واقع نشد: چماق در دست آمريكا و اسرائيل و هويج در كف اتحاديه اروپا خشكيد.
۲- دكترين پليس خوب، پليس بد:Good Cop Bad Cop  -با شكست دكترين هويج و چماق، رويكرد غرب تلطيف شد و لعاب قانون به خود گرفت: يك قانون جهاني وجود دارد كه ضابط آن «واحد پليس جهاني» است كه اتفاقاً همه اعضاي آن كشورهاي غربي هستند.
اين «كلانتري» جهاني، دو نوع پليس دارد؛ پليس خوب و پليس بد. انگليس، فرانسه و آلمان، به عنوان پليس هاي خوب، در سر «گردنه» گذرگاه جهاني، جلوي اتومبيل ايران را گرفته و تقاضاي نامشروع «تعليق» بدون مدت تحقيقات و فعاليت هاي تكنولوژيك هسته اي ايران را ارائه نمودند. هشدار آنها اين بود: توصيه ما اين است كه به خواسته هاي ما تن دهيد، در غير اين صورت دو پليس بد _ آمريكا و اسرائيل _ تا لحظاتي ديگر آژيركشان سر مي رسند و اين «خواسته ها» را به زور به شما تحميل مي كنند. البته شكست اين دكترين نيز قابل پيش بيني بود.
۳- دكترين مكانيسم ماشه:Trigger Mechanism -با شكست نمايش پليس خوب، پليس بد، چهار كشور معارض يعني آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان، خط قرمزي را تعيين نموده و مبتني بر آن «مكانيسم ماشه» را تعريف كردند: اگر به خواسته هاي ما تن ندهيد، به طور اتوماتيك «ماشه» اسلحه ضابطين قانون جهاني چكانده شده و پرونده شما به شوراي امنيت رفته و ... . اين دكترين نيز، در ابتداي پائيز ۱۳۸۳ به شكست انجاميد.
۴- دكترين شوك و بهتShock & Awe : -در پائيز ،۱۳۸۳ آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان، به دكترين قديمي شوك و بهت عليه ايران روي آوردند: وقتي به يك موجود زنده شوك _ به ويژه شوك رواني _ وارد شود، آن موجود، دوره اي از بهت را سپري خواهد نمود. هرقدر شوك قوي تر، طبيعتاً دوره بهت طولاني تر خواهد بود. بخش اول اين دكترين را چگونگي وارد آوردن شوك دربرمي گيرد. آمريكا و هم پيمانانش، به شوك از درون ايران، بيش از شوك از بيرون تمايل نشان دادند. به طور مشخص، در بحث شوك از درون، دو گزينه را مورد نظر داشتند: شوك انقلابي، ناشي از يك اغتشاش گسترده در سطح كشور ايران، و ديگري شوك دموكراتيك، ناشي از تحقق يك انقلاب مخملين، مانند آنچه در گرجستان و اوكراين رخ داد. گزينه اغتشاش گسترده داخلي محتمل و قريب الوقوع نبود، اما از آنجا كه تا انتخابات دوره نهم رياست جمهوري ايران چند ماه بيشتر نمانده بود، فرض سران كاخ سفيد بر تحقق «انقلاب صورتي» در روزهاي انتخابات مزبور بود. تبليغات گسترده و فضاسازي براي كشاندن مردم ايران به خيابان ها، توأم با تحصن و تحريم انتخابات، خط مشي غرب بود.
سرمايه گذاري بر شبكه هاي NGO داخلي مبتني بر الگوي عمل «جورج سوروس» در اكراين، غرب را به اين باور رسانده بود كه انتخابات دوره نهم رياست جمهوري، تبديل به يك «شوك» براي ايران مي شود. اما اين برآورد غرب به شكست انجاميد و در واقع روند و نتيجه انتخابات و بي اعتنايي مردم ايران به تبليغات غرب، نوعي «شوك» براي آمريكا محسوب گرديد.
بخش دوم اين دكترين را ارزيابي ابعاد «بهت» پس از شوك و برآورد دوره ماندگاري آن بهت و چگونگي بهره برداري بهينه از آن، دربرمي گيرد.
از آنجا كه آمريكا، موفق به وارد آوردن شوك _ از درون يا بيرون _ به ايران نشد، لذا «بهتي» پديد نيامد كه بتواند از آن بهره برداري كند. سرنوشت محتوم اين دكترين نيز شكست بود.
۵- دكترين قورباغه آب پز Frog Doctrine: -نتيجه انتخابات رياست جمهوري ايران در سوم تيرماه ۱۳۸۴ نه تنها شكست دكترين شوك و بهت_ به ويژه در تحقق انقلاب صورتي_ را در پي داشت، بلكه با روي كار آمدن دولت نهم، رويكرد اقتدارگرا از سوي ايران، جايگزين رويكرد انفعالي پيشين شد: ايران، چيكن استراتژي Chicken Strategy را پذيرفت.
اين اولين بار بود كه آمريكا متوجه احاطه حريف، به قواعد بازي هاي دو و چندطرفه استراتژيك گرديد: در مقابل دكترين هاي توهين آميز و مبتني بر نگاه از بالا _ هويج و چماق، پليس خوب و بد، مكانيسم ماشه، شوك و بهت_ اكنون آمريكا خود را با حريف در «توازن استراتژي ها- نه توازن استراتژيكي-» مي ديد، زيرا «چيكن استراتژي» يك دكترين از موضع «هم طرازي» است كه در آن هيچ يك از طرفين نمي تواند نگاه از بالا داشته باشد.
اين روند، آمريكا و متحدين اروپايي اش را مجبور به اتخاذ دكترين كلاسيك «قورباغه آب پز» در ابتداي بهمن ماه ۱۳۸۴ در مورد ايران نمود.
مبتني بر اين استراتژي، همان گونه كه فرانسويان، قورباغه را زنده در درون ديگ آب سرد قرار داده و سپس آن را روي اجاق نهاده و به طور زنده آن را «آب پز» مي كنند، فرض كشورهاي «محور خباثت» اين است كه بايد محيط جهاني را چون آب درون ديگ، به نقطه جوش رساند تا ايران به مرور در آن آب پز شود. باز هم يك استراتژي تحقيرآميز ديگر. اما آيا اين دكترين، مي تواند چيكن استراتژي را خنثي كند!؟
شكست پنج دكترين آمريكا، در پنجاه ماه، تنها يك پيام دارد: بي ثباتي در تصميم سازي و تصميم گيري آمريكايي ها، به دليل روند پرشتاب ابطال استراتژي هاي آنان.
تهديدشناسي
تهديد آمريكا و هم پيمانانش عليه جمهوري اسلامي ايران، به سه بخش تهديد نرم، نيمه سخت و سخت تفكيك مي شود.
۱- تهديد نرم:
تهديد در هر بعد و شكل، يك هدف اساسي را دنبال مي كند؛ «تحميل اراده بر حريف» . خواسته بنيادي در تحميل اراده بر حريف، انجام رفتار مطلوب و مورد نظر كشور تهديدكننده است. اگر قرار است بر «رفتار» حريف تاثيرگذاري شود، بهترين راه، تاثيرگذاري بر «افكار» اوست. تهديد نرم، دو «پيكارگاه» دارد، يكي قلب و ديگري مغز. تصرف «قلب ها و مغزها» و تصرف دل ها و ذهن ها هدف منازعات نرم Conflict Soft است.
يك بخش تاثيرگذاري بر افكار از طريق «باورسازي» و «الگوپردازي» است و بخش ديگر آن را «باورسوزي» تشكيل مي دهد. در منازعه نرم آمريكا با ايران _ كه برخوردي فرهنگي، رواني، رسانه اي است _ در سال هاي اخير، باورسوزي، باورسازي و الگوپردازي همزمان اجرا مي شود. آمريكا براي «تحميل اراده خود بر ايران» چهار مسأله را به ترتيب دنبال مي كند: بر هم زدن انسجام رواني، تعادل رواني، ثبات رواني و بقاء رواني كشور ايران.
يك قهرمان سنگين وزن ورزش كشتي يا مشت زني يا وزنه برداري، در مواجهه تن به تن و فيزيكي، به سادگي از پاي درنمي آيد. اما اگر به همين فرد، به طور ناگهاني خبر ناگواري داده شود _ فرضاً خبر مرگ مادر وي- ممكن است دچار شوك رواني شده و به زانو درآيد. در واقع همين فرد كه از توانمندي جسمي مطلوبي برخوردار است، در اثر شنيدن خبر يك واقعه غيرمنتظره، «انسجام رواني» خود را از دست داده، «تعادل رواني» وي بر هم خورده و نقش زمين مي شود. در ادامه، مي توان انتظار بر هم خوردن «ثبات رواني» او، يا حتي نفي «بقاء رواني» وي، با يك شوك رواني و سكته را داشت.
الف- در مرحله اول، آمريكا، برهم زدن انسجام رواني سياسي، تعادل رواني سياسي، ثبات رواني سياسي و بقاء رواني سياسي ايرانيان را دنبال مي كند.
ب- در مرحله دوم، آمريكا، برهم زدن انسجام رواني اقتصادي، تعادل رواني اقتصادي، ثبات رواني اقتصادي و بقاء رواني اقتصادي ايرانيان را پي گيري مي كند.
پ- در مرحله سوم، آمريكا، برهم زدن انسجام رواني نظامي، تعادل رواني نظامي، ثبات رواني نظامي و بقاء رواني نظامي ايرانيان را تعقيب مي نمايد.
اختصاص ۷۵ ميليون دلار از سوي دولت آمريكا در ماه هاي اخير، به حوزه ديپلماسي عمومي و عمليات رواني براي تشديد منازعه نرم عليه جمهوري اسلامي در راستاي تحقق مراحل سه گانه بالا و با هدف تصرف قلب ها و مغزها، از طريق رسانه ها، صورت گرفته است.
۲- تهديد نيمه سخت:
ت- در مرحله چهارم، آمريكا، منازعه نيمه سخت Semi-Hard Conflict سياسي را با محاصره سياسي ايران، از طريق اعمال نفوذ بر مجامع جهاني مانند آژانس جهاني انرژي اتمي و شوراي امنيت دنبال مي نمايد.
ث- در مرحله پنجم، آمريكا، منازعه نيمه سخت اقتصادي را با محاصره اقتصادي ايران، از طريق اعمال فشار بر كشورها، اتحاديه ها و مجامع جهاني تعقيب مي كند.
۳- تهديد سخت:
ج- در مرحله ششم، آمريكا، منازعه سخت Hard Conflict نظامي را با محاصره نظامي ايران، از طريق اشغال عراق و افغانستان و حضور در ساير كشورهاي همسايه ايران پي گيري مي نمايد. آمريكا، امروز براي ايران يك دشمن همسايه است، نه يك حريف «فراقاره اي» . ا دامه دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
185544.jpg
آرش فرح زاد:حمله انتحارى روز دوشنبه در اسرائيل كه به كشته شدن نه شهروند اسرائيلى منجر شد موضوع قطع كمك هاى مالى به دولت فلسطين را مورد توجه روزنامه هاى روز گذشته قرار داد. روزنامه «اينديپندنت» عكس اول روز گذشته خود را به نوجوان هفده ساله اى كه اين حمله انتحارى را انجام داد اختصاص داده بود و نوشت: «با انجام اين حمله تروريستى كه گروه جهاد اسلامى مسئوليت آن را به عهده گرفته، بحث قطع كمك هاى مالى به دولت فلسطين باز هم مورد توجه روزنامه ها قرار گرفت. ژاپن كه از سال ۹۳ تاكنون هشتصد و چهل ميليون دلار به دولت فلسطينى كمك كرده است از حماس خواسته كه فعاليت هاى تروريستى خود را كنار بگذارد چرا كه در غير اين صورت كمك هاى خود را به فلسطين قطع خواهد كرد. اما به نظر نمى رسد سازمان ملل كمك ماهانه شش ميليون دلارى خود را مورد تعليق قرار دهد. اخيراً ايران و قطر هر كدام پنجاه ميليون دلار به حماس كمك كرده اند.» در آلمان روزنامه «فرانكفورتر روند شاو» با اشاره به اينكه قطع كمك هاى مالى از سوى اروپا و آمريكا نتيجه درستى در پى نداشته، مى نويسد: «اتحاديه اروپا اميدوار بود با وارد آوردن فشار اقتصادى بر حماس باعث تغيير رويه اين گروه تروريستى شود، اما اين اقدام نتيجه اى كاملاً عكس در پى داشته است.» «زوددويچه سايتونگ» نيز اينگونه نسبت به سياست هاى اتحاديه اروپا در فلسطين واكنش نشان داد: «فلسطينى ها و به خصوص سران حماس به احمدى نژاد رئيس جمهور ايران روى آورده اند. رهبران حماس در آخرين سفر خود به تهران موفق به دريافت كمك پنجاه ميليون دلارى از ايران شدند تا بيشتر بتوانند حملات خود را ادامه دهند.» اما روزنامه «تاگس اشپيگل» ديدگاه ديگرى دارد: «كمك پنجاه ميليون دلارى ايران تنها قطره اى در اقيانوس خواهد بود. حماس نمى تواند در بلندمدت روى اينگونه كمك ها حساب كند. ديگر رژيم هاى منطقه خاورميانه اينقدر دست و دلباز نيستند. به همين دليل اروپا مى تواند با وارد كردن فشار بيشتر به حماس خواستار تغيير رويه اين گروه تروريستى شود.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
 به گفته رييس يك شركت فضايي روسيه، اين كشور مي تواند تا ۹ سال ديگر فضانوردي را به ماه بفرستد. نيكولا سواستينانو رييس شركت فضانوردي RKK Energia روسيه با اعلام اين خبر گفت: «روسيه همچنين در نظر دارد تا سال ۲۰۳۰ ميلادي فضانوردي را به مريخ بفرستد. همچنين طرح هايي وجود دارد كه براساس آن تا سال ۲۰۲۵ ميلادي استخراج هليوم ۳۰۰ به عنوان يك منبع ارزشمند جايگزين انرژي از سطح ماه آغاز خواهد شد.»
گفته مي شود كه پرتاب هاي به سوي ماه دو ميليارد دلار هزينه در بر دارد و استخراج و انتقال هليوم ۳۰۰ به زمين نيز بين ۴۰ تا ۲۰۰ ميليارد دلار هزينه در بر خواهد داشت با اين حال اين هزينه ها با توجه به ارزش بالاي اين گاز از محل فروش آنها تامين خواهد شد. اعزام فضانورد به مريخ بين سال هاي ۲۰۲۰ تا ۲۰۳۰ ميلادي صورت خواهد گرفت.
گفتني است كه در برنامه فضايي روسيه براي سال هاي ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ ميلادي هيچ رديف بودجه اي براي اين سه ماموريت مهم در نظر گرفته نشده است، با اين حال وي ابراز اميدواري كرد كه بودجه اين ماموريت ها از سوي نهادها و سازمانهاي تجاري تامين شود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
003438.jpg
ترجمه: محسن ايماني
طي ماههاي اخير قيمت نفت خام پيوسته رو به  افزايش داشته است و حرف گزافي نيست اگر بگوييم جهان، سومين شوك نفتي را تجربه مي كند. در طول دو سال قيمت نفت خام دو برابر شد. در شهر مونترال در اوايل سال ،۲۰۰۳ قيمت هر ليتر بنزين ۷۵ سنت بود و حال اين كه در حال حاضر اين قيمت بين ۳۵/۱ و ۵۰/۱ دلار متغير است. در پاريس قيمت بنزين بدون سرب به ازاي هر ليتر از مرز ۵۰/۱ يورو گذشته است.
به پيش بيني آژانس بين المللي انرژي، اندكي پس از سال ۲۰۱۰ ميلادي توليد نفت خام در كشورهاي غيرعضو سازمان اوپك، شروع به پايين آمدن خواهد كرد كه اين امر نيز موجب صعود قيمت ها خواهد شد.
اخيراً  خبري منتشر شد كه در صورت تحقق آن، انقلابي در بازار نفت روي خواهد داد: ايران تصميم گرفته است بازار بورس نفت خام خاص خود را تأسيس كند. قرار است ايران به زودي فروش نفت خام خود را در بازارهاي لندن و نيويورك متوقف كند و بازار نفتي خاص خود را بنيان گذارد؛ البته با واحد پولي يورو.
چنين اتفاقي براي تمام جهان به خصوص براي آمريكا به مثابه يك زلزله پولي است.
چرا ايران؟
زيرا اين دو كشور از سال ۱۹۷۹ دشمن يكديگرند. ايران آمريكا را شيطان بزرگ مي داند و آمريكا ايران را محور شرارت. واضح است كه محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران،  هديه اي براي آمريكا ندارد و تلاش مي كند دشمن خود را منزوي كند. لحن قاطع او در حمايت از برنامه هسته اي ايران براي دولت بوش قابل هضم نيست، دولتي كه با كمك انگليس و فرانسه سرانجام پاي پرونده هسته اي ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل باز كرد. پس از تجاوز آمريكا به افغانستان و عراق، ايران بيشتر در معرض تهديد قرار گرفته است. پاكستان،  گرجستان و ازبكستان به كشورهاي زير نفوذ ايالات متحده پيوستند.
ستاد مشترك ارتش آمريكا در قطر مستقر شده است، ناوهاي هواپيمابر در منطقه جولان مي دهند و اسرائيل هم مدام تهديد مي كند. اما ايران از سلاح اقتصادي قدرتمندي برخوردار است. اين كشور پس از عربستان سعودي دومين توليد كننده نفت خام در جهان است.
چرا نفت؟
زيرا نفت، اين انرژي رو به اتمام، تبديل به منبع اصلي اقتصاد در هر كشور شده است. كشورهاي دنيا براي رسيدن به اين ماده حاضرند با هم بجنگند: جنگ عراق و ايران، جنگ عراق عليه كويت، جنگ آمريكا عليه عراق و...
ايالات متحده نياز شديدي به بنزين دارد. گواه اين واقعيت، وحشت حاكم بر پمپ بنزين هاي آمريكا پس از توفان كاترينا بود. گرچه اولين تأمين كننده نفت خام آمريكا كانادا مي باشد، ولي ونزوئلا، مكزيك و عربستان سعودي نيز در رده هاي بعدي قرار دارند. مطابق برآورد دولت آمريكا، در سال ،۲۰۲۰ واردات نفت از خاورميانه از ۱۳ درصد فعلي به ۲۰ درصد خواهد رسيد. ايران از اين مسأله آگاه است و اميدوار است از اين نقطه ضعف دشمن خود بهره ببرد.
اهميت موضوع كجاست؟
به عبارت ساده تر بايد گفت كه از اواخر مارس ،۲۰۰۶ شركت هاي نفتي مي توانند در كنار خريد نفت به دلار در لندن و نيويورك، اقدام به خريد نفت با يورو در تهران نمايند. براي اولين بار نفت خام با يك واحد پولي غير از دلار معامله مي شود. اين يعني پايان انحصار بازار نفت توسط دلار. آمريكا پيوسته از اين كه همه كشورهاي جهان براي تأمين نفت خام خود مجبورند دلار بخرند، منفعت برده است.
حال اگر قرار باشد اين كشورها براي تأمين نفت مورد نياز خود دلارها را بفروشند آمريكا دچار دردسر مي شود.
از سوي ديگر ۴۵ درصد كالاهاي وارداتي خاورميانه از اتحاديه اروپا خريده مي شوند. اين اتحاديه اولين مشتري نفت خاورميانه است.
طبيعي است كه كسي زحمت تبديل ارز را ديگر به جان نخرد. اصلاً  چرا بايد در معاملات پاي يك واحد پولي ثالث در ميان باشد؟با خروج دلار از بورس نفت، در ابتدا بازارهاي لندن و نيويورك متحمل ضربه سختي مي شوند. اين دو بازار، نفوذ و سلطه قابل توجه خود را از دست مي دهند. ديگر توليد كننده ها اقبال چنداني به آنها نخواهند داشت. آمريكا هم به شدت نفوذ سياسي خود در اوپك را از دست خواهد داد و بدتر از همه اين كه يورو جاي دلار را خواهد گرفت. اين كابوسي است كه واشنگتن مي خواهد به هر قيمتي شده، به آن دچار نشود.در اين صورت كشورهاي واردكننده نفت براي خريد نفت از ايران بايد يورو داشته باشند. خيل مشتريهاي ايران بايد دلارهاي ذخيره شده خود را بفروشند و يورو بخرند. چنين رويدادي موجب افت ارزش دلار در بازار مبادلات ارز خواهد شد. اگر اين افت شديد باشد، ايالات متحده براي تهيه نفت خام با مشكل مواجه خواهد شد. عواقب چنين پديده اي (كه دلخواه ايران است) نه تنها در آمريكا بلكه در سراسر جهان محسوس خواهد بود.
به علاوه در صورتي كه ساير بازارهاي نفتي نظير بازار برنت درياي شمال از ايران پيروي كنند يا اگر يورو تبديل به ارز رايج بازارهاي ديگري نظير بازارهاي گاز و فولاد شود، ديگر شاهد مرگ دلار در عرصه جهاني خواهيم بود. شايد كار به جايي بكشد كه ديگر آمريكا قادر به وارد كردن هيچ كالايي نباشد. چه كسي حاضر است به كشوري كالا بفروشد كه قادر به پرداخت پول نيست و در آستانه ورشكستگي قرار گرفته است؟ اين سناريوي وحشتناك محتمل است. تأثير يك بورس ايراني نفت روي دلار و اقتصاد آمريكا به مراتب اسفناك تر از انفجار هسته اي در آمريكاست. آمريكا تلاش مي كند به هر قيمتي شده از عرضه نفت در يك بازار دشمن و آن هم با يك ارز به غير از دلار جلوگيري كند. البته مقامات پنتاگون تمايل زيادي به دامن زدن به يك غائله جديد ندارند. اين قابل درك است: ايران نسبت به عراق لقمه به مراتب بزرگتري است. ايران با تحريم مواجه نبوده است و بنيه نظامي بهتري دارد. اين كشور مي تواند تنگه هرمز را كه گذرگاه نفتكش هاي غول پيكر است، ببندد. جنگ با ايران، چنان بحراني در خليج فارس و عربستان به وجود مي آورد كه بازار نفت متحمل شوكهاي عظيمي خواهد شد. البته آمريكا براي توجيه يك حمله احتمالي عليه ايران مشكلاتي دارد. نمي توان به يك كشور حمله كرد به بهانه اين كه اين كشور تصميم گرفته است كالاي خود را با واحد پولي دلخواه خود مبادله كند. آمريكا همچنين با هم پيمانان اروپايي و چيني خود منافع راهبردي و گاهاً  متضادي دارد. بدون كمك اين هم پيمانان و بدون مجوز سازمان ملل، ايالات متحده بايد فكر رويارويي با ايران را كنار بگذارد. از سوي ديگر آمريكا نه از نظر نظامي و نه مالي قادر به اداره يك جنگ جديد نيست.
چرا ايران در شرايط فعلي دلار را طرد مي كند؟
زيرا آمريكا هيچ گاه به اندازه امروز از نظر سياسي آسيب پذير نبوده است؛ چه در سطح ملي، چه در سطح بين المللي (حملات، رقابت با اروپا و چين، وجهه منفي در جهان، حوادث طبيعي سوءمديريت شده و ...)
دوستان آمريكا از اين كه اين كشور را در يك لشگركشي جديد همراهي نمايند اكراه دارند.
به هر روي خورشيد امپراطوري آمريكا در حال غروب است؛ همان اتفاقي كه ميان سالهاي ۱۹۳۰ و ۱۹۴۵ براي امپراطوري بريتانياي كبير افتاد. نگاهي به موارد اقتصادي زير خالي از لطف نيست:
- يورو به عنوان يك واحد پولي معتبر و جايگزين دلار عرض اندام مي  كند.
- قروض و كسري هاي نجومي آمريكا اقتصاد آخرين ابرقدرت را در دستان بانكهاي مركزي آسيا قرار داده اند.
- بانكهاي مركزي و سرمايه گذاران اقدام به ايجاد توازن در دارايي هاي خود به نفع يورو و به ضرر دلار نموده اند.
- صنعت آمريكا در حال حاضر هم پاي صنعت ژاپن است در حالي كه جمعيت آمريكا دو برابر جمعيت ژاپن است. برخلاف آنچه تصور مي شود، يك حقوق بگير فرانسوي بيشتري از يك حقوق بگير آمريكايي توليد مي كند.
- اتحاديه اروپا اولين منطقه تبادل كالا در جهان و پرجمعيت ترين منطقه بعد از چين و هند مي باشد. اتحاديه اروپا بازاري با ۴۵۰ ميليون مصرف كننده دارد.
- ايالات متحده روي فناوريهاي جديد تمركز كرده و صنعت را رها كرده است. در عوض چين بازارهاي صنعتي را تحت كنترل خود گرفته و هند نيز بخش خدمات (رايانه و حسابداري) را قبضه كرده است. آيا واقعاً  رفتن به كره ماه ضروري است؟
به علاوه با تبديل شدن ايران به عراق دوم، روسيه، چين و اروپا منافع خود را در خطر مي بينند.
- ايران يك قرارداد مهم ۱۰۰ ميليارد دلاري با چين امضا كرده است.
چين ۱۳ درصد از نفت خام مورد نياز خود را از ايران تهيه مي كند و همانند روسيه و فرانسه تمايل ندارد از اين بازار محروم شود؛ اتفاقي كه در سال ۲۰۰۳ در مورد عراق روي داد.
- اتحاديه اروپا نخستين مشتري ايران است. اروپايي ها از احداث خط لوله  نفتي كه اروپا را از طريق ايران به درياي عمان وصل كند حمايت مي كنند.
- روسيه تمايلي به حضور نظامي آمريكا در آسياي ميانه ندارد و همه تلاشهاي خود را به كار مي بندد كه جناح جنوبي اش جولانگاه نظاميان آمريكايي نشود.
اروپا به نوبه خود دورنماي متفاوتي از آمريكا دارد. اروپا قصد دارد تا سال ۲۰۳۰ سهم نفت را در توليد برق از ۶ درصد به ۵/۱ درصد برساند. در حال حاضر مصرف سرانه نفت براي هر آمريكايي به طور سالانه ۹ تن مي باشد. اين رقم براي ژاپني ها، فرانسوي ها و آلماني ها ۵ تن مي باشد. هر چيني هم در سال يك تن نفت خام مصرف مي كند. در فرانسه ۸۰ درصد انرژي برق، هسته اي مي باشد. اتحاديه اروپا بر استفاده هرچه بيشتر از گاز طبيعي، انرژي هسته اي و انرژي هاي تجديد پذير (خورشيدي و بادي) تمركز كرده است.
پس چه بايد كرد؟
پيروي از توصيه هاي آژانس بين المللي انرژي ضروري است: در مصرف انرژي صرفه جويي كنيد!  در مصرف نفت صرفه جويي كنيد!  منابع انرژي خود را متنوع كنيد!  نفت را رها كنيد!
اگر نفت اهميت خود را از دست بدهد يقيناً  ديگر براي به دست آوردن آن، اين همه جنگ و درگيري روي نخواهد داد. آيا اين دليل خوبي براي حركت به سوي انرژي هاي تجديد پذير نيست؟
منبع: www.yabasta.fr
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
نسل جديد راكتورها
نويسنده: توني گدارد* -مترجم: رضا محتشم
003432.jpg
۲۰ سال قبل در تاريخ اول ارديبهشت، كاركنان نيروگاه هسته اي چرنوبيل در اتحاد شوروي سابق آزمايشي را با توان كم با يكي از دو راكتور RBMK نيروگاه انجام دادند، اما نمي دانستند كارشان راكتور را به شكل خطرناكي بي ثبات مي كند. قدرت آن به شدت افزايش يافت و باعث تخريب هسته و انفجار شيميايي بزرگي شد. براساس برآورد سازمان بهداشت جهاني، بين ۴۰ تا ۵۰ نفر از كاركنان نيروگاه و اورژانس بر اثر پرتوزايي از بين رفتند. آلودگي و پرتوزايي گسترده از تبعات اين حادثه بود.
فاجعه چرنوبيل مقطع مهمي در روند توليد انرژي هسته اي محسوب مي شود، به خصوص از نظر نگرش مردم به اين نوع از انرژي. به علاوه اين حادثه نشان داد صنعت هسته اي شوروي با قوانين نامناسب اداره مي شده، تربيت نيروي انساني آن مناسب نبود و طراحي راكتورهاي آن ضعيف بود. در حال حاضر يك نيروگاه در ليتواني و سه نيروگاه در روسيه هنوز از راكتورهاي RBMK استفاده مي كنند، اما پس از چرنوبيل نقص طراحي آن اصلاح شد. با اين حال، نيروگاه ليتواني قرار است در سال ۲۰۰۹ به درخواست اتحاديه اروپا تعطيل شود.
اما حالا به نظر مي رسد ورق به نفع انرژي هسته اي برگشته است. كشورها با مشكلاتي مانند تبخير آب و هوا، افزايش بهاي انرژي و نزديك شدن دوره كاري بسياري از نيروگاه هاي هسته اي روبه رو هستند. مثلاً در انگليس پنج نيروگاه از نه نيروگاه نسل اول ماگنوكس در پي حوادثي كه پس از پايان عمر آنها رخ داد، تعطيل شده اند. اين نيروگاه ها در دهه ۱۹۶۰ ساخته شدند. بقيه ۲۳ نيروگاه هسته اي كه عمدتاً از راكتورهاي پيشرفته نسل دوم AGR (خنك شونده با گاز) استفاده مي كنند، تا سال ۲۰۲۳ تعطيل خواهند شد. از سال ۱۹۹۰ كه تنها راكتور آبي فشاري PWR انگليس وارد مدار شد، نيروگاه هسته اي ديگري در اين كشور افتتاح نشده است. با توجه به آنكه نيروگاه هاي هسته اي ۲۰ درصد كل نياز كشور را تأمين مي كند، با تعطيلي اين تاسيسات چه اتفاقي رخ خواهد داد؟ آيا انگليس مي تواند توليد دي اكسيدكربن را كاهش دهد و منابع عرضه برق بدون استفاده از انرژي هسته اي را متنوع كند؟ آيا مهم است كه انگليس تا سال ۲۰۲۰ حدود ۷۵ درصد از انرژي اوليه خود را وارد خواهد كرد. دولت انگليس اخيراً گزارشي در مورد نيازهاي اين كشور به انرژي منتشر كرد.
در اين گزارش چهار هدف معين شده است: كاهش توليد دي اكسيدكربن، حصول اطمينان از عرضه انرژي، تحقق رشد اقتصادي پايدار و حصول اطمينان از اينكه تمام خانه ها به اندازه كافي و با قيمت مناسب گرمايش مي شود. قرار است بررسي جامع تري در تابستان به نخست وزير ارائه شود.
طراحي هاي جديد
در اين حال چندين كشور ديگر دست به اقدام زده اند. فنلاند سفارش ساخت راكتور اروپايي فشاري آبي EPR را داده است كه قرار است در اولكيلوتو نصب شود. اين راكتور توسط شركت دولتي فرانسوي آروا و زيمنس آلمان در دست ساخت است. براساس برنامه، اين راكتور در سال ۲۰۰۹ افتتاح خواهد شد. سه شركت در آمريكا اعلام كرده اند هر كدام قصد دارند براي ساخت دو نيروگاه پيشرفته غيرفعال ۱۰۰۰-AP تقاضا بدهند. فرانسه، تايوان و چين نيز نيروگاه هاي جديدي را طراحي كرده اند يا در دست ساخت دارند.
يك امتياز نيروگاه هاي نسل سوم مانند ۱۰۰۰-AP و EPR آن است كه داراي ويژگي هاي ايمني غيرفعال بيشتري به نسبت نيروگا ه هاي نسل اول و دوم هستند. منظور از اين ويژگي ها سامانه هايي است كه بيشتر از نيروهاي طبيعي مانند جاذبه، گردش طبيعي و گاز نيتروژن فشرده استفاده مي كنند نه انواع پمپ و شير. در نتيجه اين قبيل نيروگاه ها بسيار ساده تر از نيروگاه PWR متعارف است.به اعتقاد من، محتمل ترين نامزد براي نيروگاه هاي هسته اي جديد در انگليس- در صورت تصويب - راكتورهاي EPR يا ۱۰۰۰-AP ساخت وستينگهاوس است. هر دو نوع بر اساس فناوري PWR است. راكتور EPR 6/۱ گيگاوات برق توليد مي كند. توليد
AP -1000 حدود ۱۵/۱ گيگاوات است. گزينه ديگر راكتور پيشرفته كاندو ACR است كه در كانادا و چند كشور ديگر مورد استفاده است.
نسل آينده
دورنماي آينده هيجان انگيزتر است. در سال ،۲۰۰۰ وزارت انرژي آمريكا طرحي بين المللي را با عنوان نسل چهارم آغاز كرد كه هدف از آن طراحي نيروگاه هاي هسته اي جديد براي ساخت از سال ۲۰۳۰ است.
اين طرح شامل نه كشور آرژانتين، برزيل، كانادا، فرانسه، ژاپن، كره شمالي، كره جنوبي، آفريقاي جنوبي و سوئيس به علاوه انگليس است كه پارسال به آن ملحق شد. هدف از تحقيقات در زمينه نسل چهارم ساخت راكتورهايي است كه از لحاظ اقتصادي، توان رقابتي دارد، ايمن و با اصول محيط زيست سازگار است. هدف ديگر آن است كه اين راكتورها كاربرد نظامي نداشته است. اين كار مثلا با بازيافت فرمان پلوتونيم و زباله هاي متمادي صورت مي گيرد تا هر دو راكتور از بين برود.
حاصل ابتكار نسل چهارم تابه حال تدوين نقشه راه فناوري بوده است كه شش مفهوم سودمند راكتور را تدوين كرده است. از اين شش مورد، صنايع و دولت انگليس تصميم گرفته اند بر سه نوع متمركز شوند، يعني راكتور دماي بسيار بالاي فرانسه (VHTR)، راكتور سريع خنك شونده با گاز آمريكا (GFR) و راكتور سريع خنك شونده با سديم ژاپن (SFR).
هر كدام از اين مفاهيم مزيت خاص خود را دارد، اما به نظر مي رسد در اين مقطع اميدواركننده ترين نوع راكتور نسل چهارم، انواع مختلف راكتور دماي بالاست كه با هليم خنك مي شود و حاوي هسته گرافيت است. قرار است نيروگاه هاي نمايشي با اين راكتور در آفريقاي جنوبي و آمريكا ساخته شود. راكتورهاي آزمايشي از اين دست در ژاپن HTTR و چين HTR-۱ در حال فعاليت است.
انرژي هسته اي در انگليس
در انگليس هنوز دوازده نيروگاه هسته اي داير است و اين كشور با استفاده از راكتور PWR زيردريايي هسته اي مي سازد، اما ساخت نيروگاه هاي جديد مستلزم استفاده از دانش فني شركت هاي خارجي مانند آروا يا وستينگهاوس است كه اوايل سال جاري ميلادي به توشيبا فروخته شد. برخي از اجزاي اصلي مانند شناور فشار فولادي، توربين بخار بزرگ و ژنراتورهاي بخاري بايد در خارج از اين كشور ساخته شود. به هر حال بخش بيشتر ساخت نيروگاه هسته اي، به مهندسي عمران مربوط مي شود كه در آن انگليس نسبت به ساير كشورها برتري دارد. برآورد شده است اين كشور مي تواند ۵۰ درصد اجزاي نيروگاه هاي جديد را بسازد.
مقامات انگليس مي دانند حفظ بنيان مهارتي هسته اي كشور بسيار با اهميت است. به همين علت طرحي با عنوان گزينه باز هسته اي را به اجرا درآورده اند. در اين برنامه كه با همكاري دانشگاه هاي بريستول، كارديف، ليدز، منچستر و شفيلد و امپريال كالج به اجرا درآمده است، هزينه تحقيقات در مورد راكتورهاي جديد تأمين مي شود و دانشجويان دوره دكتري و بعد از آن آموزش مي بينند. تحقيقات در مورد سامانه هاي نسل چهارم و راكتورهاي پيشرفته PWR در اين چارچوب قرار دارد. در صورت ساخت نيروگاه هاي جديد، موضوع مديريت زباله ها بايد مورد بررسي قرار بگيرد. در حال حاضر سازمان برچيدن هسته اي مسئول رسيدگي به زباله هاي پرتوزا از برنامه هاي هسته اي نظامي و غيرنظامي است. در سال ۲۰۰۳ دولت كميته مديريت زباله هاي پرتوزا را براي مشورت در مورد زباله هاي هسته اي در بلندمدت تشكيل داد.
اگر ما خواهان آميزه اي از عرضه برق ايمن، مطمئن و پاكيزه از نظر زيست محيطي هستيم، ساخت نيروگاه هاي جديد ضروري است، اما تا زماني كه مردم از ساخت نيروگاه هاي جديد حمايت و شركت ها سرمايه لازم را براي آن فراهم نكند، اين كار محقق نخواهد شد. از حرف تا عمل فاصله زيادي است.
فيزيك راكتورهاي هسته اي
بيشتر نيروگاه هاي هسته اي موجود از راكتورهاي آبي فشاري استفاده مي كنند. در اين نوع از راكتور، آب، حرارت را از هسته راكتور منتقل مي كند و باعث انجام شدن واكنش چرخه اي مي شود. دستگاهي در اين راكتور تعبيه شده است كه فشار را قدري بالاتر از حد اشباع حفظ مي كند تا آب به صورت مايع باقي بماند. هسته كه در داخل شناور فشاري فولادي قرار دارد، شامل محفظه هاي اكسيد اورانيوم با درجه غني سازي پايين است كه در ميله هاي با آلياژ زيركونيم نگهداري مي شود.
چندين چرخ به شناور متصل است كه آب داغ اوليه را به ژنراتور مي برد و در اين قسمت آب جوش ثانوي بخار توليد مي كند. آن گاه آب اوليه با چرخ به شناور فشار منتقل مي شود. سازه اي به مانند «جزيره راكتور» شناور و لوله هاي پيرامون و سامانه هاي ايمني آن را احاطه كرده است. دستگاه هاي بيرون از جزيره مانند ژنراتور توربين هاي بخاري تا حد زيادي شبيه سوخت فسيلي است.
اين توصيف مربوط به راكتور حرارتي است، اما در راكتورهاي سريع مانند راكتور سريع خنك شونده با گاز GFR و راكتور سريع خنك شونده با پتاسيم SFR سرعت نوترون ها كاهش نمي يابد و نوترون ها مي توانند زباله داراي عمر طولاني را در سوخت از بين ببرد.
نسل چهارم
نسل چهارم عنوان يك برنامه تحقيقاتي بين المللي در مورد انواع جديد راكتور هسته اي است كه ممكن است تا سال ۲۰۳۰ يا ۲۰۴۰ وارد مدار شود. انگليس در حال حاضر در سه طرح عمده در حال تحقيق مشاركت دارد.
* راكتور حرارتي دماي بسيار بالا بسيار ايمن است و برق و حرارت بسيار بالا را براي توليد هيدروژن فراهم مي كند. اين طرح از جانب فرانسه هدايت مي شود.
* راكتور سريع خنك كننده با گاز GFR كه از جانب آمريكا هدايت مي شود مزيت اين طرح آن است كه مي تواند زباله آكتينيد را بازيافت و عرضه انرژي را در درازمدت از طريق طولاني كردن مدت استفاده از ذخاير اورانيوم تامين كند.
*راكتور سريع خنك شونده با سديم كه توسط ژاپن هدايت مي شود داراي سه مزيت است: امكان پذيري فني يك مدل از آن ثابت شده است، اين راكتور مي تواند زباله اكتينيد را بازيافت و انرژي را در درازمدت عرضه كند.

* نويسنده استاد ايمني زيست محيطي در امپريال كالج در انگليس است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط nima  | 

گفت وگو با رابرت فيسك*
 
003408.jpg
يكي از با تجربه ترين خبرنگاران خاورميانه امروز به ما هشدار مي دهد كه بايد خود را براي فاجعه عظيم ديگري در منطقه (خاورميانه) آماده كنيم. رابرت فيسك مي گويد در طول سه دهه حرفه خبرنگاري خود در خاورميانه براي روزنامه هاي انگليسي، وي هرگز اين منطقه را خطرناك تر از وضعيت كنوني نديده است و ديگر اين كه وي مطمئن است بحران ديگري، احتمالاً حتي يازده سپتامبر ديگري، در راه است. رابرت فيسك اين گزارشگر باتجربه جنگ همچنين اظهار مي دارد كه وي در مورد اين كه كدامين دست هاي پنهان براي راه انداختن جنگ تمام عيار داخلي در عراق فعال مي باشند، به نتيجه روشني نرسيده و كماكان در ترديد بسر مي برد. آنچه مي خوانيد مصاحبه اي با وي است كه اخيراً منتشر شده است:
***
* در مورد عراق و جنگ داخلي شما كمي خوش بين بوده ايد، اما مايلم بدانم كه با توجه به رويدادهاي اخير عراق آيا فكر مي كنيد اين كشور وارد جنگ داخلي شده است؟
- رويدادهاي اخير بهترين دليل بر اين است كه حتماً كساني در پس پرده به دنبال راه انداختن جنگ داخلي هستند، چرا شما غربي ها هميشه خواهان جنگ داخلي هستيد؟ اولين كساني كه اسم جنگ داخلي را مطرح نمودند مقامات اشغالگر بودند نه عراقي  ها. بعضي...
* اما عراقي ها اكنون از جنگ داخلي حرف مي زنند، جعفري نيز هم اكنون از جنگ داخلي سخن مي گويد.
- آنها نه درباره جنگ داخلي بلكه درباره ترس از اين كه چه كسي بمب گذاري ها را انجام مي دهد سخن مي گويند. اما توجه كنيد ما هنوز نمي دانيم كدامين دست پنهان در پس اين بمب گذاري هاست، نام چند تن به عنوان بمب گذاران انتحاري به ما داده شده است؟
آنچه كه ما با آن در عراق روبرو هستيم جوخه هاي مرگ مي باشند و پر واضح است كه بعضي از آنها براي نهادهاي دولتي در بغداد كار مي كنند.
* بنابراين شما مي گوييد، جوخه هاي مرگ وجود دارند، آشوب و بحران وجود دارد، اما جنگ داخلي نيست؟
- مطمئناً بحران وجود دارد و قطعاً جوخه هاي مرگ نيز وجود دارند. اما در حال حاضر من به مجموعه اينها به عنوان جنگ داخلي نگاه نمي كنم.همانطور كه گفتم، كساني در پشت پرده در پي جنگ داخلي هستند. ممكن است بتوانيد چنين چيزي را به وجود آوريد.
* بنابراين شما معتقديد كساني هستند كه در عراق در پي  راه اندازي جنگ داخلي هستند.
- بله
* شما بايد تا حدودي بتوانيد حدس بزنيد چه كسي بدنبال جنگ داخلي در عراق است.
- من نمي دانم كي... من به بعضي ها مظنون هستم. وقتي در بغداد بودم وقت زيادي را صرف اين كردم كه پي ببرم دست چه كساني در كار است و اصولاً اين انفجارها از كجا هدايت مي  شوند. اما شما نبايد يك نكته را فراموش كنيد كه يكي از چهره هاي برجسته سياسي و يكي از دوستان نزديك ايالات متحده، درست قبل از اولين انتخابات، به اعدام «شورشيان» در يك ايستگاه پليس متهم شد، ايستگاه پليسي كه من به خوبي با آن آشنا هستم. اين خبر در زمان وقوع حادثه در استراليا گزارش شد. به نظر من اين داستان حقيقت دارد. من فكر مي كنم او يك آدمكش بود و ديگر اين كه او براي آمريكايي ها كار مي كرد، او تا آنجا كه ما مي دانيم يك عامل سابق سازمان سيا بود.من نمي گويم سازمان سيا جوخه هاي مرگ را هدايت مي كند و اين يك توطئه آمريكايي است، نه من چنين چيزي را نمي گويم. اما فكر مي كنم كه انواع و اقسام تمايلات و... در درون مجموعه مقامات وجود دارند كه تمامي آنها در داخل منطقه سبز (green zone) در قصر رياست جمهوري سابق صدام كه به وسيله سيم هاي خاردار آمريكايي ها محاصره شده و از محافظت آنها برخوردار است، زندگي مي كنند.
003411.jpg
* به نظر شما در پشت چنين تفكراتي چه منطقي وجود دارد؟ منظورم اين است كه اگر اين مردم در درون دولت (عراق) هستند، چرا به دنبال جنگ داخلي مي باشند؟
- من فكر مي كنم آنها به دنبال موقعيتي هستند كه در آن طرف خودشان و يا حزب خودشان در آينده عراق را كنترل كنند.
همچنين شما نبايد از اين نكته غافل باشيد كه شورشيان، نيز اكثرشان ولي نه تمام آنها، سني هستند، ما مدام به شورشيان به عنوان مردمي نگاه مي كنيم كه خواهان خروج آمريكايي ها هستند. اما اين نگاه نگاهي است بسيار كوته فكرانه. اين نگاه ما به اين جريان است. كاملاً روشن است كه شورشيان مي خواهند آمريكايي ها را از عراق بيرون برانند تا پس از خروج بتوانند بگويند، ما كشور خود را آزاد كرديم، ما خواهان جايگاهي در سياست هستيم. اين اصل داستان است. به عبارت ديگر كسب و تحكيم قدرت سياسي پس از بيرون رفتن ايالات متحده.
* درباره مذاكرات سياسي اي كه در حال حاضر در جريان است چه نظري داريد؟ منظورم اين است كه آيا مي توان به آنها اميد داشت؟
- نگاه كنيد، متأسفم از اين كه تا اين حد بدبين و شكاك به نظر مي رسم، اما تمام مذاكرات سياسي در محوطه اي به ابعاد چند هزار متر مربع انجام مي شوند، محوطه اي كه توسط تانك هاي آمريكايي محافظت شده و هيچ كس از آن بيرون نمي آيد. اين مردمي كه مشغول انجام مذاكرات مي باشند، مردمي نيستند كه به خيابان هاي بغداد بروند، آنها با بمب ها و بمب گذاري ها سرو كاري ندارند.
* اما همين مردم به آنها رأي دادند.
- بله درست است، اغلب شيعيان به آنها رأي دادند. نگاه كنيد. مردم مي خواهند رأي بدهند، مردم آزادي را دوست دارند. اما آنها همچنين رهايي از دست ما را نيز دوست دارند و اين براي ما قابل قبول نيست چرا كه ما مي خواهيم به كنترل عراق ادامه دهيم و مطمئن شويم عراق آن كاري را كه ما مي خواهيم انجام دهد. ما مي خواهيم دولت عراق را كنترل كنيم. مي خواهيم بگوييم، آنها انتخابات دموكراتيك دارند ولي بعد از آن چه اتفاقي مي افتد؟ بوش پشت خط تلفن آمده و مي گويد حال ما نيازمند اتحاد هستيم، شروع به تلاش و كار در اين راستا كنيد.
*شما مي گوييد آمريكا مجبور است از عراق بيرون رود، اما براي اين كار نيازمند كمك ايران و سوريه است...
- البته، البته نيازمند كمك خواهد بود.
* چگونه چنين فرآيندي شكل خواهد گرفت؟
- ايالات متحده براي حصول اطمينان از پايان يافتن تمامي مقاومت شيعيان در طول مدت خروج نظاميان خود نيازمند كمك ايران و نيز نيازمند كمك سوريه خواهد بود چرا كه آنها در طول مرز عراق از نفوذ زيادي برخوردارند و بنابراين به نحوي بايد با شورشيان تعامل داشت تا آمريكايي ها در زير باراني از آتش، عراق را ترك نكنند. توجه داريد، منظورم اين است كه قبلاً اينها را گفته اند، اما معادله وحشتناك، البته از نظر سياسي، و نيز از ديدگاه سياسي آمريكايي ها در عراق، اين است كه آنها بايد عراق را ترك كنند و ترك خواهند كرد و در عين حال نمي توانند ترك كنند و اين همان معادله اي است كه سنگريزه را به خون تبديل مي كند و داستان كماكان به همين صورت باقي است. حمله به كشور ديگران بسيار ساده است؛ بيرون آمدن بسيار مشكل است. بايد برعكس باشد اما متأسفانه چنين نيست و شما مي دانيد كه انگليسي ها نيز در سراسر خاورميانه با همين داستان و همين سرنوشت روبه رو بوده اند و هر بار، هربار، هربار مقامات قدرت اشغالگر همان حرف هاي قبلي را تكرار مي كنند: «ما با تروريست ها صحبت نمي كنيم» . آمريكايي ها نيز همين حرف ها را مي زنند. آنها كتاب هاي تاريخ را نمي خوانند چرا كه در پايان روز مجبور خواهند شد با شورشيان صحبت كنند و صحبت خواهند كرد، حتماً صحبت خواهند كرد.
* و اكنون، پيروزي حماس در انتخابات فلسطيني ها، به نظر شما جهان عرب با چه حساسيتي عكس العمل غرب را زير نظر دارد؟
- جهان عرب با همان بدبيني معمول خود به عكس العمل غرب نگاه مي كند. بله، اين داستان كهنه اي است، ما با تحكم فرياد دموكراسي سر مي دهيم، با تحكم مي گوييم آنها بايد از آزادي رأي دادن برخوردار باشند و آنها به افرادي رأي مي دهند كه ما خواهانشان نيستيم، بنابراين ما تلاش مي كنيم دولتي كه با انتخابات آزاد روي كار آمده است را نابود كنيم. ما عاشق دموكراسي هستيم، اما مشروط بر آنكه ملت هاي مسلمان مردمي را انتخاب كنند كه ما مي خواهيم. منظورم اين است كه ما مدام مي شنويم اسرائيلي ها با حماس كار نخواهند كرد. اسرائيلي ها خود حماس را خلق كردند. هنگامي كه حماس در بيروت بود و اسرائيلي ها مي خواستند با ساف مقابله كنند، آنها حماس را به ساختن مسجد و نهادهاي اجتماعي در غزه تشويق مي  نمودند. حتي پس از اسلو، يكي از افسران ارشد اسرائيلي و اين داستان در صفحه اول روزنامه جروسلم پست چاپ شد، در اورشليم با مقامات حماس مذاكرات مستقيم داشت. اسرائيل با حماس كار نخواهد كرد. اين فقط ظاهر قضيه است، آن هم براي ما مطبوعاتي ها. براي ما مطبوعاتي ها داستان طوري تنظيم مي شود كه مذاكراتي وجود نخواهد داشت، اما حقيقت اين است كه هر زمان كه اسرائيلي ها بخواهند، مذاكرات وجود خواهد داشت و چنانچه آنها مذاكرات را به نفع خود يابند، اين كار را خواهند كرد.
*و مع الوصف براي شما شكي باقي نمانده است كه حماس و بعضي از افراد مشخص حماس تروريستند؟
- نگاه كنيد، من از واژه تروريست براي هيچ كس استفاده نمي كنم. اين واژه از نظر معني شناسي واژه اي بي معني شده است. نگاه كنيد، من تلاش نمي كنم كه اين دو را يكسان كنم، اما وقتي مي بينيد كه يك افسر نيروي هوايي اسرائيل، همانطور كه يك بار در غزه اتفاق افتاد، يك رديف آپارتمان را با علم به اينكه بچه هاي بيگناه و در عين حال مردمي را كه به نظر وي عامل بمب گذاري انتحاري بودند يكجا به خاك و خون مي كشد، شما چنين مردمي را چه مي ناميد؟ در ذهن او چه مي گذرد؟
*بسيار خوب، شما در كتابتان به اين نكته اشاره مي كنيد كه كشتن هدفمند رهبران حماس...
- قتل. من نمي گويم كشتن هدفمند.
*بسيارخوب.
- قتل
*بله به اين نكته اشاره مي كنيد كه قتل رهبران حماس در نهايت به مشكلي تبديل خواهد شد كه گريبان رهبران كشورهاي غربي را رها نخواهد كرد. منظورتان چيست...
- بسيار خوب، فكر مي كنم در حدود يكسال و نيم پيش بود كه ما چنين موردي را داشتيم؛ قتل يك وزير دولت اسرائيلي در اورشليم. ببينيد، هنگامي كه تلاش براي قتل رهبران را شروع مي كنيد، شما دري را باز مي كنيد كه مي تواند به روي خودتان برگردد و خطر بزرگ در اينجاست، آن هنگام كه مي گوييد ما ممكن است ياسر عرفات را بكشيم و مدام اين را تكرار مي كنيد، اگرچه سرانجام عرفات بدون اينكه هدف قرار گيرد مرد، اما شما در را براي كشتن رهبران اسرائيلي يا رهبران بريتانيا باز كرده ايد. هنگامي كه شما مي گوييد قصد كشتن اسامه بن لادن را داريد، آيا مي دانيد به او اجازه چه كاري را نيز مي دهيد؟ البته او نياز به اجازه كسي ندارد، اما ببينيد شما چه درهايي را باز مي كنيد...
* آيا اين درها از قبل باز نشده اند؟
- بله اين درها از قبل باز شده اند.
* اما آيا اين درها از قبل باز نشده بودند، لحظه اي كه ما خود به قوانين بين المللي پشت كرديم و عدالت را كنار گذاشته و خواهان انتقامجويي شديم، همه چيز پايان پذيرفت. بسيار خوب، شما در كتابتان توضيح مي دهيد كه براي قتل رفيق حريري به لبنان رفتيد...
- بله، آن زمان فقط ۴۰۰متر دورتر بودم.
003405.jpg
*پس از آن شما مي نويسيد كه از تراژدي هاي فزاينده خاورميانه متحير شده ايد، من فكر مي كنم كه اين براي كسي كه ۳۰سال است از خاورميانه گزارش تهيه مي كند، حرف بزرگي است.
- بله، اما خاورميانه هرگز در چنين وضعيت وحشتناكي نبوده است، هرگز تا به اين حد خطرناك نبوده است. من هرگز خود را در مأموريت هايي اينچنين خطرناك نيافته ام. عراق بدترين مأموريتي است كه تاكنون داشته ام. من فكر مي كنم دورويي و نفاق ما نسبت به خاورميانه و بي رحمي رهبران آن، رهبران عرب، اكنون به مرحله اي رسيده است كه نوعي... منظورم اين است كه نوعي انفجار قريب الوقوع است. سه سال قبل از ،۲۰۰۱ من يك مصاحبه با خبرگزاري كانادا(CBC) در تورنتو انجام دادم كه نسخه اي از آن را به همراه دارم، در آن مصاحبه گفتم كه يك انفجار قريب الوقوع در راه است.
*اما آيا شما كماكان فكر مي كنيد انفجاري در راه است؟
- بله، من فكر نمي كنم... لزومي ندارد كه اين انفجار يك انفجار واقعي فيزيكي مانند «بنگ» باشد. ممكن هم است چنين باشد، اما اتفاقي قريب الوقوع در راه است. منظورم اين است كه به شدت آن را احساس مي كنم. هنگامي كه براي كتاب برگشتم، تشخيص دادم آن را حس مي كنم به اين دليل كه من آنجا زندگي مي كنم، من در يك جامعه مسلمان زندگي مي كنم، من در خاورميانه زندگي مي كنم و تمام مردم اطراف من مسلمان هستند و روشن است كه با توجه به زندگي كردن در اينجا، تنفس در چنين محيطي، مي دانستم كه اتفاقي در حال شكل گيري بود. هنوز هم فكر مي كنم حادثه اي قريب الوقوع شكل خواهد گرفت. منظورم ۱۱سپتامبر نيست، اما حادثه اي اتفاق مي افتد.
* مثلاً چه حادثه اي؟
- منظورم اين است كه مثلاً آمريكايي ها از عراق بيرون رانده شوند، آيا اين يك اتفاق بزرگ نيست؟
* اما اگر آمريكايي ها عراق را ترك كنند معني آن اين است كه خروج آنها در عراق ثبات بيشتري را ايجاد خواهد كرد.
- بسيار خوب، من هم اميدوارم كه چنين باشد،  اما توجه داشته باشيد، اگر آمريكايي ها عراق را ترك كنند، ضربه بزرگي به حيثيت نظامي، سياسي و نيز راهبردي ايالات متحده در سراسر جهان وارد مي شود، در اين مورد شكي نيست.
* فيسك خبرنگار روزنامه انگليسي اينديپندنت در خاورميانه است كه به مدت ۳۰سال از خاورميانه گزارش تهيه كرده و براي تبليغ آخرين كتاب خود، جنگ بزرگ براي تمدن، به استراليا آمده بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط nima  | 

اندرو گرو رهبر شركت «اينتل» در مجارستان متولد شده است. در سال 1956 تنها با داشتن 20 دلار با توجه به نابساماني اوضاع كشورش آنجا را به سمت نيويورك ترك كرد. سه سال بعد با درآمدي كه از راه كارگري در رستوران‌ها به دست آورده بود، در رشته شيمي فارغ‌التحصيل شد. با تلاش و پشتكار كم‌نظير سه سال بعد از دانشگاه بركلي دكتراي خود را دريافت كرد. پايان‌نامه دكتراي او در زمينه نيمه‌هادي‌ها هنوز جزو بهترين كتاب‌هاي فني در اين زمينه است. اين در حالي است كه به هنگام مهاجرت به آمريكا هيچ زبان ا نگليسي نمي‌دانست اما اشتياق فراوان به يادگيري و علاقه به خلق كالاهاي با ارزش پايدار در وجود او نهفته بود. پس از آن دانشگاه را رها كرد و براي همكاري با موسسات شركت «اينتل» يعني گوردون مور و روبرت نويس به آن شركت پيوست و به عنوان رئيس بخش تحقيق و توسعه مشغول به كار شد. سپس به عنوان مديرعامل مسئوليت و رهبري شركت را پذيرفت. اندي گرو تاكنون چند كتاب مديريتي نوشته و در آن تجربيات كاري و افكار خود را مطرح كرده است. كتاب «مديريت كارا» محصول آموزش‌هاي او در دانشگاه استانفورد است. كتاب «تنها بي‌پروايان پايدارند» كه در سال 1996 عرضه شد جزو پرفروش‌ترين كتاب‌ها قرار گرفت. عنوان كتاب بيانگر تئوري «نقطه چرخش راهبردي» و اهميت آن در فرايند مديريت كسب‌وكار سازمان‌هاست كه او به تفصيل آن را تشريح كرده است. او به عنوان رهبر ديرين اينتل خود را شاگرد «نقطه‌هاي چرخش راهبردي» و اهميت آن در فرآيند مديريت كسب و كار سازمان‌هاست كه او به تفصيل آن را تشريح كرده است. او به عنوان رهبر ديرين اينتل خود را شاگرد نقطه‌هاي چرخش راهبردي مي‌داند. چرخش حياتي شركت اينتل از توليد حافظه به توليد تراشه‌هاي ريزپردازنده و سرآمد شدن شركت در توليد ريزپردازنده از 64 بيت در آغاز تأسيس شركت در 1968 تا توليد تراشه‌هاي پنتيوم كنوني و برنامه توليد تراشه با 11 ميليارد ترانزيستور در سال 2011، همگي به رهبري او انجام شده است. در آمد سالانه 6/2 ميليارد دلاري شركت در آغاز رهبري او، در سال 2003 ميلادي به 26/5 ميليارد دلار بالغ شده است. همكاران همواره او را فردي منضبط، دقيق و جزيي‌نگر يافته‌اند. او به راستي يكي از معماران عصر ديجيتال است با شخصيتي برجسته و داراي جنبه‌هاي مختلف. او يك دانشمند است كه چند موضوع انحصاري را در طرح‌هاي نيمه‌هادي به نام خود ثبت كرده است. يك مدرس است كه در دانشگاه و شركت به امر آموزش اهتمام مي‌ورزد. يك مدير توليد است كه در فتح بازارهاي جديد پيشقدم است. يك برنامه‌ريز و آينده‌نگر در كسب‌وكار است كه به عمل راهبردي اهميت مي‌دهد. او با آن كه بناي اينتل را مستحكم كرده و 30 سال براي شركت «مردي براي تمام فصول» به حساب آمده است، با تواضع، خود را مديون كاركنان شركت مي‌داند؛ آناني كه وقتي مديريت تصميم اصلي را مي‌گيرد در پياده كردن انديشه، بكارگيري منابع و اصلاح برنامه‌ها صميمانه مي‌كوشند و كارها را پيروزمندانه پيش مي‌برند. او فرهنگ ارتباط صادقانه و باز را در اينتل تقويت و محيط باز دفاتر را سمبل قدرت اينتل كرد.
اندي گرو شخصيتي است كه فقيرانه راه مهاجرت را برگزيد و با همت عالي خويش مدارج دانشگاهي و مديريتي را پشت سر گذاشت و اكنون در رأس شركتي عظيم مانند اينتل دفتر كار او همان گونه كوچك مانده است و حتي با رشد اينتل كوچك‌تر نيز شده است!

شما چه نقشي در اينتل ايفا كرده‌ايد؟ آيا اينتل با وجود شما شكل گرفته است؟
من هرگز به خود به عنوان موسس نگاه نمي‌كنم. موسسان اينتل گوردون مور و روبرت نويس بوده‌اند. من به عنوان يك محقق، مدير تحقيق و توسعه اين شركت بودم و بعد از طي 20 سال كه مسئوليت شركت را پذيرفتم، آن را به راه جديد هدايت كردم كه البته بسيار سخت‌تر از تأسيس يك شركت جديد است.

سابقه و شخصيت شما نشانگر ارتباط نزديك با فعاليت‌هاي آموزشي است. جايگاه آموزش در شركت چيست؟
من يك مهندس و مدير هستم ولي همواره بر اين نكته اصرار دارم كه به كار آموزشي نيز بپردازم. آنچه را خود دريافته‌ام با ديگران در ميان بگذارم و همين كوشش را در زمينه يادگيري از ديگران نيز به كار مي‌برم. شركت اينتل از اين ويژگي برخوردار است كه حتي افرادي با 20 سال تجربه كاري را براي آموختن زمينه‌هاي نو و بي‌سابقه به مركز آموزش بفرستد. ما در اينتل توانسته‌ايم ديوار ميان دارندگان قدرت سازماني و دارندگان دانش و خبرگي را فرو بريزيم.

با وجود اين همه مسئوليت شغلي، چرا در دانشگاه استانفورد درس مي‌دهيد؟
چون دوست دارم! من هميشه تدريس را دوست داشته‌ام. من آنچه را كه بعداً به صورت كتاب «مديريت كارا» منتشر شده در اينتل و دانشگاه درس داده‌ام. به علاوه، آماده‌سازي درس‌ها و كلاس رفتن، كمك بسياري به فهم و يادگيري موضوع براي خود شخص مي‌كند.

وقت خود را چگونه تنظيم مي‌كنيد كه به كارهاي شركت بپردازيد؟
من زمان بسياري روي صنعت ارتباطات فكر مي‌كنم. نوشته‌هاي زيادي را مي‌خوانم حتي اگر مستقيم به اينتل مربوط نباشد. آخر هفته نيز سه تا پنج ساعت كار مي‌كنم. من واقعا آن كاري را كه بايد، انجام مي‌دهم و زياد به كارهاي اداري نمي‌پردازم. من اكنون بيش از 60 سال دارم و ديگر بايد بازنشسته شوم.

دفتر كار شما كوچك است و مي‌گويند هر چه اينتل رشد كرده، دفتر شما كوچك‌تر شده است.
البته من يك اتاق كنفرانس براي ملاقات‌هاي شخصي نياز دارم اما اغلب اوقات من مي‌توانم در اتاقم مطالعه كنم، با رايانه كار كنم يا گفت‌‌وگوي تلفني داشته باشم حتي اگر اتاق بغلي بشنود!

شما دائماً با پست الكترونيكي كار مي‌كنيد و از اين طريق در تماس با آنچه در شركت 62 هزار نفري شما اتفاق مي‌افتد، هستيد. در هفته چند پيام دريافت مي‌كنيد؟
250 تا 300 پيام. من روزانه دو ساعت وقت خود را صرف خواندن پيام‌هاي الكترونيكي مي‌كنم كه از سراسر جهان برايم فرستاده شده است. من 10 سال پيش وقتي به تعطيلات مي‌رفتم و برمي‌گشتم بايد 10 ساعت كارتاپل را مي‌ديدم، اما الان از كارهاي كاغذي تقريبا چيزي وجود ندارد. پيام‌هاي الكترونيكي من بسيار مختصر و يك خطي و حداكثر يك فرازي است.

در عصر ديجيتال، آيا مفهوم شغل و حرفه تغيير كرده است؟
بله؛ ديگر كسي مسئول اشتغال شما نيست. حرفه هر كس تنها به خودش مربوط است و او بايد از آن نگهداري كند. امروز هر كس كارفرماي خويش است. افراد نيز- مثل كسب و كارها- با ميليون‌ها رقيب در جهان روبرو هستند. هر كس بايد مالكيت حرفه و مهارت شغلي خود را بپذيرد و براي بهره‌برداري از آن برنامه‌ريزي كند. افراد مسئول اين دارايي ارزشمند خود هستند. بايد با آن به گونه‌اي رفتار كنند كه از دگرگوني‌هاي محيطي بهره مثبت ببرند. چنين كاري از هيچ كس جز خودتان ساخته نيست.

شما همواره در نوشته‌هايتان، «عمل راهبردي» را مهم‌تر از «برنامه‌ريزي راهبردي» قلمداد كرده‌ايد. چرا؟
«برنامه‌ريزي راهبردي» مثل سخنراني سياسي است، بيانيه‌اي است درخصوص آنچه مي‌‌خواهيد انجام دهيد. خشك و مجرد است و فقط براي مديران ارشد قابل فهم است. در حالي كه «عمل راهبردي» برداشتن گام‌هاي قابل ديدن و قابل شمارش است؛ گام‌هايي كه الان برداشته‌ايم و در حال برداشتن هستيم. عمل راهبردي براي همگان قابل فهم است. اصولا برنامه‌ريزي بايد مثل كار واحدهاي آتش‌نشاني باشد كه محل آتش‌سوزي آينده را نمي‌دانند اما گروهي را آنچنان كارآمد و توانمند آماده مي‌سازند كه مي‌توانند به پيشواز هر حادثه دشوار و پيش‌بيني نشده بروند.

چه احساسي از موفقيت‌ها و پيروزي‌هاي روزافزون اينتل داريد؟
پيروزي در كار، بذر نابودسازي خود را نيز به همراه دارد، زيرا رقبا بيشتر برانگيخته مي‌شوند. ابتدا تكه‌اي از نان تو را مي‌خواهند، سپس تكه‌اي ديگر و... به تعمير مايكل تاشمن: پيروزي يك دام است. شايد شگفت‌انگيز به نظر برسد ولي به گمان من پيروزي‌هاي چشمگير ما در سال‌هاي بعد از سال‌هاي تلخ 1985 و 1986، پيامد ناكامي‌هايي است كه در آن دو سال رخ داد.

شما در كتاب‌هايتان يك مفهوم كليدي را بسيار به كار برده‌ايد: «نقطه چرخش راهبردي» و آن را در روند حيات هر سازمان بسيار مهم مي‌دانيد. اين نقطه چيست و كجاست؟
«نقطه چرخش راهبردي» در زندگي هر بنگاه زماني است كه بنيان‌هاي آن در معرض دگرگوني قرار مي‌گيرند. اين دگرگوني ممكن است از بيرون تحميل شود و يا خود ما آغازگر آن باشيم. نقطه چرخش راهبردي هنگامي است كه تعادل نيروها از ساختار كهن، روش‌هاي كنوني انجام كار و راه‌هاي جاري رقابت به روندي تازه روي مي‌آورد. اين دگرگوني ممكن است فرصت بالا رفتن از نردبان به نقطه‌اي بلندتر يا آغاز سرنگوني باشد. بنابراين، نقطه چرخش راهبردي به مفهوم تغيير بنيادين در هر گونه كسب‌وكار فني و غيرفني است. تاثير اين انتقال در كسب‌وكار بسيار ژرف است. در رياضي، نقطه چرخش وقتي است كه علامت نرخ تغيير شيب منحني (مشتق دوم) عوض مي‌شود. مثلا از مثبت به منفي. پس از اين نقطه با توسعه كسب‌وكار يا سقوط كسب‌وكار مواجه خواهيم بود.

چگونه مي‌توان تشخيص داد كه يك سازمان به نقطه چرخش راهبردي رسيده است؟
هيچ كس با به صدا درآوردن زنگ به ما هشدار نمي‌دهد كه به دوره جديد آمده‌ايم. فرآيند تدريجي است. دوران انتقال آهسته و آ‌شفته است. تشخيص اين كه چه موقع به نقطه چرخش راهبردي رسيده‌ايم- حتي پس از آن- دشوار است. اما طي آن نخست احساس ناراحتي پديد مي‌آيد كه گويا چيزي دگرگون شده است. درست مثل گم شدن گروهي در جنگل؛ كه يك بار احساس مي‌كنيد گم شده‌ايد اما مجددا پيش مي‌رويد تا بالاخره در يك نقطه، راهنما مي‌ايستد و مي‌‌گويد گم شده‌ايم. اين همان نقطه چرخش است. بنابراين،‌ نقطه چرخش راهبردي تنها يك نقطه نيست، كوششي درازمدت و طاقت‌فرساست. پيدايش ناهنجاري‌هاي راهبردي نشان از رسيدن به نقطه چرخش راهبردي است. پرسش كاركنان مبني بر اين كه چرا چنين مي‌‌گوييم ولي چنان عمل مي‌كنيم، اخطار فرا رسيدن يك نقطه چرخش راهبردي است.

وظيفه مديريت ارشد سازمان در دگرگوني‌هاي بنيادي يا به تعبير شما نقطه چرخش راهبردي چيست؟
مدير ارشد سازمان مسئول رهبري سازمان و خارج كردن آن از نقطه خطر و همخوان كردن آن با نظم نوين است. تصميم‌گيري در نقطه چرخش راهبردي وظيفه مدير ارشد و هيات مديره است. انتقال مخاطره‌آميز از وضع موجود به وضع جديد را من «دره مرگ» مي‌نامم. مدير مي‌فهمد كه اوضاع واقعا تغيير كرده و چيزي ديگر شده است. اگر در نقطه چرخش نتواند كشتي شركت را به ساحل امن برساند به صخره‌ها برخورد كرده و واژگون خواهد شد. چه بسا دگرگوني‌ براي مديران عادي و بي معني شده باشد اما نقطه چرخش راهبردي يك دگرگوني ساده نيست، زيرا ممكن است شما همه كارهايتان را به درستي انجام دهيد، به كيفيت سخت پايبند باشيد، در كار خود پيشتاز و چابك باشيد اما ناگهان وضع دگرگون شود. مثل تغيير جهت باد در دريا در حالي كه شما در قايق هستيد و همه چيز به خوبي پيش مي‌رود، ناگهان قايق به گل مي‌نشيند! در آوردن و راه‌اندازي مجدد قايق و پيگيري مسير درست، كار دشواري است. در چنين وضعيتي، دانش، از خودگذشتگي و كوشش فراوان نياز است.

پس به اين جهت است كه شما در گزينش مديريت ارشد سازمان‌ها نظر خاصي داريد؟
بله، براي جانشين‌سازي مديريت ارشد سازمان‌ها به جاي جست‌وجوي مديري برجسته‌تر بايد كسي را يافت كه در راهبرد و روش گذشته سرمايه‌گذاري نكرده و به آن دلبستگي ويژه‌اي نداشته باشد؛ تنها راه بيرون آمدن از شور و مستي ديرين، فرصت دادن به ديدگاه‌هاي تازه است.

اما آيا مديران اين توانايي را دارند كه نقطه چرخش راهبردي را تشخيص دهند؟
در بسياري از سازمان‌‌ها، رهبران آخرين افرادي هستند كه از بروز دگرگوني‌هاي چشمگير آگاه مي‌شوند! بسياري از مديران ارشد در برج عادج خود راحت نشسته‌اند و اخبار- به ويژه از گونه ناگوار آن- بايد به سختي از لايه‌هاي گوناگون بگذرد تا به گوش آنها برسد. آنان با آرميدن در اتاق‌هاي گرم و نرم خود اسير باورهايي هستند كه پيروزي‌هاي گذشته را به وجود آورده است. درس مهم اين است كه همه بايد خود را در مسير بادهاي دگرگوني قرار دهيم. بايد در دسترس مشتريان و كاركنان رده‌هاي پايين باشيم كه يافته‌هايي دارند كه از چشم كارشناسان گاه دور مي‌ماند. بايد ميز خود را ترك كنيم و با ديدار از رسانه‌ها و خبرگان و كاركنان پرسش‌هايي با آنان مطرح كنيم. ستاره پيروزي‌هاي دوران گذشته، اغلب آخرين نفري است كه تن به دگرگوني و سازگار شدن با منطق نقطه چرخش راهبردي مي‌دهد. هم اوست كه بيشترين زيان و سخت‌ترين سقوط را بايد تحمل كند. البته مديران مياني و به ويژه مديران فروش و بازاريابي و برنامه‌ريزي توليد و مالي، يعني كساني كه در خط مقدم جبهه كسب‌وكار هستند، دگرگوني‌ها را سريع‌تر مي‌بينند و بهتر و بيشتر درمي‌يابند، زيرا آنها نسيم دنياي واقعي بهتر به صورتشان مي‌خورد و احساس آسيب‌پذيري مي‌كنند. آنها «پيشگويان سازماني‌» هستند. برف‌هاي كوه در فصل بهار ابتدا از حاشيه‌ آب مي‌شوند چون بيشتر در معرض آفتاب هستند.
آيا هميشه بايد به آنچه به تعبير شما پيشگويان سازمزاني مي‌‌گويند، گوش فرا داد؟
ممكن است نشانه‌هايي كه پيشگويان سازماني مي‌دهند به جاي راهنمايي گمراه كننده باشد. بايد دقت كرد. البته هميشه بايد رادار روشن باشد و به دگرگوني‌هايي كه در محيط پيرامون رخ مي‌دهد، همانند يك نشانه هشداردهنده در صفحه رادار نگريست. خطر در جايي نهفته است كه من آن را دام «نخستين برداشت» ناميده‌ام. با برداشت نخست نمي‌توان درباره برجستگي و اهميت يك نقطه چرخش راهبردي درست داوري كرد. بايد به تجربه پرداخت. با سيستم عامل DOS و WINDOWS نيز در ابتدا با سردي برخورد مي‌شد، اما بعدا معلوم شد كه آنها نيروي دگرگون‌ساز بوده‌اند.

زمان مناسب واكنش به دگرگوني‌هاي بنيادي چه وقت است؟
انتقال منابع لازم از كسب‌وكار و روش قديم به كسب‌وكار جديد مانند رشته دو امدادي است كه بايد دادن چوب به نفر بعدي به موقع صورت گيرد. به تعبير پيتر دراكر، كارآفرينان كساني هستند كه منابع ارزشمند را از بخش‌هاي كم‌بازده به بخش‌هايي كه بهره‌وري بيشتري دارد، جابجا مي‌كنند. بنابراين، بايد از موج‌هاي آرام در كسب‌وكار استفاده كرد و تا وقت سپري نشده و توفان و موج‌هاي غول‌پيكر فرا نرسيده، كاري كرد. بايد به هنگام و حتي پيش‌تر واكنش نشان داد. تمايل به اقدامات كوچك و ديرهنگام را كنار گذاشت. من به مارك تواين عقيده دارم كه گفت: «همه تخم‌مرغ‌ها را در يك سبد بگذاريد و آن را خوب بپاييد.»

شما از «نيروي دگرگون‌ساز 10 برابر» نيز نام برده‌ايد. ارتباط اين نيروي دگرگون‌ساز با نقطه چرخش راهبردي چيست؟
وقتي نيروي دگرگون‌ساز 10 برابر بيايد به نقطه چرخش راهبردي رسيده‌ايم. الگوي تجزيه و تحليل رقابتي «پورتر» اين مساله را توضيح مي‌دهد. او از نيروهاي پنج‌گانه- و جديدا شش‌گانه- نام مي‌برد كه ميزان و درجه توان اين موارد را آشكار مي‌سازد: توان رقابتي سازمان؛ نيروي رقيبان كنوني شركت؛ نيروي رقيبان پنهان (بالقوه)؛ نيروي تامين كنندگان؛ نيروي مشتريان؛ جانشين‌سازي خدمت يا كالا (مثل توليدكنندگان نرم‌افزار در صنعت رايانه با ينزين در خودرو).
اينان همسفر و همراه هستند اما ممكن است رهيافت‌ها، روش‌ها يا فناوري‌هاي تازه آنها را جدا سازد. ايجاد دگرگوني‌هاي بسيار بزرگ در يكي از اين شش نيرو را من نيروي دگرگون‌ساز 10 برابر ناميده‌ام كه 10 برابر بيشتر شده و سازمان تاب تحمل آن را ندارد و در آنجا باد به توفان و باران به سيل و رقابت به ابر رقابت تبديل مي‌شود. بنابراين رقابت، فناوري، كسب‌وكار و حتي مقررات مي‌تواند دگرگوني بيافريند. سر رسيدن يك رقيب برتر خود به معناي زمان دگرگوني است. در اين حال ادامه فعاليت‌ها به روش پيشين ديگر كارساز نيست. من خصوصي‌سازي را مادر همه دگرگوني‌ها در مقررات مي دانم. اين يكي از بزرگ‌ترين نقطه‌هاي چرخش راهبردي و از همه مهم‌تر است. اگر اين دگرگوني‌ها به طور گسترده و همزمان حتي بر اقتصاد كشوري وارد شود، توفان ايجاد مي‌كند مثل انهدام شوروي و ادامه مهار يافته آن در چين.
ويژگي سازمان‌هايي كه بهتر از ديگران آماده رويارويي با نقطه چرخش راهبردي و بهره گيري از آن هستند، چيست؟
اول تحمل بحث و جدل و تشويق به آن، دوم توانايي پروراندن تصميم‌هايي روشن كه همه در آن مشاركت دارند و از آن پشتيباني مي‌كنند.

براي فهم بهتر نقطه چرخش راهبردي، اگر ممكن است از شركت خود شما شروع كنيم. چه موقع دگرگوني بنيادي در شركت شما پديد آمد؟
اينتل در سال 1968 با هدف فناوري نيمه رسانه‌ها آغاز به كار كرد و با ارائه حافظه 64 بيتي و سال بعد 256 بيتي به عرصه صنعت رايانه وارد شد. در آغاز دهه 80 ژاپني‌ها دست به كار شدند و روي تراشه‌هاي 16 كيلوبايتي و 256 كيلوبايتي و حتي ميليون كيلوبايتي با كيفيت بالا كار كردند. با اين عمل، اينتل تحت فشار قرار گرفت. ما خطر را احساس مي‌كردم. اما دست‌كم يك دهه طول كشيد تا از ژاپني‌ها پيش بيفتيم.

براي مقابله با اين وضعيت چه تصميمي‌ گرفتيد؟
ما نوميدانه مي‌كوشيديم يك امتياز ويژه در فرآورده‌هاي خود پديد آوريم. ما بر توليد حافظ متكي بوديم و گرچه ريزپردازنده را هم داشتيم اما بر گسترش فناوري آن زياد تكيه نكرده بوديم. ما چرخيديم و در اواسط 1980 بزرگ‌ترين هدف و دليل وجودي شركت يعني توليد حافظه را كنار گذاشتيم و در اثناي دره مرگ و نقطه چرخش راهبردي به ريزپردازنده روي آورديم. با توليد ريزپردازنده 386، تا 1992 حتي از ژاپني‌ها هم پيش افتاديم.

آيا در صنعت رايانه نيز نقطه چرخش راهبردي وجود داشته است؟
ساخت ريزپردازنده در مدت پنج سال قيمت رايانه را 90 درصد كاهش داد. اين يك نيروي تهاجمي 10 برابر در ساخت رايانه‌هاي شخصي بود كه در دهه 80 عمر نظام عموي صنعت رايانه را- كه در آن همه چيز از نرم‌افزار و سخت‌‌افزار در دست يك شركت بود- از بين برد. در روش افقي جديد هيچ شركتي مالك همه يچز نبود. به تدريج با پيش آمدن وضع جديد، IBM كه سرآمد روش عمودي و وارد در آن كار بود، كنار رفت و شركت‌هاي «كمپكت» و «دل» پديد آمدند. امروزه اينتل و موتورولا و... تراشه مي‌سازند و مي‌فروشند. كمپك و دل و HP و IBM و... رايانه مي‌سازند. مايكروسافت، مكينتاش و يونيكس سيستم عامل توليد مي‌كنند. شركت‌هاي مختلف نرم‌افزارهاي كاربردي عرضه مي‌كنند و بالاخره فروشگاه‌ها آنها را مي‌فروشند.

پس قوانين تازه‌اي بر اين صنعت حاكم شده است؟
بله، زندگي و مرگ صنايع افقي در گرو توليد انبوه و بازاريابي انبوه است. قوانين تازه صنعت افقي عبارتند از:
1- بهسازي در فرآورده و محصول جديد نه تنها براي شما بلكه براي مشتري نيز امتياز داشته باشد.
2- هنگامي كه همه مردد هستند، نخستين حركت كننده تنها برنده است. با تن دادن به دگرگوني بنيادي بايد فرصت‌هاي طلايي را خريد.
3- بايد قيمت مناسب ناشي از توليد انبوه را برگزيد.

اينتل در مورد عرضه پنتيوم در ابتدا با مشكلاتي مواجه بود. ممكن است توضيح دهيد؟
در سال 1994 اينتل بزرگ‌ترين شركت سازنده ريزپردازنده رايانه تحت عنوان «پنتيوم» بود و درآمدش به 10 ميليارد دلار بالغ مي‌شد. ما در آن سال براي عرضه پنتيوم بسيار سرمايه‌گذاري و تبليغ كرديم و آن را اولويت و فعاليت نخست كاركنان قرار داديم. در آ‌ن هنگام يكي از كاركنان شركت در اينترنت پيامي مي‌بيند از يك استاد رياضي، كه در واحد نماد علمي پنتيوم كاستي‌هايي وجود دارد و در محاسبات گسترده گاه اشتباه روي مي‌دهد. البته اين اشتباه عبارت بود از اشتباه در رند كردن حاصل تقسيم در هر 9 ميليارد بار محاسبه يك بار. اين مساله را ما مي‌دانستيم اما ضريب احتمال آن را 27 هزار سال يك بار- در كارهاي معمولي- مي‌ديديم. در عين حال بلافاصله مجله‌ها و رسانه‌ها به اين امر دامن زدند. اولين كاري كه كرديم، تعويض تراشه براي كاربراني بود كه با عمليات رياضي گسترده كار مي‌كردند و توجيه و ارائه گزارش فني به بقيه افراد. اين مساله موثر افتاد. اما مجددا شركت IBM اين تراشه را پس زد و مشكل حاد آغاز شد. ديگر پاسخ‌هاي عادي راهگشا نبود. بايد به يك دگرگوني بزرگ و بي‌سابقه تن مي‌داديم.

چه عواملي اين وضع را پديد آورد؟ آيا اين مساله يكباره رخ داد؟
به نظر من دو عامل نيرومند بر اينتل تاثير گذاشت تا اين وضع به گونه‌اي پيش رود كه يك عيب كوچك در ريزپردازنده قارچ‌گونه رشد و در كمتر از شش هفته زيان نيم ميليارد دلاري به ما تحميل كند. اول اين كه ما كوشيده بوديم با تبليغ و ارائه نام تجاري، نگاه مردم را به فرآورده‌هايمان دگرگون كنيم و بفهمانيم كه بخش عمده رايانه، تراشه ريزپردازنده است. لذا به محض آن كه كاستي در اين فرآورده پيدا شد، انگشت اتهام و انتقاد هم به سوي ما نشانه رفت. دشوارترين موضوع سنگين براي ما به وجود آمدن تصور منفي در ميان مردم بود. دوم رشد شتابان ما در نيمه‌هادي‌ها بود كه از همه شركت‌هاي ژاپني و آمريكايي پيش افتاده بوديم و مثل فرزندي شديم كه در جواني از پدر رشيدتر مي‌شود و از فراز شانه به او مي‌نگرد. در اين موقعيت، نام و اندازه بزرگ نه تنها كمكي به ما نكرد بلكه ما را هيولايي مي‌ديدند. ما در 26 سال قبل از آن همواره از پيشتازان بوديم. اما پيشامدي بزرگ، ناگهاني و بي سابقه رخ داده بود. در سايه تغيير وضع، قانون‌هاي پيشين كسب‌وكار عوض شده بود.

براي رفع مشكل چه تدابيري انديشيديد؟
تصميم گرفتيم تراشه همه درخواست كنندگان را، چه داشنمند تحليلگر و چه مشتري عادي را تعويض كنيم. همه كاركنان را به پاسخگويي تلفني بسيج كرديم و خود مستقيم با كاربران تماس گرفتيم. تجربه‌اي كه چندان نداشتيم. طراحان، كارشناسان، بازاريابان، مهندسان نرم‌افزار، همه كارهاي اصلي را رها و پشت ميزهاي موقتي جا گرفتند تا پاسخگوي مشتريان باشند. تعطيلات را لغو و توليد فرآورده‌هاي ديگر را متوقف كرديم.

از مصاديق نيروهاي دگرگون‌ساز 10 برابر و نقطه چرخش راهبردي در شركت‌هاي ديگر و موارد ديگر مي‌توانيد مثال بزنيد؟
الف: شركت «نوول» رايانه مي‌ساخت اما در آغاز دهه 80 با رسيدن به نقطه چرخش راهبردي آن را كنار گذاشت و به توليد نرم‌افزار براي شبكه پرداخت و اكنون درآمدهاي ميلياردي دارد.
ب: فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي «وال مارت» با تحويل به‌موقع و ارتباطات ماهواره‌اي و خريد انبوه و آموزش نظام يافته همه چيز را تغيير داده و وقتي به شهر كوچكي وارد مي‌شود، فروشگاه‌هاي محلي را سخت دگرگون مي‌كند.
ج: «استيو جابز» بعد از رايانه اپل مكينتاش، شركت «نكست» را به وجود آورد و پس از آن كه با قبضه شدن بازار توسط مايكروسافت و سيستم عامش به نقطه بحراني رسيد، از آن دست برداشت و به دنياي عرضه فيلم‌هاي «پويانمايي» وارد شد.
د: اثرات حمل و نقل هوايي بر راه‌آهن و حمل و نقل با كانتينر در بنادر نيز از نقطه‌هاي چرخش راهبردي در صنايع حمل و نقل است.
هـ: آمدن صدا به سينماي صامت نيز باعث ايجاد تحول شد. شخصي مثل «چاپلين» هم ابتدا با اين تحول مخالف بود اما سرانجام در سال 1940 با ساخت فيلم «ديكتاتور بزرگ» تسليم اين تحول شد.
و: امروزه عرصه فناوي ديجيتالي مثل ساخت اولين فيلم سينمايي بلند «داستان اسباب‌بازي» نيز تحولي جدي ايجاد كرده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
سمفوني رنگ ها در گلستان اروپا
004536.jpg
شيرين نجوان
نسيمي ملايم ميان ساقه هاي سبز و غنچه هاي نيمه باز چسبيده به آن مي پيچد و همانند موجي با سايه روشني جذاب، گلبرگ ها را مي رقصاند و تا انتهاي زمين پيش مي رود؛ زميني كه تا چشم كار مي كند پوشيده از گل هاي با رنگ هايي شاد و خيره كننده است كه در كنار هم طيفي از جذاب ترين رنگها را به وجود آورده اند... و اين صحنه اي باشكوه و تماشايي است كه تنها در فصل بهار اتفاق مي افتد و توريست هاي بسياري را از سرتاسر دنيا به سرزمين گل دعوت مي كند. سرزمين گل نام ديگر كشور هلند است. كشوري سرسبز و كوچك با 16 ميليون نفر جمعيت كه در غرب اروپا و در همسايگي آلمان و بلژيك جاي گرفته است. دليل هميشه سبز ماندن اين قطعه سبز و كوچك در نقشه جغرافيا، نزديكي به درياي شمال- به عنوان مرز آبي با انگليس- و به دنبال آن ساكن شدن آب و هوايي معتدل به همراه رطوبت بالا به شمار مي رود، به اين ترتيب جملگي عوامل به همراه بارندگي هاي فصلي متناوب، هلند را به سرزميني سبز تبديل كرده است تا بتواند در پرورش گل مقام نخست دنيا را كسب كند به اين ترتيب اين كشور با توليد ساليانه 9 بيليون گل و صادرات 80 درصدي به 100 كشور جهان فاصله اي عميق با ساير رقبا به وجود آورده است كه از بين رفتن آن غيرممكن به نظر مي رسد!
از كجا آغاز شد
پرورش گل در هلند قدمتي 400 ساله دارد بنابراين زمين هاي پوشيده از گل كه امروز با ساختاري مدرن و نوين ترين متدهاي علمي گسترش يافته اند با آنچه در سالهاي گذشته وجود داشته اند، بسيار متفاوت است. به گونه اي كه اغلب از زمين هاي بكر و دست نخورده اي به وجود آمده اند كه روزي تنها جزو فضاي سبز اين سرزمين به شمار مي آمدند. چنين شرايطي براي تمامي بخش هاي سازنده تجارت گل يعني مزارع، گلخانه ها، باغ ها و مراكز تحقيقاتي در هلند وجود داشته است. در ميان اين بخش ها، قسمتي كه به گذشته وصل مي شود و همچنان مي توان بقايايي از سالهاي دور را در آن جست، مربوط به باغ هاي گل است كه معروف ترين آنها باغ گل كوكن هوف در آمستردام پايتخت هلند- به شمار مي رود. كوكن هوف با 32 هكتار وسعت، بزرگترين باغ گل دنيا است و ساير باغ ها به عنوان مكمل، در كنار آن فعال هستند. در قرن 15 زماني كه هلند پوشيده از زمين هاي سرسبز و بكر بود كوكن هوف نيز جنگلي به شمار مي آمد كه با تل هاي ماسه اي اطراف محصور شده بود. در قلب اين جنگل قلعه معروف تيليگن جاي داشت ، قلعه اي كه بقاياي آن امروز در بخشي از اين باغ حفظ شده است. اين قلعه اقامتگاه جاكوباوان يكي از شخصيت هاي اشرافي بود كه به منظور بر گزاري مسابقه هاي شكار به آنجا سفر مي كرد. خدمتگزاران در آن زمان از گياهان متعدد جنگل به منظور جمع آوري ادويه مورد نياز قلعه استفاده مي كردند و به اين ترتيب فضاي سبز اطراف به آشپزخانه قلعه معروف شد. پس از در رأس بودن جاكو باوان طي سالهاي 1436-1451 قلعه  خالي شد و كوكن هوف كه بين دو شهر هلينگام و ليس قرار داشت مورد توجه شهردار ليس قرار گرفت. تا رسيدن به اين اتفاق سالهاي متمادي سپري شد. چنانچه در سال 1949 لمبوي - شهردار ليس- به همراه ده پرورش دهنده گل تصميم گرفتند از فضاي بكر كوكن هوف براي آغاز و توسعه تجارتي كه امروز دنيا را دربرگرفته است، استفاده كنند. به اين ترتيب كشاورزاني كه هر كدام مزارعي جداگانه داشتند گرد هم جمع شدند و اولين باغ گل در هلند را بنا كردند. امروز اين باغ به چنان شكوهي رسيده است كه تنها 8 هفته در طول سال براي عموم باز است و اين فرصت 8 هفته اي، سوژه اي جهاني براي هنرمندان و توريست هاي سرتاسر دنيا به شمار مي رود كه براي به تصوير كشيدن، عكاسي و يا لذت بردن از چنين فضاي هيجان انگيز و روح نوازي استفاده كنند. در ميان بازديدكنندگان همچنان شخصيت هاي معروفي از جمله آيزنهاور، كلينتون، ملكه اليزابت دوم و ... نيز ثبت شده است كه توصيف هاي آنها بخشي از ارزش هاي افزوده بر كوكن هوف به شمار مي رود.... و بعد از به ثمر نشستن اين باغ، قلعه ها، كاخ ها و بناهاي باقي مانده از گذشته و تاريخ هلند توسط كشاورزان هدف قرار گرفتند و پايه هاي سازنده تجارت گل به آرامي قد علم كردند. قصر هت لو در سال 1984 ، كاخ ييلاقي من كما بورگ در سال 1970، كاخ هاي ميداچتن و ولدام در سال 1999 ، قصر توتيكل، آرسن و ... از جمله مكان هايي هستند كه به تقليد از باغ گل كوكن هوف پذيراي بذرها و پيازهاي گل هاي متفاوت شدند اما اين كه چرا چنين مكان هايي به منظور پرورش گل انتخاب شدند، به دليل برتر بودن زمين هاي فوق بود چرا كه اغلب خانواده هاي اشرافي بهترين مكان ها چه از نظر آب و هوايي، حاصلخيزي، سرسبزي و ... را انتخاب مي كردند.
امروز ديدني ترين و ناياب ترين گل هاي هلند در باغ هاي گل پرورش مي يابند و گل هاي سفارش شده- به منظور صادرات- كه اغلب گل هاي معمولي اما نژادهاي متفاوتي را شامل مي شوند، در مزرعه هاي پهناور گل توليد مي شوند. گلخانه ها نيز كه در ارتباطي مستقيم با مراكز تحقيقاتي فعاليت مي كنند با به كار گرفتن محقق هاي متعدد در تلاش اند تا همواره با تغيير در ژنتيك گياهان، گونه هايي متفاوت توليد كنند، گونه هايي كه از پارامترهايي چون سرعت رشد بالا، سازگاري با محيط و باروري افزون بهره مند باشند.
چنين مراكز تحقيقاتي به عنوان ارتقا و توسعه تجارت گل اولين بار در سال 1594 اما متفاوت با آنچه امروز وجود دارد تشكيل شد. شخصي به نام كارلوس كلاسيوس ، اولين توليدكننده گل لاله، باغ كوچكي را به منظور تحقيق و بررسي گياهان مختلف ترتيب داده بود كه امروز به بيش از 17باغ مجهز و پيشرفته مستقل در سرتاسر هلند تبديل شده است. باغ كلاسيوس در قرن 16 مورد بازسازي قرار گرفت و شيوه هاي سازه پرورش گل و پايه و بناي تحقيقات امروز قرار گرفت به اين ترتيب كه توجه كلاسيوس به رشد سريع تر گياهان سبب ايجاد طرح علمي كشت بافت شد.
طبق اين شيوه سلول هاي گياهان استخراج مي شوند و در محيط آزمايشگاه و با اعمال شرايط محيطي مصنوعي رشدشان به چندين برابر افزايش مي يابد. به اين ترتيب جملگي عوامل دست در دست هم داده اند تا هلند به سرزمين گل تبديل شود و توريست هاي بسياري را به ويژه در ماههاي آوريل تا سپتامبر به سفر ترغيب كند. شايد زيبايي باغ ها و زمين هاي پهناور با درخشش رنگ هايي فوق العاده به منظور جلب توجه توريست ها و ساير علاقه مندان كافي باشد اما اعضاي سازمان رسمي پرورش گل در هلند- IFBC ترفندهاي متفاوتي را براي جلب توجه افزون استفاده مي كنند!  اين كميته كه اولين بار در سال 1925 تأسيس شد، طي سالهاي گذشته با استفاده از سياست ها و افزايش تبليغات جهاني به عنوان مكمل اما اصلي نقش مؤثري در پيشبرد تجارت گل در هلند داشته است. به اين ترتيب تحت نظر اين كميته و 2500 اتحاديه گل- كه همراه IFBC فعاليت مي كنند- سرويس دهي ويژه به توريست ها، طراحي سايت هاي مختلف اينترنتي به منظور فروش، نمايش هاي فصلي و ساليانه گل، حراج هاي متنوع و ... سازماندهي شدند.
ترفندهاي اقتصادي
... از ميان فعاليت هاي نام برده سرويس دهي ويژه به توريست ها با طرح احداث مسيرهايي ويژه دوچرخه سواري مورد توجه بسياري قرار گرفت. به اين ترتيب اداره هماهنگي توريست ها به نام VVV در نوردويجك هلند به كمك سازمان IFBC اقدام به ساخت مسيرهايي ويژه دوچرخه سواري از ميان زمين هاي پهناور پرورش گل، كرد. ابتداي مسير كه از روستاي نوردويج كرهاوت آغاز مي شود علاوه بر مناظر سحرانگيز طبيعت بخشي از تاريخ و قدمت هلند را نيز مرور مي كند؛ كليساي مرمت شده مربوط به قرون وسطا، محل اقامت نقاش معروف هلندي لئووان دن ، قلعه هاي هت لو ، ميدا چتن و...
۱۵ مايل سپري مي شود و اين تنها يك دوچرخه سواري ساده نيست و مي توان گفت عبور از رنگ هاي تند قرمز، زرد، بنفش و ... است كه بر پايه اي سبز رنگ جاي گرفته است و سبب توليد چنان انرژي اي مي شود كه اغلب توانايي پا زدن به سرتاسر هلند پيدا مي شود. در ميان راه گذر به باغ هاي گل نيز مي افتد و توريست ها مي توانند از مزاياي آنها علاوه بر لذت بصري استفاده كنند. به اين ترتيب كه اطلاعات رايگان به همراه بروشورهايي ويژه، تقديم توريست  ها مي شود كه طي آن مي توانند گياهان مختلف با نژادهاي گوناگون را بشناسند و با نام علمي آنها آشنا شوند. علاوه بر اين مي توانند از طريق مشاوره رايگان هر باغ، اطلاعات مورد نياز درباره گياهان خانگي و يا حتي اطلاعات تخصصي درباره باغ ها و زمين هاي كشاورزي شان به دست آورند و چنانچه نوع و يا گونه اي خاص مورد توجه شان قرار گرفت، مي توانند پياز و يا بذر گياه مورد نظر را خريداري كنند و از اطلاعات پرورش و نگهداري آن بهره مند شوند. به اين ترتيب اغلب در ماههاي فصل بهار بويژه مارس و آوريل كه گل ها به غنچه نشسته اند و يا ماههاي مي و اوائل ژوئن كه با گلبرگ هايي باز خودنمايي مي كنند، مسيرهاي ويژه دوچرخه سوارها مملو از مسافراني است كه از اقصي نقاط دنيا براي بازديد از بهشت هلند، به اين سرزمين سفر كرده اند.
اما خريد گل، پياز مورد نظر و حتي بذر از نژادهاي مختلف گياهان هلندي به طريق ديگر نيز امكان پذير است. به اين ترتيب كه به جاي سفر به سرزمين گل مي توان پشت كامپيوتر شخصي نشست. به اينترنت وصل شد و پس از وارد شدن به يكي از سايت هاي تبليغاتي و فروش گل هلندي،  دسته گل زيبا و حتي پياز گل مورد نظر را خريد و يا آن را براي دوستي در كشوري آن سوي دنيا فرستاد. علاوه بر اين در چنين سايت هايي مي توان از انواع گل ها به همراه نام علمي، تجاري و اطلاعات پرورش آنها بهره مند شد و حتي پاسخ سوال هايي مربوط به گياهان را نيز به دست آورد و در نهايت هزينه خريد گل مورد نظر را از طريق كارت هاي تجاري جهاني پرداخت كرد. مابقي كار به مراكز فروش جهاني گل هلند در كشورهاي مختلف باز مي گردد تا هماهنگي مورد نظر صورت گيرد و انتقال گل در رأس ساعت مورد نظر انجام شود... و اين نيز سفري مجازي به سرزمين گل است تا به هر نحوي كه شده است از زيبايي و شكوه گل ها بي نصيب نشويم اما در اين سفر مجازي از آنچه بي نصيب مي مانيم نمايش هاي ويژه گل است كه در ماههاي فصل بهار كه همه باغ ها و زمين ها به گل نشسته اند، برگزار مي شوند!
نمايشي با گل ها
... اولين نمايش گل، 50 سال پيش در دهكده كوچك بولن استريك انجام گرفت و اين ابتكار به نام كشاورزان اين دهكده ثبت شد. به اين ترتيب آنها نتيجه زحماتشان را كه پرورش گل هاي رنگارنگ و مختلف بود بر گاري ها و چرخ هاي دستي مي نشاندند و در ميان دهكده  و روستاهاي اطراف به حركت در مي آمدند. به اين ترتيب هم براي باغ كوچك شان به نوعي تبليغ بود و سبب افزايش فروش و درآمد مي شد و هم تفريحي به حساب مي آمد كه تماشاگران از آن لذت ببرند... و اين ابتكار امروز به مراسمي باشكوه تبديل شده است كه با فرا رسيدن ماه آوريل هزاران نفر از افراد بومي و توريست هاي سرتاسر دنيا را به ديدن عظمت و جلالي باورنكردني از انواع گل ها دعوت مي كند.
قبل از آغاز نمايش، ماهها صرف مي شود تا داوطلباني مشتاق تزئين اشياي گوناگون با گل ها را به پايان ببرند. پر كردن سطح كشتي چوبي بزرگ با گل هاي زينتي جذاب و به حركت در آوردن آن به واسطه چرخ هاي كوچك در سرتاسر آمستردام و حومه پايتخت و تمامي كلك هاي كوچك تزئين شده كه به دنبال كشتي در حركت هستند، كاري طاقت فرساست!  سال گذشته در نمايش گل معروف بولن استريك 5/1 ميليون سنبل و هزاران نرگس صرف شد كه در ميان آنها هزاران گل با نام ها و گونه هاي مختلف جاي گرفته بود. پس از خواندن سرود ملي، همه اشياي تزئين شده به واسطه پايكوبي و موسيقي مفرح همراه آن، به حركت درمي آيند و فاصله چند شهر را اغلب در چند روز طي مي كنند... در زمان نمايش گل در هلند- ماه آوريل- جنب و جوشي باورنكردني در ميان شهرهاي مختلف برپا مي شود و مهاجرت هاي داخلي بسياري براي تماشاي نمايش ها صورت مي گيرد. قبل از آغاز اين دوران نيز تبليغات فراوان باغ هاي گل شامل بيلبوردهاي تبليغاتي به همراه برگه هاي چسبانده شده در گوشه و كنار شهر، نويد اين دارد كه رقابت آغاز شده است و زمان نمايش هاي گوناگون به منظور عرضه گل هايي كه ماهها براي آنها زحمت كشيده اند، رسيده است. بلومن كورسو ، وال كنزوارد و مسس فلورا از معروف ترين نمايش هاي محلي گل به شمار مي آيند كه فعاليت شان را هر ساله در ماه دسامبر به مدت 5 روز ادامه مي دهند و اغلب از گل هايي  چون داودي، سنبل و تا حدودي كوكب استفاده مي كنند.
اما تمام زحمت هاي صرف شده به منظور تزئين اشياي مختلف با گل، به آنچه در نهايت رخ مي دهد، ارزش دارد چرا كه نمايش ها در حقيقت كارناوال هاي تبليغاتي براي باغ ها و كشاورزان مختلف به حساب مي آيند و اين روند سبب افزايش فروش، صادرات و درآمد آنها خواهد شد.
فصل حراج
... اما همه آنچه از دنياي گل در هلند شرح داده شد اعم از گل هاي مختلف در باغ ها، مزارع، مراكز تحقيقاتي، سرويس هاي مخصوص توريست ها، نمايش هاي گل و ... به دليل برخورداري از سياست هاي زيركانه اعمال شده توسط سازمان IFBC و تبليغات جهاني، سبب ارائه گل ها و گياهان زينتي با قيمتي بسيار بالا شده است، البته در قيمت گذاري عوامل مختلفي دخيل هستند به اين ترتيب كه فروش در برخي از كشورها با قيمت هاي پايين انجام مي شود و در برخي به دليل سياست هاي اقتصادي، متفاوت از آنچه گفته شد.
همين طور فروش داخلي در ماه هاي بهار به دليل ورود توريست ها افزايش و در مابقي ماههاي سال در نوسان است... اما با همه اين اوصاف برگزاري حراج گلها، فرصتي مغتنم براي خريداران گل به شمار مي آيد تا بتوانند گياهان مورد نظر خود را با كيفيت بالا و قيمتي مناسب و باور نكردني دريافت كنند. حراجي هاي گل در هلند چنان در سرتاسر دنيا زبانزد هستند و ارقام فروش شان چنان حيرت آور كه پرورش دهنده هاي گل در كشورهاي ديگر اغلب از چنين زماني براي فروش گلهايشان استفاده مي كنند. هرساله 1500 پرورش دهنده گل از مابقي كشورها جزو اعضاي ثابت حراجي ها به شمار مي روند. در ميان حراجي هاي گل، قديمي ترين و بزرگترين حراج گل، حراج آلسمير به شمار مي آيد. آلسمير نام دهكده اي است با منطقه اي حدود 10 كيلومتر در حاشيه آن كه براي حراج گل ها در نظر گرفته شده است. اين منطقه كه به خانه سبز معروف است توسط اتاقك هاي مدرن و مجهزي - به منظور نگهداري طولاني گل ها- پوشيده شده است كه در فصل حراج گل - اواخر ماه ژوئن- مملو از خريدارها و فروشندگاني مي شود كه در كنار هم در جنب وجوش اند... و در نهايت هماهنگي، حسابرسي و كسب ماليات از حراجي ها نيز توسط تعاوني هاي مربوط انجام مي شود كه با اين وجود حتي با كسر ماليات آنچه براي فروشنده ها باقي مي ماند سودي سرشار به همراه فروشي 75 درصدي است و مهمتر از همه آن كه قسمت اعظم درخواست صادرات نيز در اين زمان اتفاق مي افتد!
* * *
... و با پايان فصل حراجي ها و آغاز سرما، مزارع و زمين هاي پوشيده از گل و شكوه آنچه شرح داده شد به رخوتي چند ماهه فرو مي روند اما سرزمين گل همچنان سبز مي ماند و پرورش گل در باغ ها و مراكز تحقيقاتي ادامه مي يابد چرا كه اين مراكز مجهز به جديدترين ابزار و روش هاي نگهداري گياهان هستند تا همواره براي به گردش درآوردن چرخ اين تجارت، تلاش و مقام نخست دنيا را حفظ كنند!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط nima  | 

نگاهي به آراي ويكتور فرانكل
 
جرج بوئري

003033.jpg
ويكتور اميل فرانكل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشكي و فلسفه دانشگاه وين و بنيانگذار لوگوتراپي(معني درماني) - كه به مكتب سوم روان درماني وين نيز نامبردار است- در ۲۶مارس ۱۹۰۵ م در شهر وين ديده به جهان گشود. پس از طي تحصيلات مقدماتي وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال ۱۹۳۰م دانشكده را به پايان رسانيد. در سپتامبر سال ۱۹۴۲ حوادثي براي وي رخ داد كه زندگي شخصي و حرفه اي اش را به كلي تحت  تأثير قرار داد. در آن سال به دست نازي ها اسير شد و در حالي كه ۳۷سال داشت، سير و سفر حماسه وار سه ساله اش را در دنياي كابوسناك ظلم و شكنجه و محروميت و گرسنگي آغاز كرد. از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵م نخست در آشويتس و سپس در داخائو زنداني شماره ۱۱۹۱۰۴ بود. خانواده اش جملگي به اسارت برده شدند و به جز خواهرش، همگي آنها در اردوگاه هاي نازي جان خود را از دست دادند. با همه رنج و مشقتي كه در آشويتس و داخائو تحمل كرد، زندگي را شايسته پاسداشت مي دانست و با معرفتي كه زاييده تجربه دست اول بود، از اردوگاه بازگشت؛ تجربه از اينكه انسان ها در هر حال و وضعي در انتخاب اعمال خويش ممتازند، اينكه حتي در تاريكترين لحظه ها، مي توان نشانه اي از آزادي معنوي و پاره اي از استقلال خود را حفظ كرد. او پي برد كه انسان ها مي توانند هرچيز ارزشمندي را از دست بدهند، مگر بنيادي ترين آزادي بشر را؛ آزادي انتخاب، شيوه برخورد يا شيوه واكنش نسبت به سرنوشت و آزادي برگزيدن راه خويش را(۱). گوردون آلپورت در پيش درآمدي كه بر كتاب «انسان در جست وجوي معني» (mans search for meaning) نگاشته، مي گويد: «چگونه او كه همه چيز را از دست داده، همه ارزش ها را رو به زوال ديده، رنجور از گرسنگي، سرما، خشونت و وحشيگري و هر دم به انتظار مرگ، زندگي را شايسته نگاهداري دانسته است؟ پزشك روانشناسي كه خود اين دردها را كشيده باشد، حرفش شنيدن دارد. او بايد بهتر از هر كس ديگري بتواند به شرايط انساني ما با علم و علاقه بنگرد. گفتار دكتر فرانكل طنين شادمانه اي دارد و بسيار ژرف تر از آن است كه بتوان از آن به آساني گذشت. آنچه مي گويد به خاطر كارهايي كه تاكنون كرده است و به خاطر شغل دانشكده پزشكي دانشگاه وين و به خاطر درمانگاه هاي لوگوتراپي كه امروز در بسياري از كشورهاي جهان گشوده شد و همه از پلي كلينيك بيماري هاي عصبي وين الگو گرفته است، اهميت زيادتري پيدا مي كند.» (۲)
فرانكل پس از اتمام جنگ به وين بازگشت و رياست بخش اعصاب بيمارستان پلي كلينيك و استادي عصب شناسي و روانپزشكي دانشكده پزشكي وين را برعهده گرفت. او با تأكيد بر اهميت معناخواهي براي وجود انسان، يعني نظامي كه خود آن را لوگوتراپي (logotherapy) خوانده است، كارش را از نو آغاز كرد. در سال هاي بعد، فرانكل با پشتكار و سختكوشي كم نظير، نگرش خويش را به طبيعت انساني، به صورت مقاله و سخنراني و ۳۲كتاب كه بسياري از آنها به ۲۷زبان ترجمه شده اند، پرورانده و انتشار داد. او بيش از ۳۰بار از ايالات متحده ديدار كرد و در دانشگاه هاي هاروارد و ساوشرن متوديست به تدريس پرداخت و از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ استاد دانشگاه بين المللي آمريكايي سن ديه گو بود. در سال ،۱۹۹۲ دوستان و اعضاي خانواده اش مؤسسه ويكتور فرانكل را به افتخار او بنيان نهادند. ويكتور اميل فرانكل در دوم سپتامبر سال ۱۹۹۷ ديده از جهان فرو بست. لوگوتراپي فرانكل ميان روان شناسان و روانپزشكان و ديگران، پيروان بيشمار دارد.
بسياري از مردم، كار او را به ويژه براي مشكلات عصر و فرهنگ ما بسيار متناسب ديده اند. مقاله زير شرحي است به اختصار از ديدگاه هاي فرانكل، خاصه در مورد شخصيت انسان، نوشته جرج بوئري استاد دانشگاه شيپنزبورگ.
003030.jpg
* اما معنا را بايد يافت، نه اينكه جعل كرد. معنا به خنده مي ماند، فرانكل مي گويد: شما نمي توانيد كسي را وادار به خنديدن كنيد، بلكه بايد براي او لطيفه اي تعريف كرد. همين امر در مورد ايمان، اميد و عشق نيز صادق است. آنها را نمي توان با اراده خود يا شخص ديگري تحصيل كرد. معنا كشف كردني است، نه جعل كردني. معنا واقعيت خود را دارد كه مستقل از اذهان ماست
* اما معنا در نهايت براي هر فردي منحصر به فرد و خاص خود اوست. انسان بايد مهياي گوش دادن و متابعت از ده ها هزار فرمان و تقاضايي باشد كه در پس ده ها هزار موقعيتي كه زندگي روياروي او مي نهد، پنهان است و اين وظيفه ما به عنوان پزشك، درمانگر و معلم است كه انسانها را در شكوفايي و پرورش وجدان و يافتن و تحقق معناي خاص و منحصر به فرد خود ياري دهيم

نظريه ويكتور فرانكل و شيوه درماني اش حاصل تجارب او در اردوگاه هاي مرگ نازي هاست. با مشاهده  آنهايي كه جان سالم به در بردند و آنهايي كه مردند، نتيجه گرفت كه اين سخن فردريش نيچه روي در صواب دارد: «آنكه چرايي در زندگي دارد، با هر چگونه اي خواهد ساخت» (۳). او مي ديد كه افرادي كه اميد مي بستند تا به معشوق خود بپيوندند، يا آنهايي كه نقشه و طرحي براي كامل شدن داشتند، يا افرادي كه از ايماني قوي بهره داشتند، نسبت به آنهايي كه اميدشان به همه چيز را از دست داده بودند، از فرصت و شانس بيشتري بر سر زنده ماندن برخوردار بودند.
فرانكل شيوه درمان خود را لوگوتراپي ناميد كه از واژه لوگوس(logos) يوناني به معناي كلمه، روح، خدا يا معنا مشتق شده است.
اما فرانكل تنها بر معناي آخرين لوگوس عطف توجه مي كند. هرچند كه معاني ديگر نيز پربيراه نيستند. او در مقايسه خود با روانپزشك بزرگ ويني ديگر، يعني فرويد و آدلر، بيان مي كند كه فرويد اساساً اراده معطوف به لذت (Will to pleasure) را به عنوان سرچشمه همه  انگيزه هاي انسان، مسلم فرض مي گيرد و آدلر، اراده معطوف به قدرت (Will to power) را. اما لوگوتراپي اراده معطوف به معنا (Will to meaning) را (به عنوان سرچشمه همه انگيزه هاي انسان)، مسلم فرض مي گيرد.
فرانكل همچنين واژه يوناني Noos را به كار مي برد كه به معناي ذهن يا روح است. او مي گويد كه در روان شناسي سنتي، بر «روان پويه شناسي» (psy chodynamics) تمركز مي شود كه برطبق آن انسان ها موجوداتي اند كه در پي تقليل و كاهش فشارهاي عصبي خود هستند. در عوض، يا افزون بر اين، فرانكل بر اين باور است كه ما بايد بر «تكاپوي انديشه اي» (Noodynamics) تمركز كنيم كه در آن، فشارعصبي، حداقل تا آن هنگام كه به معنايي راه برد، براي سلامت رواني لازم و ضروري است. انسان ها براي اينكه درگير كوشش براي نيل به يك هدف ارزشمند شوند، به فشارعصبي يا تنش نياز دارند.
شايد مسئله اصلي كه براي فرانكل، در اوايل حرفه پزشكي اش اهميت داشت، خطر تقليل گرايي(reductionism) بود. در آن وقت مثل الان، مكاتب پزشكي به اين عقيده تأكيد داشتند كه همه چيزها به تفكر شناسي(physiology) منحصر و محدود مي شوند. در روان شناسي نيز از تقليل گرايي حمايت مي كردند و جنبه معنوي حيات انسان را به سختي چيزي مي دانستند(ومي دانند) كه ارزش سخن گفتن داشته باشد. فرانكل بر آن است كه همه نسل هاي پزشك ها و عالمان علم تجربي(scientists) چيزي را القا مي كنند كه فقط مي تواند به نوعي بدبيني مطلق در مطالعه وجود انسان راه برد.
هدف فرانكل برقراري تعادل ميان ديدگاه روان شناختي و منظر معنوي بود و اين كار را همچون گامي مهم به سوي ايجاد و توسعه درمان هاي اثربخش مي ديد. او مي گويد: درمان روان نژندي نوع بشر مستلزم انساني كردن دوباره روان درماني است.
وجدان
يكي از مفاهيم عمده مورد استفاده ويكتور فرانكل، مفهوم وجدان است. او وجدان را همچون نوعي معنويت ناخودآگاهي مي داند كه از ناخودآگاه غريزي كه مورد تاكيد فرويد و ديگران بود، متفاوت است. وجدان، فقط مؤلفه اي در ميان ساير مؤلفه ها نيست، بلكه هسته وجود ما و منبع يكپارچگي شخصي ماست.
او صريحا درباره وجدان مي گويد: انسان بودن عبارت است از مسئول بودن، يعني مسئوليت وجودي و مسئول بودن نسبت به وجود خودمان. وجدان، امري شهودي و تا حد زيادي شخصي است. وجدان به شخصي واقعي و در حال و وضعي واقعي اشاره دارد و نمي توان آن را به «قوانين كلي» صرف فروكاست. او به وجدان همچون نوعي «خويشتن فهمي هستي شناسانه پيش فكورانه» يا «حكمت دل» اشاره مي كند كه از تعقل تيز حس تر است و هميشه مي تواند خردمندانه باشد. اين وجدان است كه از آنچه به زندگي هاي ما معنا مي دهد سر در مي آ ورد.
اما معنا را بايد يافت، نه اينكه جعل كرد. معنا به خنده مي ماند، او مي گويد: «شما نمي توانيد كسي را وادار به خنديدن كنيد، بلكه بايد براي او لطيفه اي تعريف كرد. همين امر در مورد ايمان، اميد و عشق نيز صادق است. آنها را نمي توان با اراده خود يا شخص ديگري تحصيل كرد. معنا كشف كردني است، نه جعل كردني. معنا واقعيت خود را دارد كه مستقل از اذهان ماست. به مانند مجسمه اي كه ساخته تخيل و توهم ما نيست، هيچگاه قادر نخواهيم بود با تخيل و توهم خود مجسمه اي را- و معنايي را- به وجود آوريم، اما آن مجسمه- و معنا- هست» . فرانكل مي گويد: «معنا در اصل پديده اي ادراكي است» .
سنت و ارزش هاي سنتي، بي درنگ از زندگي بسياري از انسان ها رخت بربسته است. اما هنگامي كه با مشكلي مواجه مي شويم، لزومي ندارد كه اميد خود را از دست بدهيم، چرا كه بنا به ارزش هاي اجتماع بسته و منوط نيست. بي گمان هر جامعه اي مي كوشد تا معناداري را در آداب و رسوم خود خلاصه كند، اما معنا در نهايت براي هر فردي منحصر به فرد و خاص خود او است. انسان بايد مهياي گوش دادن و متابعت از ده ها هزار فرمان و تقاضايي باشد كه در پس ده ها هزار موقعيتي كه زندگي روياروي او مي نهد، پنهان است و اين وظيفه ما به عنوان پزشك، درمانگر و معلم است كه انسانها را در شكوفايي و پرورش وجدان و يافتن و تحقق معناي خاص و منحصر به فرد خود ياري دهيم.
خلاء وجودي
البته اين جهد و كوشش براي يافتن معنا، ممكن است نقش برآب شود و اين ناكامي در معنا يابي احتمال دارد كه به روان نژندي انديشه زاد (Noogenic Neurosis) كه ديگران ممكن است آن را روان نژندي وجودي يا معنوي (existential or spiritual Neurosis) بنامند، راه برد. به نظر مي رسد كه امروزه، مردم بيش از گذشته پوچي، بي معنايي، بي هدفي، بيهودگي و سرگرداني را در زندگي خود تجربه مي كنند و با رفتارهاي نامعمول كه به خود، ديگران و جامعه يا هر چيز ديگري صدمه مي زند، به اين تجارب عكس العمل نشان مي دهند.
يكي از استعاره هاي مورد توجه فرانكل،  خلأ وجوديٍٍ(Existential Vacuum) است. اگر معنا عبارت از چيزي است كه مطلوب و دلخواه ماست، پس بي معنايي، شكاف و خلأيي در زندگي ما محسوب است. البته، هر وقت كه كسي خلأيي در زندگي دارد، چيزهايي براي آكندن آن هجوم مي آورند. فرانكل اظهار مي كند كه يكي از عيان ترين علائم خلأ وجودي در جامعه امروز، ملالت و بي حوصلگي است. او خاطر نشان مي كند كه چگونه است كه مردم در اوقات فراغت شان با اينكه مي خواهند كاري انجام دهند، دست به كاري نمي يازند و در وضعيتي بحراني گرفتار مي آيند. از همين روي شخص مي كوشد تا خلأ وجود ي اش را با «چيزي بي ارزش» - كه رضايت او را حاصل مي كند- پر كند و اميد هم مي بندد كه اين رضايتمندي در حد اعلاي خود باشد؛ ممكن است بكوشد تا زندگي را از لذت و كام بردن، خوردن بي ضرورت يا با انجام عمل جنسي عنان گسيخته يا با زندگي پرتجمل آكنده كند؛ يا ممكن است از پي قدرت- خاصه قدرتي كه محصول موفقيت هاي مالي است- برود يا احتمال دارد كه زندگي را از طريق هم رنگي با جماعت و عمل به عرف و آداب و رسوم پر كند و يا ممكن است اين خلأ را مملو از عصبانيت، نفرت و كوشش براي از ميان بردن آن چيزي كند كه مي پندارد به او صدمه مي زند. يا همچنين اين احتمال هست كه زندگي  را با تسلسل رواني نژندانه از قبيل وسواس فكري مدام به آلودگي و پاكي يا ترس ناشي از فكر مدام به موضوعي ترسناك پر كند.
در اين تسلسل هاي زيان آور، شخص هر چه كه انجام مي دهد بسنده نخواهد بود و اين تسلسل ها بر چيزي استوار و مبتني اند كه فرانكل به آن دلشوره (anticipatory anxiety) مي گويد. اين دلشوره موجب وقوع خود چيزي مي شود كه شخص از آن ترس دارد. براي مثال، وقتي كه كسي از امتحان مي ترسد، اين ترس مانع از اين مي شود كه او به خوبي از پس امتحان برآيد و نيز موجب مي شود كه او از هر امتحاني بترسد. مفهوم متناظر با دلشوره، قصد گزاف(hyperintention) است. كوشش بسيار نيز مي تواند مانع موفقيت شخص در چيزي شود. يكي از شايع ترين نمونه ها، بي خوابي است. بسياري از مردم هنگامي كه نمي توانند بخوابند، تمام سعي خود را به كار مي برند، غافل از اينكه همين كوشش مفرط موجب بي خوابي بيشتر مي شود. بدين سان اين تسلسل زيان آور ادامه مي يابد.
شكل سوم، عكس العمل گزاف(hyperreflection) است. گاهي اوقات شخص، انتظار اتفاقي را دارد و همان اتفاق نيز رخ خواهد داد؛ صرفاً به دليل اينكه اتفاق، به باور و نگرش و پيشگويي معطوف به مقصود او بسته است.
درك و برداشت فرانكل از خلأ وجودي به تجارب او در اردوگاه هاي مرگ نازي بازمي گردد. وقتي چيزهايي كه به زندگي شخص معنايي مي داد- مثل كار، خانواده و حتي لذت هاي ناچيز حيات- از زندگي او حذف مي شد، به نظر مي رسيد كه آينده او رو به تباهي خواهد داشت.
فرانكل مي گويد: «انسان تنها با چشم اميد داشتن به آينده است كه مي تواند زنده بماند؛ زنداني اي كه ايمان به آينده را از دست مي داد آينده اش محكوم به تباهي بود» . او بر اين باور است كه مشكلاتي كه از خلأ وجودي ناشي مي شوند، نه تنها فراگير و همگاني است، بلكه همچنين با شتاب در سراسر جامعه انتشار مي يابد. او اين وضعيت را بيماري فراگير «احساس پوچي» مي نامد. حتي افراط هاي اقتصادي و سياسي را مي توان از تبعات و نتايج احساس پوچي دانست؛ به نظر مي رسد كه ما ميان تقليد آدمك وار از فرهنگ مصرفي غرب و توتاليتاريسم با رنگ و بوي كمونيستي، فاشيستي و ديني آن گرفتار آمده ايم.
فرانكل، افسردگي، اعتياد و پرخاشگري را مثلث روان نژندي همگاني مي نامد. او به پژوهشي اشاره مي كند كه ربطي وثيق ميان بي معنايي(آن طور كه با آزمون هاي «هدف زندگي» معين مي شود) و رفتارهايي چون بزهكاري و مصرف مواد مخدر را نشان مي دهد. او هشدار مي دهد كه خشونت و مصرف مواد مخدر و ديگر رفتارهاي منفي كه در تلويزيون، سينما و حتي موسيقي به نمايش درمي آيند، تشنگان معنا را متقاعد مي كند كه زندگي آنها فقط با تقليد از قهرمان هايشان بهبود مي يابد. به گفته او، حتي ورزش نيز پرخاشگري را ترويج مي كند.
آسيب شناسي رواني(Psychopathology)
فرانكل، جزئياتي را به عنوان سرچشمه تنوع آسيب شناسي هاي رواني ارائه مي كند. براي مثال، ظاهراً روان نژندي اضطراب، بر اضطراب وجودي(Existential Anxiety)، يعني «زخم ديدن وجدان» مبتني است. فرد كه نمي داند اضطرابش معلول احساس مسئوليت تحقق نيافته او و فقدان معنا است، به آن اضطراب عكس العمل  نشان مي دهد و آن را بر بخش پيچيده اي از زندگي معطوف مي كند. براي مثال، شخص خود بيمار پندار(The hypochondriac) اضطرارش را بر يك بيماري هولناك معطوف مي كند و شخصي كه دچار ترس بيمارگونه است بر چيزي متمركز مي شود كه در گذشته او را با دل نگراني به انجام كاري واداشته است  يا كسي كه لكنت زبان دارد بر سكوي سخنراني تمركز مي كند.
نابساماني وسواس مندانه- بي اختيار(obsessive- compulsive disorder) نيز كاركردي مشابه دارد. شخصي كه دچار اين نابساماني است بر خلاف بيشترينه مردم، فاقد احساس اطمينان در انجام تمام و كمال كار است. براي اكثر ما اطميناني تقريبي نسبت به انجام كاري ساده به مانند قفل كردن در به هنگام شب، بسنده است، اما شخصي كه دچار اين نابساماني است،  خواستار يقيني كامل است كه مآلاً غير قابل حصول است. از آنجا كه كمال در هر چيزي، حتي براي شخص وسواسي بي  اختيار، امري محال است، شخصي كه دچار نابساماني است توجه اش را بر بخشي از زندگي معطوف مي كند كه در گذشته مشكلاتي را براي او موجب شده است.
سعي درمانگر بايد اين باشد كه به بيمار كمك كند تا راحت و آسوده باشد و با تمايل و كشش خود به تكرار انديشه ها و اعمالش مبارزه نكند. افزون بر اين، بيمار نياز دارد تا به اين شناخت برسد كه تمايلات فطري اش به كمال تقدير او است و دست كم بايد ميزان كمي از عدم قطعيت را بپذيرد. اما در نهايت، شخص وسواسي بي اختيار و همچنين روان نژند دچار اضطراب، بايد معنايي را كشف كند. به مجرد اينكه معلوم شد كه زندگي سرشار و آكنده از معناست، اضطراب روان نژندي ديگر به چيزي معطوف نخواهد شد.
فرانكل نيز به مانند بيشترينه روانشناسان اگزيستانسياليست، اهميت مؤلفه هاي روان شناختي و وراثتي را در آسيب شناسي رواني تصديق مي كند. براي مثال او بر اين باور است كه افسردگي بر تقليل انرژي جسماني مبتني است. در سطح روانشناختي، فرانكل افسردگي را به احساس عدم كفايتي مربوط مي داند كه ما هنگامي كه به لحاظ جسمي  و رواني با تكليفي مالايطاق روبه رومي شويم، آن را احساس مي كنيم. در سطح معنوي، فرانكل افسردگي را تنشي مي داند ميان آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد. در اين حالت،  ظاهراً شخص اهدافش را دست نيافتني مي داند و معنايي براي آينده خود نمي يابد. با گذشت زمان، از خود متنفر مي شود و اين تنفر را به ديگران و حتي به كل بشريت فرافكني مي كند. اين شكاف و خلأ دائمي ميان آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد، براي او تبديل به جهنم پوچي مي شود. بنا به فهم فرانكل روان گسيختگي(sehizphrenia) نيز ريشه در اختلال تفكر و شناختي(physiological) دارد. در اين مورد، شخص روان گسيخته بيشتر خود را شي ء مي پندارد تا شخص. اكثر ما هنگامي كه تفكراتي در سر داريم، مي دانيم كه اين تفكرات از درون اذهان خود ما برمي آيند، اما شخص روان گسيخته(Schizophrenic)، به دلايلي كه هنوز معلوم نيست، بالاجبار منظري منفعلانه به آن تفكرات دارد و آنها را چون نجوا تلقي مي كند و ممكن است خود را نظاره كند و به خود مظنون و بدگمان شود.
در اين حالت او منفعلانه به خود مي نگرد و آزار مي بيند. فرانكل معتقد است كه اين انفعال، ريشه در گرايشي مفرط به خويشتن نگري(self-observation) دارد. گويي مفارقتي هست ميان «خويشتني» كه مي بيند و «خويشتني» كه ديده مي شود؛ خويشتن نظاره نگر پوچ و تهي و عاري از واقعيت و خويشتني كه ديده مي شود بيگانه به نظر مي آيد.
اگرچه لوگوتراپي براي درمان و مرتفع كردن روان پريشي طراحي نشده، با اين حال، فرانكل معتقد است كه لوگوتراپي در اين راه نيز ياري رسان است: با آموزش شخص روان گسيخته به فراموش كردن نجواها و منحرف كردن خويشتن نگري مدام او و مقارن با آن، هدايت او به سوي فعاليتي معنا دار، درمانگر مي تواند از ميان رفتن اين تسلسل زيان آور را تسريع بخشد.
يافتن معنا
حال چگونه مي توانيم معنايي بيابيم؟ فرانكل سه رهيافت اصلي را مورد بحث قرار مي دهد؛ رهيافت نخست، يافتن معناست از طريق ارزش هاي تجربي (experiential values)، يعني تجربه كردن چيزي يا كسي كه به شخص ارزش مي دهد. اين رهيافت مشتمل بر حالات اوج گيري(peak-experiences) يا تجارب زيبايي شناختي است از قبيل مشاهده اثر هنري يا مشاهده شگفتي هاي طبيعت. مهمترين نمونه ارزش هاي تجربي، عشقي است كه ما به انسان ديگري مي ورزيم. از رهگذر اين عشق ورزي مي توانيم به معشوق خود اين توانايي را بدهيم كه معناي زندگي اش را وسعت بخشد و ما هم با چنين عملي مي توانيم معناي مختص خودمان را وسعت دهيم. فرانكل مي گويد: عشق هدف غايي و برترين هدفي است كه بشر در آرزوي آن است.
او خاطر نشان مي كند كه در جامعه مدرن، بسياري از افراد، عمل جنسي را با عشق خلط مي كنند.عمل جنسي فقط هنگامي لذت بخش است كه نمود جسماني عشق باشد. عشق شناخت منحصر به فرد بودن ديگري به مثابه فرد است. به ديگر لحن [عشق] شناخت شهودي توانايي كامل ديگري به عنوان انسان است. فرانكل بر اين باور است كه اين شناخت تنها در بطن يك رابطه تك همسري ميسور است. مادامي كه همسران جانشين شدني باشند، همچنان شيء باقي مي مانند.
دومين شيوه يافتن معنا از طريق ارزش هاي خلاق (Creative Values) است. اين عقيده سنتي اگزيستانسياليستي است كه بر طبق آن، شخص با درگير شدن در برنامه ها و نقشه هايش، يا در برنامه و طرح زندگي خود، به معنا مي رسد. اين شيوه مشتمل بر خلاقيتي است كه در هنر، موسيقي، نويسندگي، اختراع و غيره مشاهده مي شود. فرانكل خلاقيت را (همچون عشق) كاركرد ناخودآگاه معنوي، يعني وجدان، مي داند. خردگريز بودن (irrationality) يك محصول هنري، به همان شهودي مي ماند كه به ما امكان مي دهد تا خير و نيكي را بشناسيم.
سومين شيوه يافتن معنا، ارزش هاي گرايشي (attitudinal Values) نام دارد كه فقط عده اندكي از آن بهره دارند. ارزش هاي گرايشي مشتمل اند بر فضايلي (Virtues) چون: شفقت، شجاعت، شوخ طبعي و غيره. اما مشهورترين نمونه اي كه فرانكل مي آورد، عبارت است از يافتن معنا از طريق رنج بردن. با يافتن معنا مي توان رنج را با وقار و متانت تحمل كرد. فرانكل خاطرنشان مي كند كه اشخاص به شدت بيمار، اغلب فرصتي براي تحمل شجاعانه رنج ندارند و بدين سان، مانع از بروز نوعي وقار و متانت در خود مي شوند. فرانكل در كتاب انسان در جست وجوي معنا مي گويد: «هر چيزي را مي توان از انسان گرفت، اما چه چيز را نه: آخرين آزادي هاي انسان براي برگزيدن نگرش خود در هر شرايطي؛ آزادي انتخاب راه خويش را.»
تعالي(Transcendence)
با وجود اين، ارزش هاي تجربي، خلاق و نگرشي صرفاً نمودهاي روئين و ظاهري چيزي بسيار بنيادي ترند كه فرانكل آن را فرامعني يا تعالي مي نامد. در اينجا، گرايش ديني فرانكل را مشاهده مي كنيم: فرامعني، در واقع، اين عقيده است كه معناي غايي (Ultiwate meaning) در زندگي هست. معنايي كه نه به انسان هاي ديگر، نه به طرح و برنامه  ما و نه حتي به وقار و متانت ما منوط است. اين اشاره اي است به خدا يا معناي معنوي.
اين تلقي، اگزيستانسياليسم فرانكل را اگزيستانسياليسم كسي مانند ژان پل سارتر متمايز مي كند. سارتر و ديگر اگزيستانسياليست هاي ملحد، استدلال مي كنند كه زندگي اساساً بي معنا است و ما بايد شجاعت مواجهه با اين بي معنايي را داشته باشيم. سارتر مي گويد ما بايد بياموزيم كه بي معنايي غايي را تحمل كنيم. در عوض، فرانكل مي گويد كه ما بايد ناتواني خود را در فهم تمام و كمال معناداري غايي زندگي بپذيريم، چرا كه «لوگوس (معنا) از منطق ژرف تراست.»
افزون براين، تجارب فرانكل در اردوگاه هاي مرگ بود كه او را به اين نتايج رساند: «به رغم همه بدويت هاي جسمي و رواني كه در اردوگاه ها به اجرا درمي آورد، اين امكان وجود داشت كه حيات معنوي (Spiritual life) پر رنگ تر شود... زنداني ها مي توانستند براي نيل به يك زندگي با غناي روحي و آزادي معنوي، خود را از محيط پيرامون وحشتناك شان دور نگه دارند. بي گمان اين سخن در تقابل با ديدگاه زيگموند فرويد (The of on Tllusion) در كتاب آينده يك پندار است كه:« دين روا ن نژندي بي اختيار كلي نوع بشر است.»
بايد دانست كه ديدگاه هاي فرانكل در باره دين و معنويت نگاهي خاص است. خداي او، خداي يك ذهن بسته و متعصب نيست. خداي يك فرقه خاص هم نيست. خداي او، حتي خداي دين نهادينه (institutional religion) هم نيست، بلكه خداي ضمير بشري (God of The Inner human being) است، خداي قلب است. او يادآور مي شود كه حتي يك ملحد (atheist) يا يك لاادري (agnostic) نيز مفهوم تعالي را بدون كار برد كلمه خدا مي پذيرد. بگذاريم خود فرانكل سخن بگويد:» اين دينداري ناآگاهانه، كه آن را با تحليل پديدار شناختي نشان داده ام، بايد در رابطه و نسبتي نهان با تعالي فطري در انسان فهميده شود. ممكن است شخص اين رابط و نسبت را برحسب ارتباط ميان (The immanent Self) و يك (Trascendent thou) فهم كند. هرچند كه انسان مي كوشد اين ارتباط را طرح ريزي و صورت بندي كند، اما ما با آنچه كه من آن را «ناخودآگاه متعالي (The Transcendent unconscious) اصطلاح كرده ام، مواجهيم. اين مفهوم به اين معنا است كه انسان هميشه- حتي در سطح ناخودآگاه- در ارتباطي آگاهانه با تعالي قرار دارد. اگر شخص، اشاره گر آگاهانه به يك چنين ارتباطي را خدا بنامد، شايسته است كه از يك«خداي ناخودآگاه »سخن براند. بايد متوجه باشيم كه اين «خداي ناخودآگاه» نيز چيزي شبيه كهن الگوهايي نيست كه يونگ از آنها سخن مي گويد. اين خدا آشكارا متعالي و در عين حال، به غايت شخصي است و در درون همه ما هست. رويگرداني از خدا سرچشمه اصلي همه بيماري هايي است كه بيشتر در باره آنها بحث كرديم. همين كه فرشته اي را درون خود طرد مي كنيم، ديوي را به درون خود راه داده ايم.
درمان
ويكتور فرانكل هم به خاطر برخي جزئيات درماني رويكردش و هم به خاطر رويكرد جامع اش معروف است. نخستين جز درماني رويكردش، فني است كه به قصد ناهمسو(Paradoxical intention) معروف است و در از ميان بردن تسلسل روان نژندي كه حاصل دلشوره و قصد گزاف است، به كار مي رود. در قصد ناهمسو، شخص قصد خود چيزي را مي كند كه از آن ترس دارد. براي مثال، فرانكل مي گويد كه اگر شما از مشكل بي خوابي رنج مي بريد، كوششي براي به خواب رفتن نكنيد و اين  روبه آن رونشويد، بلكه برخيزيد و تا آنجا كه مي توانيد سعي كنيد بيدار بمانيد! پس از مدتي مي بينيد كه به تخت خواب خود مي خزيد.
فن دوم نا- بازتاب (dere flection) نام دارد. فرانكل براين باور است كه بسياري از مشكلات ريشه در تأكيدي بيش از حد برخود دارد. با تغيير توجه و [معطوف كردن آن] از خود به ديگران، مشكلات از ميان مي روند.
فرانكل تاكيد مي كند كه در جهان امروز، تاكيد بيش از حدي بر خودنگري هست. از فرويد به بعد، ما تشويق شده ايم كه براي بيرون كشيدن ژرف ترين انگيزش هايمان به واكاوي خود بپردازيم. او اين گرايش را «روان نژندي وسواسمندانه جمعي» (Collective obsessive Nearosis) مي نامد. با توجه و تمركز به خود، از يافتن معنا دور مي شويم.
فرانكل تاكيد مي كند كه مشكلاتي كه مردم با آنها مواجه اند، مآلاً معلول نياز آنها به معنا است. از اين رو، اگرچه اين فنون و همچنين فنون ديگر آغاز بسيار خوبي براي درمان هستند، اما به هيچ وجه هدف محسوب نمي شوند. شايد مهم ترين وظيفه درمانگر ياري رساندن به مراجعه كننده باشد در كشف دوباره دينداري نهاني كه، بنابه اعتقاد فرانكل، در همه ما وجود دارد. با وجود اين، كشف دوباره دينداري نهان، به اجبار و زور ممكن نيست: «دينداري نهان به موقع خود بروز و ظهور پيدا مي كند و هرگز نمي توان كسي را وادار به بروز ظهور آن كرد.» درمانگر بايد به بيمار اجازه بدهد تا معناي خاص خود را كشف كند. وجود انسان، دست كم تا آن زمان كه با روان نژندي تحريف د دستكاري نشد، همواره متوجه چيز يا كسي غير از خود است. فرانكل اين امر را خود فراروي (Self-transcendent) مي نامد كه با نظريه تحقق خود (Self-actualizatiin) آنگونه كه آبراهام مزلو آن را به كار مي برد، در تقابل است. تحقق خود و حتي شادماني و لذت، اثرات جنبي خود فراروي و كشف معنا است. فرانكل اين نقل قول را از آلبرت شوايتزر مي آورد:« در ميان شيء تنها كساني به معناي واقعي شادند كه طريق خدمت كردن را جسته او يافته اند.»
سخن آخر
حتي اگر فاقد گرايش ديني باشيم، بازهم چشم پوشي از پيام فرانكل دشوار مي نمايد. وراي غرايز و ژن هاي خودگرا (Selfish genes)، وراي شرطي سازي كنشي و كلاسيك، وراي ضروريات زيست شناختي و فرهنگي چيزي ويژه و منحصراً انساني و شخصي وجود دارد. در قسمت اعظم تاريخ روانشناسي، به نام علم سعي شده تا واژه  نفس (Soul) از فرهنگ واژگان حرفه اي حذف شود اما زمان آن رسيده كه از فرانكل تبعيت كنيم و سال هاي سال تقليل گرايي را دگرگوني كنيم.
مترجم: مسعود فريامنش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط nima  | 


 
نشريه اقتصادى ميد طى گزارش مفصلى، وابستگى ايران به واردات بنزين را پاشنه آشيل اقتصاد ايران در برابر تحريم هاى اقتصادى احتمالى شوراى امنيت سازمان ملل خواند. در حالى كه شوراى امنيت سازمان ملل متحد به ايران مهلت ۳۰ روزه اى براى قطع فعاليت هاى هسته اى داده است، احتمال رويارويى ايران و غرب نيز در حال افزايش است. به نوشته نشريه اقتصادى ميد،  با توجه به اينكه ايران دخالت شوراى امنيت سازمان ملل را «پايان ديپلماسى» خوانده است، احتمال اندك اعمال تحريم هاى اقتصادى عليه اين كشور كماكان به قوت خود باقى است. با اين وجود، نشريه ميد معتقد است ايران در برابر تهديدات تحريم تجارى «دست بالا» را دارد، چرا كه بر روى ۱۱ درصد ذخاير قطعى نفت جهان قرار گرفته است و چهارمين توليدكننده بزرگ نفت جهان است و پس از عربستان دومين عضو بانفوذ اوپك است. براساس اين گزارش، در حالى كه وزير نفت ايران در اجلاس اوپك احتمال قطع صادرات نفت ايران را صفر خوانده بود، رئيس جمهور ايران تلويحاً به استفاده از سلاح نفت اشاره كرده است،  كه تحقق چنين تهديدى براى اقتصاد جهانى نفت «فاجعه بار» خواهد بود. ميد مى نويسد، همانطور كه بارها گفته شده است اعمال تحريم هاى اقتصادى عليه ايران علاوه بر اينكه بازار جهانى نفت را شديداً متشنج خواهد ساخت، بر اقتصاد ايران نيز ضربه خواهد زد.
نگاهى كوتاه به اقتصاد ايران نشان  مى دهد كه اين كشور در بخش هاى مختلف مالى، مهندسى، صنعت،  ارتباطات، و نيرو با مشكلات و ضعف هايى روبه رو است، اما بى گمان نقطه ضعف اصلى اقتصاد ايران و پاشنه آشيل آن وابستگى به واردات بنزين است.
به رغم ذخاير عظيم نفت و گاز،  ايران بيش از ۴۰ درصد بنزين مصرفى خود را وارد مى كند و آن را به قيمت يارانه اى نازل هر ليتر ۰۹/۰ دلار به خودروسواران مى پردازد. در گزارش ياد شده آمده است،  اعمال تحريم بر واردات بنزين ايران مطمئناً موجب جيره بندى شديد بنزين در اين كشور خواهد شد و بازار سياه و صعود ناگهانى نرخ تورم ۱۴ درصدى آن را به دنبال خواهد داشت. به نوشته ميد،  در حالى كه كشورهاى اروپايى همچنان نسبت به اثربخشى تحريم هاى اقتصادى عليه ايران مردد هستند، تصويب قطعنامه تحريم ايران در شوراى امنيت سازمان ملل نيز بسيار دور از انتظار به نظر مى رسد. به علاوه، تحريم صادرات بنزين به ايران نيازمند همكارى كشورهاى همسايه ايران در خليج فارس خصوصاً كويت است، اما آنها كاملاً مخالف تحريم ايران هستند و تمايلى به خشمگين كردن همسايه خود ندارند. ميد مى افزايد، بزرگترين سئوال براى غرب اين است كه چگونه تحريم هايى عليه ايران اعمال كنند كه به تنبيه دولت اين كشور بينجامد، نه تحت فشار قرار دادن مردم آن، چه تحريم صادرات بنزين به ايران موجب افزايش شديد فشار به مردم اين كشور به علت كمبود بنزين و افزايش تورم خواهد شد.
با اين حال، «ميد» به برنامه هاى توسعه اى ايران براى گسترش ظرفيت پالايش و پتروشيمى اشاره مى كند و مى افزايد: ايران قصد دارد طى برنامه پنج ساله چهارم توسعه اقتصادى ۱۰ ميليارد دلار براى توسعه بخش پتروشيمى خود سرمايه گذارى كند.
شركت ملى پتروشيمى ايران نيز اعلام كرده است، سه پالايشگاه بزرگ براى پالايش نفت سنگين و ميعانات گازى احداث خواهد كرد و رئيس جمهور ايران نيز از كنار گذاشتن يارانه بنزين طى پنج سال آينده خبر داده است. تحريم هاى مالى گزينه ديگر كشورهاى غربى براى تحت فشار قرار دادن ايران است. ايران اعلام كرده است قصد خارج كردن ذخاير خارجى خود از بانك هاى اروپايى را ندارد، اما خبرهايى نسبت به خروج دارايى هاى ايران از بانك هاى اروپايى منتشر شده است كه اقدام پيش دستانه ايران براى جلوگيرى از توقيف دارايى هاى ايران (همانند آنچه كه تابستان گذشته براى سوريه رخ داد) قلمداد مى شود. ميد اجرايى شدن اعمال تحريم هاى مالى عليه ايران را دشوار مى داند، چرا كه در اين صورت بانك هاى خارجى بيش از ايران آسيب خواهند ديد. از سوى ديگر،  بدهى هاى خارجى ايران در سطح پايينى قرار دارد. به هر حال، مخاطرات سرمايه گذارى در ايران همچنان براى بانك هاى خارجى وجود دارد و دو بانك معتبر سوئيسى در اوايل سال جارى ميلادى از خروج خود از ايران سخن گفتند. بخش صنايع داخلى ايران وابسته ترين بخش اين كشور به سرمايه گذارى، فناورى، و نيروى ماهر خارجى است. هم اكنون ميلياردها دلار در پروژه هاى هيدروكربورى، پتروشيمى، و صنايع معدنى و فلزى ايران در حال سرمايه گذارى است و تحريم  اقتصادى ايران توسعه اين بخش ها را با مشكل مواجه خواهد ساخت.
با وجود اين، اكثر صنايع ايران از خروج مقاطعه كاران غربى خللى را حس نخواهند كرد، چرا كه تسهيلات مهندسى و تجهيزات را از منابع ديگر خصوصاً كشورهاى شرق آسيا تامين خواهند كرد. تحريم بخش انرژى ايران پرچالش ترين بخش براى اعمال تحريم هاى تجارى و اقتصادى عليه آن است. تحريم بخش نفت ايران از ديدگاه ميد «شمشير دولبه براى غرب» است، چرا كه جهان به نفت و گاز ايران نياز دارد. در بخش صنعت خودروسازى، شركت هاى ايرانى مراودات بسيار نزديكى با شركت هاى كره اى و فرانسوى داشته اند و تحريم تجارى ايران موجب قطع اينگونه روابط خواهد شد. در حالى كه پيكان سال گذشته به موزه فرستاده شد، اكثر خودروهاى پرتيراژ توليدى در ايران (پرايد و پژو آردى) هم اكنون عمدتاً در داخل توليد مى شوند و قطع همكارى ها با شركت هاى خارجى موجب مشكلات كوتاه مدت در توليد آنها خواهد شد. اما مشكل در خودروهاى كم تيراژتر و مدل بالاترى همچون پژو ۲۰۶ به علت وابستگى بيشتر به تجهيزات خارجى، افزون تر خواهد بود و در صورت قطع همكارى  شركت پژو ۲۰۶ توليد ايران بيش از چند ماه دوام نخواهد آورد.
نشريه ميد معتقد است تحريم اقتصادى ايران در رابطه با بخش خودروسازى فقط به ضرر خودروسازان ايران نيست، بلكه شركت هاى معتبرى همچون پژو، نيسان، و كياموتورز بازار صدها ميليون دلارى خود را از دست خواهند داد. در گزارش يادشده آمده است، تحريم اقتصادى ايران در نهايت براساس تاثير آن بر مواضع ايران و كوتاه آمدن آن در برابر فشارهاى هسته اى مورد قضاوت قرار خواهد گرفت، كه از هم اكنون نيز مشخص است ايران از برنامه هسته اى خود دست نخواهد كشيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 5:52 قبل از ظهر  توسط nima  | 

مرورى بر كارنامه تاريخى و سياسى ليبريا
ساحل آزادى

 
183579.jpg
در ابتداى سال جديد ميلادى يعنى در ژانويه ۲۰۰۶ قاره سياه شاهد به قدرت رسيدن اولين زن در تاريخ آفريقا به عنوان رياست جمهورى كشور شد كه مدت ها در ناامنى و جنگ داخلى خانمانسوز به سر برده بود و از جمعيت سه ميليون نفرى اين كشور در حدود دويست هزار نفر كشته شدند. خانم «النجانسون سرليف» اقتصاددان ۶۷ساله و فارغ التحصيل دانشگاه هاروارد و رهبر حزب اتحاد ((Unity Party = UP، رقيب خود «ژرژ وه آ» فوتباليست مشهور ليبريايى را در جريان انتخابات عمومى رياست جمهورى شكست داد. حادثه ديگرى كه توجه ناظران امور آفريقا را به ليبريا جلب كرد اين بود كه در اواسط ماه مارس ۲۰۰۶ مقامات ايالات متحده آمريكا اعلام كردند كه رئيس جمهور سابق ليبريا يعنى چارلز تيلور كه در كشور سيرالئون به سر مى برد و دوران بازنشستگى خود را در آن كشور مى گذراند، به علت آن كه در خلال جنگ هاى داخلى ليبريا به ويژه از ۱۹۸۹ به بعد دچار جنايت جنگى شده، بايستى براى محاكمه دستگير و به دادگاه لاهه انتقال داده شود. با آن كه در زمان رياست جمهورى تيلور، خانم النجانسون طى انتخابات عمومى به پيروزى رسيد، اعلام موضع جديد آمريكا در مقابل رئيس جمهور سابق ليبريا، باعث تعجب ناظران امور شده است. مردم ليبريا در مقابل به اين موضع گيرى ايالات متحده آمريكا در قبال چارلز تيلور، عكس العملى نشان نداده اند زيرا از انتخاب خانم النجانسون راضى به نظر مى رسند. مردم ليبريا به او «مادر الن» لقب داده اند، زيرا او معتقد است كه از ۱۹۸۰ كه با كودتاى «ساموئل دو» (samuel _ Doe) كشور به يك جنگ داخلى دچار شد و تا زمان او يعنى سال ۲۰۰۶ كم و بيش آثار آن وجود داشته و با آن كه اين جنگ در سال ۲۰۰۳ به پايان رسيده است ولى اثر ضربات و خسارات آن جبران نشده و براى ترميم خسارات وارده بايد وحدت ملى را حفظ كرد و همه بايد ميهن ليبريا را چون مادر خويش نگهبان باشند و دولت او يك دولت آشتى ملى است و در سايه اين آشتى است كه وحدت ملى تحقق خواهد يافت. موضوعى كه در اين تحول سياسى بيشتر مورد توجه ناظران سياسى قرار گرفت، پشتيبانى ايالات متحده آمريكا از رياست جمهورى خانم النجانسون و توجه واشينگتن به سرزمينى بود كه از زمان «جيمز مونرو» پنجمين رئيس جمهور آمريكا مورد توجه مقامات آمريكا بوده و حتى اولين رئيس جمهور ليبريا يعنى «ژوزف رابرتس» يك سياه پوست مهاجر از اهالى ويرجينيا بود. از طرفى پس از پايان جنگ هاى داخلى ليبريا در فاصله سال هاى ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ ايالات متحده آمريكا مبلغ هشتصد و چهل ميليون دلار به ليبريا كمك مالى كرد و جورج بوش اعلام كرد كه كمك به جمهورى ليبريا در راس برنامه هاى ايالات متحده و پشتيبانى از رياست جمهورى خانم جانسون است. بى جهت نبود كه در مراسم سوگند رياست جمهورى النجانسون در مونروويا رايس وزير خارجه آمريكا و لورا بوش همسر رئيس جمهور آمريكا در پناه دو ناو جنگى براى حفظ كامل امنيت در مراسم تحليف رئيس جمهور جديد ليبريا حضور داشتند. اين طور احساس مى شود كه ليبريا بخش كوچكى از ايالات متحده آمريكا است كه در ساحل آفريقاى غربى قرار گرفته و اگر به تاريخچه اين كشور توجه داشته باشيم به اين واقعيت پى مى بريم كه كليه روساى جمهور ليبريا از ۱۸۴۸ تاكنون از بردگان آزاد شده سياه پوست آمريكا بوده اند كه به ليبريا مهاجرت كرده اند و روساى بعدى از زمان «ويليام توبمان» تا النجانسون از فرزندان همان برده هاى آزاد شده در ايالات متحده هستند كه از زمان جيمز مونرو تا زمامدارى آبراهام لينكلن با پشتيبانى «انجمن مهاجرت بردگان آزاد شده» كه ابتدا جيمز مونرو رياست آن را بر عهده داشت، به سرزمين ليبريا مهاجرت كردند و در حقيقت به وطن اصلى خود يعنى آفريقا بازگشتند و با حمايت ايالات متحده آمريكا، دولتى در منطقه ساحل غله تحت عنوان جمهورى ليبريا ايجاد كردند. اين مهاجرت ها بعد از آزادى بردگان سياه پوست آبراهام لينكلن شدت يافت. بدين سبب بايد باور داشت كه اگر ايالات متحده آمريكا از نظر سياسى و اقتصادى و استراتژيك به اين منطقه نظر دارد، مطلبى دور از ذهن نيست. با توجه به انتخابات جديد رياست جمهورى در اين كشور پس از بررسى موقعيت استراتژيك و ژئوپولتيك ليبريا، پرونده تاريخى سياسى اين كشور را از ابتداى مهاجرت سياه پوستان آزاد شده به اين كشور تاكنون مورد بررسى قرار مى دهيم.
• نگاهى به موقعيت حساس ليبريا
قبل از وارد شدن به اين مبحث ريشه نام ليبريا را توضيح مى دهيم. در ۱۸۲۲ ميلادى هم زمان با رياست جمهورى جيمز مونرو رئيس جمهور آمريكا كه ضمناً رياست انجمن آمريكايى كوچ نشينى را بر عهده داشت و همچنين شش انجمن ديگر تحت نام انجمن انسان دوستان مساعى خود را بر مهاجرت و يا به عبارت ديگر بازگشت برده هاى سياه پوست آزاد شده به وطن سابق خود يعنى آفريقا به ويژه منطقه ساحل غله، به كار بردند. به همين علت وقتى اولين كشتى مهاجران سياه پوست وارد ساحل غله شد و مسافران خود را پياده كرد، اين گروه مهاجر به ياد مساعدت هاى جيمز مونرو، در محل پياده شدن برده هاى آزاد شده شهرى بنا كردند كه به «مونروويا» معروف شد و مجموعه سرزمينى را كه اين سياه پوستان آزاد شده در آن مستقر شدند «ليبريا» يعنى سرزمين آزادى ناميدند. به تقليد از همين رويه دولت بريتانيا نيز در اين جريان وارد شد و عده اى از بردگان سياه پوست آزاد شده را به كشور «سيرالئون» منتقل كرد و شهرى را كه آنان بنا كردند «فرى تاون» ناميدند كه به معنى شهر آزادگان است.
183585.jpg
كشور ليبريا يكى از غنى ترين كشورهاى آفريقاى غربى و حوزه خليج گينه است وسعت آن ۹۷۷۵۴ كيلومتر مربع و طبق آمار نفوس و جمعيت پس از پايان جنگ هاى داخلى در حدود سه ميليون جمعيت را دارا است. اين كشور بين گينه، ساحل عاج و سيرالئون قرار دارد كه مى توان از آنها به عنوان دروازه غربى آفريقا ياد كرد. از ليبريا مى توان به عنوان دروازه نفوذ به كليه كشورهاى آفريقاى غربى استفاده كرد. از طريق اين كشور و خليج گينه مى توان به كشورهاى بنين، لسوتو، نيجريه، كامرون و همچنين كشور چاد راه يافت. اين كشورها به انضمام ليبريا اولاً از نظر محصولات كشاورزى و باغدارى، از كليه محصولات منطقه حاره مانند كاكائو، قهوه، نيشكر، برنج و موز برخوردارند، ثانياً از منابع بسيار غنى معدنى مانند سنگ آهن، طلا، منگنز، الماس، زغال سنگ كه مى تواند پايه ايجاد صنايع سنگين در كشورهاى صنعتى باشد، برخوردار است. ليبريا علاوه بر سنگ آهن، الماس و طلا صاحب منابع غنى كائوچو است كه براى ساختن لاستيك، بهترين منبع طبيعى است به شمار مى رود. بى جهت نيست كه قدرت هاى بزرگ صنعتى به ويژه هفت قدرت صنعتى جهان و حتى چينى ها و سوئدى ها در ليبريا مشغول حفر معادن مختلف هستند. پس از ايجاد بحران در منطقه خليج فارس به علت وجود شبكه هاى تروريستى در خاورميانه و احتمال ناامن شدن عبور كشتى هاى حامل نفت از اين منطقه دولت هاى اروپايى به اهميت استراتژيك و ژئوپولتيك كشورهاى ساحل خليج گينه به ويژه ليبريا پى برده اند. به ويژه اين كه در پايان جنگ هاى داخلى در ليبريا شركت هاى حفارى چندمليتى پس از گمانه زنى هاى زمين شناسى به اين موضوع پى بردند كه كشور ليبريا مى تواند صاحب منبع غنى و عظيم انرژى نفت و گاز طبيعى باشد. از طرفى نفت نيجريه و بنين مى تواند به انضمام نفتى كه در ليبريا به دست خواهد آمد، بخشى از نيازهاى ايالات متحده و همچنين اروپاى باخترى را تامين نمايد. محصول اورانيوم كشور چاد كه صاحب غنى ترين منابع اورانيوم است از طريق بنادر خليج گينه به كشورهاى صنعتى صادر مى شود. به همين علت است كه ايالات متحده آمريكا اخيراً توجه خود را به كشور ليبريا بيشتر كرده است چون ايالات متحده از ابتداى جنگ جهانى اول تا پايان جنگ جهانى دوم توانست از منابع كائوچوى اين كشور در زمينه صنايع لاستيك در كارخانجات «فايرستون» استفاده كند و در حال حاضر نيز آمريكا مى تواند از طريق بنادر موجود در ليبريا مواد معدنى و گياهى مورد احتياج ايالات متحده را از طريق نزديكترين راه - از شرق اقيانوس اطلس - به بنادر شرق ايالات متحده برساند و به عبارت ديگر بنادر غرب آفريقا مى توانند كانون صادرات منابع طبيعى به نزديكترين بندرهاى شرق ايالات متحده باشند.
183582.jpg
•ليبريا در گذر تاريخ: از اولين مهاجرت تا حكومت «ساموئل دو»
كشور ليبريا كه قبل از مهاجرت بردگان سياه پوست آزاد شده  در آمريكا ساحل غله ناميده مى شد به دليل اينكه بعد از كشف آمريكا براى اداره كردن مزارع نيشكر و پنبه و كار در منازل در نيمكره غربى دلالان برده از روستاهاى ساحلى افراد بومى سياه پوست به ويژه جوانان از مرد و زن را ربوده و با كشتى به آنجا مى بردند تقريباً از سكنه خالى شد. ربودن برده ها از سواحل غربى آفريقا از ۱۶۱۹ آغاز شد و منحصر به ساحل غله نبود بلكه از سيرالئون، گينه و كشورهاى واقع در ساحل خليج گينه نيز انسان هاى سياه پوست را مى ربودند تا در ايالات متحده كارهاى سخت توسط آنها انجام گيرد. در ايالات متحده اين بردگان توسط مسيونرهاى مذهبى به مسيحيت گرويدند. در سال ۱۸۱۶ در زمان رياست جمهورى «جيمز مديسون» كنگره آمريكا قانونى را براى اسكان بردگان آزاد شده توسط اربابانشان در آفريقا تصويب كرد. از آن زمان به بعد واردكردن برده از سواحل آفريقاى سياه راكد شد و فقط عده اى از آنها را براى كار در مزارع نيشكر به جزاير آنتيل مى بردند. تا آنكه «جيمز مونرو» به رياست جمهورى رسيد و شخصاً به رياست انجمن مهاجرت بردگان آزاد شده نائل گرديد و در زمان او به سال ۱۸۲۲ اولين گروه از بردگان آزاد شده كه ضمناً به دين مسيح نيز گرويده بودند وارد ساحل كشورى شدند كه به سبب آزادى خود آن را «ليبريا» ناميدند و شهر مونروويا توسط آنها در ساحل اقيانوس اطلس ساخته شد. پرزيدنت مونرو در ۱۸۲۳ با طرح دكترين خود به اروپائيان اخطار كرد كه در امور ايالات متحده و نيمكره غربى دخالت نكنند. اما خود مشوق مهاجرت عده اى به ساحل آفريقا شد و سياه پوستان و بردگان آزاد شده آمريكايى را در يك كلنى (سرزمين مهاجرنشين) جاى داد و در واقع تكيه گاهى براى آمريكا در ساحل آفريقا ايجاد كرد. اين مهاجران وقتى شهر مونروويا را ايجاد كردند تشكيلات شهرى شبيه به آمريكا ايجاد كردند. آنها در چند شهر بندرى كليساهاى بزرگى نيز برپا كردند، در صورتى كه بوميان به مذهب آنيميسم (جاندار پندارى) معتقد بودند و ۱۶ درصد سكنه بومى نيز مسلمان بودند.
183588.jpg
در ۲۴ جولاى ۱۸۴۷ در زمان رياست جمهورى جيمز پولك از حزب دموكرات ليبريا به عنوان يك كشور مستقل به جهان معرفى گرديد و بلافاصله دولت انگلستان و سپس ساير دولت هاى اروپايى آن را به رسميت شناختند. در آن زمان در آفريقاى سياه، ليبريا را مى توان يگانه كشور مستقل محسوب كرد و اگر كشور اتيوپى (حبشه) را نيز در زمره كشورهاى سياه پوست قاره آفريقا در نظر بگيريم مى توان گفت كه در ۱۵۹سال پيش دو كشور مستقل در آفريقا وجود داشته اند: اتيوپى در شرق آفريقا و ليبريا در غرب اين قاره.
اولين رئيس جمهور اين كشور «جوزف رابرتس» سياه پوست اهل ويرجينيا و مسيحى مذهب بود. در آن زمان يك قانون اساسى شبيه ايالات متحده براى ليبريا نوشته شد. در جمهورى ليبريا از زمان جوزف رابرتس تا زمان رياست جمهورى «ويليام توبمان» نزديك به يك قرن نوزده نفر به رياست جمهورى رسيدند كه اكثر آنها طرفدار حزب ويگ واقعى (True Whig Party= TWP) بودند. حزب ويگ سابقاً در انگلستان ايجاد شده بود و طرفداران آن عقايد ليبرالى و آزادى خواهانه داشتند. زمامداران ليبريا در مدت يك قرن كوشيدند كه ميان بوميان و مهاجران كه حكومت به دست آنها بود، آشتى برقرار سازند ولى موفق نمى شدند. در ۱۹۰۶ ميلادى و در زمان رياست جمهورى «آرتور باركلى» از حزب ويگ واقعى عده اى مستشار دارايى از آمريكا براى اصلاح امور مالى ليبريا وارد اين كشور شدند ولى در عوض به توسعه مزارع كائوچو پرداختند تا از شيره لاستيك خام در كمپانى هاى آمريكايى سازنده لاستيك استفاده كنند. ليبريا با آنكه به ظاهر مستقل بود ولى كليه امور ادارى و مالى آن توسط مستشاران آمريكايى اداره مى شد. در ۱۹۱۷ دولت ليبريا در زمان رياست جمهورى «دانيل هاوارد» به توصيه آمريكا به دولت آلمان اعلان جنگ داد. در ۱۹۲۵ دولت ليبريا اراضى زيركشت درختان كائوچو را به مساحت چهارصد هزار هكتار به كمپانى آمريكايى سازنده لاستيك به نام «فايرستون» اجاره داد. به موازات اين امتياز دولت هاى انگلستان و آلمان نيز در ليبريا فعاليت اقتصادى خويش را آغاز كردند. در ۱۹۴۲ به علت هجوم ژاپن به مالزى و اندونزى و محروم شدن دولت هاى غربى از كائوچوى آن منطقه ايالات متحده هم توجه خويش را متوجه توسعه مزارع كائوچو در ليبريا كرد و علاوه بر آن كمپانى فايرستون و ساير كمپانى هاى لاستيك سازى آمريكا، در شهر «روبرتسفيلد» علاوه بر ايجاد موسسه اى جهت تحقيق در زمينه كائوچو يك فرودگاه مجهز ايجاد كرد و از طريق يك راه آسفالته منطقه روبرتسفيلد را به پايتخت يعنى «مونروويا» متصل كرد. «ويليام توبمان» كه متعلق به حزب ويگ واقعى بود و در اول ژانويه ۱۹۴۴ به رياست جمهورى رسيد براى اعتلاى كشور دو خط مشى را دنبال كرد. اين دو سياست عبارت بودند از: ۱- اتحاد سران قبايل بومى با كارگزاران حكومتى كه همان سپاه پوست هاى مهاجر بودند جهت حفظ وحدت كشور، ۲- ايجاد دروازه هاى باز براى سرمايه گذارى كشورهاى خارجى در كشور.
ويليام توبمان كه اول جولاى ۱۹۷۱ در بيمارستان لندن فوت كرد مدت ۲۷ سال چندين دوره به رياست جمهورى رسيد و تا حدى در كار خود موفق بود. او براى تشويق دولت هاى اروپايى و ايالات متحده براى سرمايه گذارى در ليبريا، امتيازات زيادى به خارجيان اعطا كرد. از جمله اقدامات او آن بود كه واحد پول كشور يعنى «ليور» را منسوخ و به جاى آن دلار ليبريا را كه معادل صد سنت بود به عنوان واحد پول اين كشور انتخاب كرد.پس از مرگ ويليام توبمان معاون او «ويليام تولبرت» به رياست جمهورى رسيد. او قبل از احراز پست رياست جمهورى رئيس يك گروه مسيحى و استاد لژفراماسونرى ليبريا بود. در زمان او توليد آهن ۶۵ درصد و كائوچو بيش از ۱۵ درصد افزايش يافت. او در ۱۹۷۵ بار ديگر به رياست جمهورى انتخاب شد.
•چگونگى روى كار آمدن ساموئل دو
در ۱۴ جولاى ۱۹۷۹ بر اثر بالا رفتن قيمت ها جبهه متحد پيشرفت ليبريا در مونروويا تظاهرات ضددولتى وسيعى را تدارك ديد. طى اين نافرمانى پليس و نيروهاى امنيتى يك صد نفر را به قتل رسانيدند و حكومت تولبرت دانشگاه مونروويا را نيز تعطيل كرد و بعد از اين واقعه تظاهرات دانشجويان شدت گرفت و زمينه نارضايتى عليه دولت تولبرت افزايش يافت، در نتيجه در ۱۲ آوريل ۱۹۸۰ استوار يكم «ساموئل دو» با يك كودتاى خونين نظامى تولبرت و اطرافيان او را كشته و خود با درجه ژنرالى به رياست جمهورى ليبريا رسيد. «ساموئل دو» در ابتداى حكومتش حزب دموكراتيك ملى ليبريا را تشكيل داد. اما يك ديكتاتورى نظامى را پياده كرد. ساموئل دو در ۱۳ ژوئن ۱۹۸۱ عده زيادى از نظاميان كشور را به اتهام كودتا عليه خودش تيرباران كرد و سپس عده اى از اعضاى اتحاديه هاى كارگرى را دستگير كرد.
ساموئل دو براى استحكام موقعيت خود در سپتامبر ۱۹۸۲ در زمان رياست جمهورى ريگان به آمريكا رفت و در قضيه صحراى غربى از ملك حسن دوم پشتيبانى نمود و سپس از جمهورى خلق چين بازديد كرد.
•آغاز جنگ داخلى
در ۱۹۸۹ وضع اقتصادى ليبريا وخيم گرديد و فشار از ناحيه دولت ساموئل دو به مردم افزايش يافت. در اين هنگام «چارلز تيلور» از اعضاى حكومت پيشين و رهبر حزب جبهه ملى ليبريا عده اى از ارتشيان را عليه ساموئل دو تحريك به شورش نمود و بدين وسيله وضعيت بحرانى در كشور پيش آمد. در اين زمان عده اى از سياسيون كه با حكومت ساموئل دو مخالف بودند پاره اى از عناصر ناراضى ارتش را با خود همراه ساخته و جنگ تمام عيار داخلى آغاز شد. در مه ۱۹۹۰ طرفداران جبهه ملى با عده اى از سربازان شهر گبارنگا را مورد حمله قرار دادند و چند نقطه از كشور را تصرف كردند. در اين موقع سربازان اين جبهه در راه تسخير مونروويا بودند كه «پرنس يورى جانسون» از گروه تيلور جدا شد. متعاقب آن شهر مونروويا بارها مورد هجوم مدعيان رياست جمهورى قرار گرفت. اين افراد عبارت بودند از چارلز تيلور، «آموس ساوير» و «روت پرى». اين مدعيان رياست جمهورى سعى در تسخير مونروويا داشتند. در ۱۰ سپتامبر ۱۹۹۰ نيروهاى جانسون طى نبردى خونين ساموئل دو را اسير و در ۱۱ سپتامبر ۱۹۹۰ تيرباران كردند. با كشته شدن ساموئل دو يكى از رقيبان خطرناك از ميدان نبرد خارج شد. بنابراين در نوامبر ۱۹۹۰ آموس ساوير با حمايت دولت هاى ساحل عاج، نيجريه، بوركينافاسو و توگو به رياست جمهورى رسيد ولى چارلز تيلور مى خواست كه قدرت مطلق را به تنهايى به دست آورد. لذا نبرد براى تصرف مونروويا شدت يافت به طورى كه از دسامبر ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴ چندين بار شهر مونروويا به وسيله قواى پرنس جانسون، چارلز تيلور و آموس ساوير دست به دست گرديد. اين مدعيان رياست جمهورى حتى پاره اى از روساى قبايل غيربومى را نيز با خود همراه ساختند و جنگ در سراسر كشور گسترش يافت و بالاخره با پا در ميانى كارتر رئيس جمهور وقت آمريكا و همچنين سازمان وحدت آفريقا و روساى كشورهاى همسايه ليبريا و شوراى امنيت سازمان ملل متحد مدعيان رياست جمهورى با حفظ مواضع خود در كشور ليبريا موافقت كردند يك سياستمدار بى طرف به نام روت پرى رياست شوراى دولتى را در مونروويا به دست گيرد.لذا از سپتامبر ۱۹۹۶ تا اوت ۱۹۹۷ روت پرى به جاى رئيس جمهور در مونروويا حاكم بود و اين در حالى بود كه در خارج از مونروويا بى نظمى كامل برقرار بود.ولى توصيه كارتر رئيس جمهور سابق آمريكا به كشورهاى همسايه ليبريا داير بر قطع هرگونه كمك تسليحاتى به رقيبان چارلز تيلور، پرنس  جانسون مجبور به ترك كشور شد و با كمك رئيس شوراى دولتى مستقر در مونروويا چارلز تيلور در اوت ۱۹۹۷ به قدرت رسيد و رياست جمهورى را در دست گرفت. او طى مذاكره با سران قبايل و همچنين بعضى از گروه هاى رقيب توانست آتش بس را به صورت تدريجى در ۲۰۰۳ برقرار نمايد و با دادن وعده انتخابات آزاد در آينده نزديك كشور را در مسير ترقى و جبران خسارات ناشى از جنگ داخلى رهنمون شود. ايالات متحده براى كمك به چارلز تيلور و همچنين سروسامان دادن به اقتصاد ليبريا چندين بار به دولت تيلور كمك مالى كرد و ضمناً چارلز تيلور وسائل بازگشت بيش از دويست هزار نفر آواره جنگ هاى داخلى را كه در كشورهاى همسايه به سر مى بردند به داخل كشور فراهم كرد. بالاخره چارلز تيلور در ژانويه ۲۰۰۶ انتخابات رياست جمهورى را برگزار كرد و خانم النجانسون سرليف رهبر حزب اتحاد به پيروزى رسيد و در حضور وزير خارجه آمريكا و همسر رئيس جمهور آمريكا مراسم تحليف را به جا آورد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط nima  | 

 
شش سال ديگر بوداى كوچك مى آيد
 
183576.jpg
پسربچه ۱۶ ساله اى از اهالى نپال پس از آن كه مدرسه اش او و همكلاسى هايش را به عنوان گردش علمى به «بيشه لومبينى» محل تولد بودا، برده بود احساس مى كند كه روح بودا در او حلول كرده و او را فرا مى خواند.
اين پسربچه نپالى كه «رام بامجان» نام داشت تصميم گرفت كه در زير يك درخت بلوط چله نشينى كند و ادعا كرد ده ماه بدون آب و غذا و بدون هيچ حركتى به حالت تمركز در زير درخت ياد شده بنشيند. خبر چنين حادثه اى به سرعت در جهان پيچيد و توريست هاى زيادى براى ديدن اين پسر ۱۶ ساله كه از سوى بوداييان نپال بوداى كوچك نام گرفت راهى اين كشور فقير و گمنام جنوب آسيا شدند. برخى دانشمندان و متخصصان پزشكى نيز براى تحقيق درباره ادعاى او به منطقه سفر كردند كه به علت ممنوعيت نزديك شدن به پسرك تنها توانستند از دور مراقب او باشند و رفتار او را بررسى كنند. برخى محققان ادعا كردند كه او آب و غذا مصرف نمى كند اما احتمالاً از شيره درخت بلوط تغذيه مى شود. به هر حال ادعاى رام بامجان توانست نپال و روستاى كوچك و دورافتاده راتاناپورى را كه او در آن ساكن بود به مركز توجهات رسانه هاى جهان تبديل كند. به ويژه آنكه در ماه هاى آخر برخى افراد ادعا كردند كه هاله اى در بالاى سر او مى بينند و چهره او به شدت تغيير كرده و شبيه به بودا شده است. آمد و رفت بوداييان آسيا به روستاى كوچك بامجان اگرچه مشكلات بسيارى براى دولت نپال به وجود آورد اما دستاوردهاى اقتصادى فراوانى هم داشت.
كم كم افرادى از سراسر جهان در آن روستا مقيم شدند و پرچم هاى مخصوص آيين بودا را برافراشتند و به ستايش و تكريم رام بامجان پرداختند. خبرنگار بى بى سى در گزارش هاى متعددى كه از اين واقعه ارائه مى داد مدام از عبارت پيروان بامجان نام مى برد و اينكه شمار زيارت كنندگان او هر روز بيشتر مى شود و زيارت كنندگان بر اعتقاد خود در اينكه روح بوداى بزرگ در اين پسربچه نوجوان حلول كرده است راسخ تر مى گرديدند تا اينكه «رام بامجان» يا «بوداى كوچك» به شكلى ناگهانى در دهم مارس پس از قريب به ده ماه مديتيشن در دل جنگل هاى جنوب نپال، ناپديد شد و خبر گم شدن او بلافاصله در صدر اخبار مذهبى دنيا قرار گرفت.
گروه هاى ويژه پليسى به جست وجو براى يافتن بوداى كوچك پرداختند اما پيروان او اين حركت را در راستاى معجزات بودايى او دانسته و بر باور خود افزودند. گروه هاى خبرى كه به منطقه رفته بودند شاهد بوداييانى بودند كه در مقابل عكس رام بامجان به عبادت مى پرداختند. عكس ها و ويدئوهاى او در سراسر كشورهاى آسيايى به ويژه سرزمين هند، تايلند و سنگاپور به سرعت به فروش رفت و مشتريان بسيارى پيدا كرد.
آسوشيتدپرس در گزارش روز يازدهم مارس خود درباره ناپديد شدن پسرك يادآور شد كه اين پسر ۱۶ ساله در طول ده ماه قريب به سيزده هزار پيرو و فدايى پيدا كرده كه همگى به حلول روح بودا در او ايمان دارند، شايعات بسيارى در حال گسترش بود كه در روز يكشنبه نوزدهم ماه مارس يعنى، ۹روز پس از ناپديد شدن پسرك، شورايى متشكل از نزديك ترين راهبان بودايى به رام بامجان كه در دوره مديتيشن نيز مراقب او بودند اعلام كردند كه او بر آنها ظاهر شده و در صحت و سلامت كامل به سر مى برد. اين خبر موجب شادى و مسرت پيروان رام بامجان شد. شوراى مذكور همچنين اعلام كرد كه بوداى كوچك پيغام داده است هيچ دليلى براى نگرانى وجود ندارد و او در راستاى تكميل مديتيشن خود از ديده ها پنهان شده اما در جمع آنها حضور دارد. شوراى نزديكان با اطمينان دادن به پيروان درباره مراقبت كامل از بوداى كوچك، گفت كه پيغام هاى او را همان گونه كه بوده است بدون هيچ كاستى به مردم ابلاغ خواهند كرد و در اين راه امانتدار خواهند بود.
بد بهادرلاما رئيس انجمن (ONBTSS)۱ به گزارشگران رسانه هاى خبرى گفته است كه خود او و ديگر همكاران دانشگاهى اش شخصاً بامجان را در سه كيلومترى جنوب غربى نپال ملاقات كرده است كه در حال مراقبه بوده و به آنها پيغام داده است كه به پيروانش بگويند او شش سال ديگر دوباره ظهور خواهد كرد، در صورتى كه پيروان در محل مديتيشن او يا همان محلى كه بودا بر او نازل شده است در روستاى راتاناپورى به عبادت هاى مخصوص بپردازند و براى آمدن او دعا كنند.
بد بهادرلاما همچنين گفته است كه بامجان دليل ناپديد شدن خود را در نبودن صلح و آرامش ذكر كرده و معتقد است كه اگر زمينه هاى آمدن او فراهم شود شايد زودتر از شش سال به ميان پيروان خود بازگردد و جامعه آرمانى بوداييان را براى آنها به ارمغان آورد. جامعه اى پر از صلح و دوستى و صفا.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:29 قبل از ظهر  توسط nima  | 

سلام

راستی چند وقتی میشه که تمام ایران به رکود کامل رفته یا شاید من اینجوری میبینم.

هیچ حرکتی نیست مردم مثل عروسکها تو خیابون راه میرن.

من همیشه منتظر بودم

ولی انگار هیچ اتفاقی نمیخواد بیفته،همیشه از این وضعیت ناراحت بودم،منظورم نا آگاهیه آدمهاست...

هنوز خیلی آدم تو اینجا هست که اصلا نمیدونن برای چی زنده هستند،ولی با اینحال زندگی قشنگ و در جریان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط nima  | 

همسر بیوفا

به کنار رودخانه بردمش

بدین گمان که بی شوی است

حال آنکه او شوهر داشت

قرار ما در شب عید سن ژاک بود

هنگامی که چراغها خاموش میشوند

در خلوت آخرین حصار

به پستانهای خفته اش دست کشیدم

وسینه اش

چون خوشه های سنبل به رویم گشوده شد

و خشکیه دامن آهار زده اش

چنان چون پارچه ای ابریشمین

که با دوازده کارد توأمان دریده باشند

در گوش من صدا کرد

بر حاشیه جاده ها

قله های بی نور درختها بزرگ میشوند

وافقی از سگها

در دور دست رودخانه عوعو میکرد

آنگاه که از بوته تمشکها

و خارها و جگن ها گذشتیم

خواباندمش و گیسوان بافته پریشتش

در خاک نرم فرو رفت

و چاله ای درست کرد

دستمال گردنم که باز شد

او دامن از تن کند

و سپس،هنگام که کمر بند وششلولم را گشودم

اوسینه بند های چهار گانه اش را

نه گل های مریم و نه حلزون ها

پوستی به آن لطافت دارند

ونه بلورها را در زیر مهتاب

ونه بلورها را در زیر مهتاب درخششی چنان تابناک است

رانهایش چون ماهیان لغزنده بر من میلغزیدند

نیمی تمام حرارت

نیمی پر از برودت

من آن شب چهار نعل

بر مادیانی صدف گونه تاختم

بی عنان و بی رکاب

من مرد هستم و فاش نمیکنم

آنچه را که او به من گفته است

تو و دانایی مرا وا داشت

تا محتاط تر باشم

آلوده بر بوسه ها و شنها

از رودخانه گذرش دادم

تیغه های زنبق ها

با نسیم شب ستیزه میکردم

من چون کولی کاملی

چنان که بایسته است رفتار کرده ام

هنگام وداع

او را سوزن دان بزرگ قشنگی دادم

لیک نخواستم گرفتارش باشم

چرا که شوی داشت

وهنگام که به سوی دور میرفتیم

مراگفت دوشیزه است.

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط nima  | 

زيردريايي هاي جيبي جاي پورشه را مي گيرند
اسباب باز ي جديد ثروتمندان
003642.jpg
خودرو، در حالي كه صداي موسيقي راك شرقي از آن به گوش مي رسد در بيابان سوزان در حركت است. در جهت مقابل، كاميون هايي پر از كارگران پاكستاني در حال عبور هستند و هاله اي از گرد و خاك پشت سر خود برجاي مي گذارند. آسفالت جاده با شن ها گره خورده است اما براي راننده اين چيزها مهم نيست.
او با سرعت و چشم بسته به سوي هروه ژوبر، جاسوس سابق اداره امنيت خارجي فرانسه مي راند كه حالا شيوخ عرب مشتاق ديدارش هستند. هر روزه افراد زيادي هستند كه از كارخانه منحصر به فرد او ديدن مي كنند. سرانجام در پشت يك توده شن كارخانه اگزوموس كه سيم خاردارهايي احاطه اش كرده اند نمايان مي شود. اينجا، در يك ساعتي ابوظبي، محصول جديد خليج فارس توليد مي شود. زيردريايي هاي شهري يا به قول آنها زير دريايي هاي جيبي براي اولين بار روز 14 مارس، در نمايشگاه كشتي راني دوبي عرضه شد. اين محصول منحصر به فرد جوابگوي همه سليقه ها است. گوبي براي زوج ها است، ادونچرر براي 5 نفر است، ديسكاوري مناسب خانواده هاي 7 نفره است و در نهايت نوتيلوس يادآور زيردريايي مشهور ژول ورن است؛ يك غول 8 تني با 14 متر طول كه مي تواند در عمق بيش از 20 متر حركت كند. پس از عبور از نگهباني، مشتري در كنار يك آكواريوم استراحت مي كند. يك ماهي پلنگي سفيد و سياه پيچ و تاب مي خورد و نگاه وحشيانه اش را به او مي دوزد. هروه ژوبر به شوخي مي گويد: اين ماهي را روبه روي خودم نگه مي دارم چون وقتي طبقه پايين بود ماهي هاي آكواريوم را قتل عام كرد. مشتري لبخند مي زند و حالا مي تواند به بازديد بپردازد. در ميان گياه هاي سبز و تصاوير رايانه اي، مهندساني كه از سرتاسر جهان به اينجا آورده شده اند اطراف ماكت ها مشغول بحث هستند. از پشت يك پنجره بزرگ شيشه اي، يك زيردريايي قرمز رنگ دونفره آماده است تا در آب قرار گيرد. آن طرف تر نيز يك زيردريايي نقرابي روي سه پايه منتظر است.
اين زيردريايي فولادي به لاكشمي ميتال، غول صنايع فولاد تعلق دارد. ميلياردر هندي جواهر كوچكش را به اينجا فرستاده تا سيستم تهويه مطبوع و تودوزي چرمي براي آن تعبيه شود. اينجا دقيقاً مثل يك مركز توليد خودروهاي لوكس است. هروه ژوبر با هيجان مي گويد: از وقتي قيمت نفت بالارفته دفتر سفارشات من نيز پر شده است. اگزوموس در اين يك سال فعاليت خود حدود 11 محصولش را فروخته است. يعني حدود 130 ميليون دلار به جيب زده است. اين مسئله باعث شده كه تعداد كاركنان اگزوموس به سرعت از 140 نفر به 250 نفر افزايش پيدا كند. هروه پيش بيني مي كند كه كارش در اينجا پايان ناپذير باشد. او مي گويد: اينجا ميلياردرها همه يك كشتي تفريحي، يك فراري و يك هواپيماي جت خصوصي دارند. اسباب بازي بعدي آنها زيردريايي من است. در آمريكا، مشتري هاي ميلياردر من آن را در ساحل نگهداري مي كنند تا ديگران را اغوا كنند. يك زيردريايي جيبي مي تواند توجه همه را به خود جلب كند و به كاپيتان آن جواني ببخشد. در واقع داشتن يك زيردريايي به مراتب بيش از يك پورشه تأثيرگذار است و ثروت صاحبش را نشان مي دهد.
اما در ميان اعراب داشتن زيردريايي مزاياي ديگري هم دارد. آنها مي توانند به راحتي خانواده شان را با كمك يك ميني زيردريايي به گردش ببرند و لاك پشت ها و كوسه ها را نشان شان بدهند بي آنكه نگران امنيت آنها باشند. به هر حال اين روش بسيار ايده آل تر از حضور در جاهاي پر رفت و آمد و مملو از جمعيت است. قرار است با كمك ميليون ها دلار نفتي ديدني هاي مصنوعي نيز براي زير آب ها ساخته شوند. هدف از اين كار، علاوه بر جذاب شدن زير درياها، بخشيدن امنيت بيشتر به گردشگران است. برخي اقيانوس شناسان نيز پيش بيني مي كنند كه به زودي كف اقيانوس ها تبديل به ديزني لند شود. اگزوموس همچنان منتظر است تا ليست ثبت نام براي آموزش هدايت زيردريايي ها هم پر شود. اين آموزش ها در استخرهايي به عمق 15 متر انجام مي شوند.
ميني زيردريايي ها همچنين مي توانند وسيله نقليه ايده آلي براي رفتن به ويلاهاي گران قيمت در جزاير مصنوعي، مشابه جزيره نخلي شكل دوبي شوند. اين زيردريايي ها كه به راحتي قابل پهلو گرفتن در پلاژهاي شني هستند باعث مي شوند كه از تردد بيش از اندازه كشتي هاي تفريحي و ايجاد ترافيك جلوگيري شود؛ چرا كه كشتي ها در سطح حركت مي كنند و زيردريايي ها از زير آنها رد مي شوند. زيردريايي ها از آنجا كه سبك هستند به راحتي مي توانند به ساحل حمل شوند و شيوخ به راحتي آنها را در تعطيلات خود از كشوري به كشور ديگر مي برند و به اين ترتيب شام خوردن در سن تروپز يا پورتو سروو به كمك زيردريايي دو برابر راحت تر و سريع تر از رفتن با يك كشتي تفريحي طول مي كشد.
با توجه به افزايش قيمت نفت بريل، قيمت بالاي اين زيردريايي هم  چندان مهم و نگران كننده به نظر نمي رسد. براي كساني كه وسع كمتري دارند زيردريايي اي به نام استينگري در نظر گرفته شده كه يك نفره و كم تجمل تر است و قيمت آن حدود 37 هزار دلار است. اين مبلغ درست معادل مبلغ يك جت اسكي است كه جايش در صندوق عقب يك ماشين شاسي بلند است. زيردريايي 22 متري با داخلي مجلل و بسيار باشكوه، تودوزي هاي چرمي، كروم و چوب حجاري شده نيز قيمتي معادل يك جت خصوصي يعني حدود 10 ميليون دلار دارد.
سلطان احمد بن سليمان، مالك اصلي شركت اگزوموس دست هايش را به هم مي مالد. او سلطان بندرها و گمرك هاي دوبي و يكي از پنج نامزد احتمالي جانشيني شيخ دوبي است. اين مرد تاجرپيشه كه هميشه دشداشه اي سفيد بر تن مي كند تاكنون دست كم 25 ميليون دلار در اين شركت سرمايه گذاري كرده است. البته نبايد فراموش كرد كه 30 هزار متر مربع فضاي بياباني در كنار آبهاي گرم اقيانوس كه به فضاي شركت اختصاص دارد نيز متعلق به سلطان احمد است. اين زمين و سرمايه اختصاص داده شده در مقابل بقيه دارايي هاي او پشيزي هم به شمار نمي رود.
هروه ژوبر كاملاً اميدوار است و نگران هيچ چيز نيست. او در سن 50 سالگي خوشحال است از اين كه در بيابان ساكن شده است. او مي گويد: من هنوز براي خودم زيردريايي ندارم اما يك لامبورگيني آبي دارم و از اين كه ماشينم با فراري هاي سرخ رنگ ديگران متفاوت است خوشحالم. يك كشتي تفريحي 18 متري هم دارم و در مجموع زندگي ام روبه راه است.
هروه ژوبر پيش از رسيدن به اينجا هم هيچ مشكلي نداشت. او پس از اين كه فرانسه و سازمان امنيت خارجي را به دلايلي كه دوست ندارد در موردشان صحبت كند ترك كرد، در ايالات متحده آمريكا، اولين كارخانه خود را به راه انداخت. او مي گويد: اما آمريكايي ها دلسردم كردند. پس از 11 سپتامبر 2001 من ديگر حق نداشتم زيردريايي هاي كوچكم را از كشور خارج كنم. منطق آنها هم اين بود كه امكان داشت تروريست ها از اين زيردريايي ها براي اهداف تروريستي خود استفاده كنند. تا جايي كه من مي دانم فقط خودروها در عمليات  هاي بمب گذاري انتحاري مورد استفاده قرار مي گيرند. من حتي مي توانم ادعا كنم كه زيردريايي هايم براي پليس ايده آل هستند چرا كه پليس نياز دارد به صورت مخفيانه در بندرها و زير آ ب هاي كم عمق نزديك سواحل به گشت زني بپردازد. نظامياني كه به حفاظت از اقيانوس ها و بندرها در مقابل حملات القاعده مي پردازند نيز اين مسئله را فهميده اند. مي توان منتظر بود تا زيردريايي هايي كه با رنگ هاي استتاركننده پوشيده شده اند به زودي تبديل به يكي از بهترين و پرفروش ترين محصولات نظامي شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط nima  | 

• فرزند مسرف
وقتى كه پس از غيبتى طولانى، خسته از هوس خويش و گويى بيزار از خويشتن، فرزند مسرف، از ژرفاى بى برگى كه در جست وجويش بود به چهره پدرش مى انديشد، به آن اتاق نه چندان تنگ كه مادرش بالاى تختخواب او خم شده بود، به آن باغى كه با آب جارى مشروب مى شد، اما بسته بود و او پيوسته مى خواست از آن فرار كند، به برادر بزرگ مقتصدش كه هرگز دوستش نداشت، اما هنوز سهمى از دارايى او را كه با همه مسرف بودنش نتوانسته بود تلف كند، به انتظار او در دست دارد- اقرار مى كند كه نتوانسته است خوشبختى را پيدا كند و نيز نتوانسته است آن سرمستى را كه با محروميت از خوشبختى در جست وجويش بود، مدت درازى ادامه دهد- با خود مى گويد: آه، آيا پدرم كه سخت بر من خشمگين بود و شايد مرده ام پنداشته بود، به رغم گناهم، از بازديدن من شاد خواهد شد. آه وقتى كه متواضعانه با پيشانى فروافكنده و پوشيده از خاكستر به سوى او مى روم. اگر وقتى كه در برابر او خم مى شوم و به او مى گويم: «پدرم، من در قبال تو و خداوند گناه كرده ام.» چه مى توانم كرد اگر او دست پيش بياورد و مرا بلند كند و بگويد: «به خانه درآ پسرم.»؟ و پسر با عشق و احترام به راه مى افتد.
وقتى كه ديگر تپه اى در برابرش نيست، سرانجام بام هاى خانه را كه دود از آنها بلند است، مى بيند. شامگاه است، اما منتظر سياهى شب مى شود تا كمى به تيره روزى او سايه بيندازد. از دور صداى پدرش را مى شنود، زانوانش خم مى شود، به زمين مى افتد و چهره را با دست مى پوشاند، زيرا از شرم خود شرم دارد. هر چند كه مى داند بچه مشروع خانه است. گرسنه است. ديگر در چين وشكن پالتو مندرسش مشتى از آن بلوط شيرين كه خود نيز مثل خوك هايى كه نگه مى داشت، از آن تغذيه مى كرد، باقى نمانده است. تدارك شام را مى بينند... هيكل مادرش را تشخيص مى دهد كه به پلكان بيرونى نزديك مى شود. ديگر قرارش نمى گيرد، دوان دوان از تپه پايين مى آيد. به رغم پارس سگش كه او را نمى شناسد، در حياط پيش مى رود، مى خواهد با خدمتكاران حرف بزند، اما آنان با بدگمانى از او دور مى شوند و مى روند كه صاحبخانه را خبر كنند: اينك او. بى شك منتظر فرزند مسرفش بود. زيرا فوراً او را مى شناسد، بازوانش از هم گشوده مى شود، آن گاه پسر در برابر او زانو مى زند و صورتش را با يك بازو مى پوشاند، دست راستش را به انتظار بخشايش بالا مى برد:
- پدر، پدر، من در برابر خداوند و در برابر تو گناه بزرگى مرتكب شده ام. ديگر لياقت آن را ندارم كه صدايم كنى، اما دست كم مانند يكى از خدمتكارانت، مانند بى ارزش ترين آنها اجازه بده كه در گوشه اى از خانه زندگى كنم.
پدر او را بلند مى كند و در آغوش مى فشارد:
-پسرم، روزى كه پيش من بازگشته اى مبارك باد!
و شادى از قلبش سرمى كشد. مى گريد. سرش را بالاى پيشانى فروافتاده فرزندش بلند مى كند و روبه خدمتكاران مى گويد:
-زيباترين جامه ها را بياوريد. به پاهايش كفش بپوشانيد و انگشترى گرانبهايى به انگشتش. در اصطبل هايمان فربه ترين گوساله را پيدا كنيد و سر ببريد. يك ضيافت شادمانه فراهم كنيد. چون پسرى كه مرده اش مى خواندم زنده است.
و چون خبر در خانه مى پيچد، او خود مى دود، نمى خواهد كس ديگرى بگويد:
- مادر، پسرى كه در فقدانش گريه مى كرديم، به ما بازپس داده شده است.
شادى همگانى كه همچون سرودى بلند است پسر ارشد را نگران مى كند. اگر بر سر ميز مشترك مى نشيند از اين رو است كه پدرش او را دعوت كرده و به زور وادارش كرده است. در ميان همه مدعوين - زيرا حتى حقيرترين خدمتكاران هم دعوت شده است- تنها اوست كه چهره اى خشمناك دارد... چرا به گناهكار پشيمان حرمتى بيش از او گذاشته مى شود، بيش از او كه هرگز گناه نكرده است؟ او نظم را به عشق ترجيح مى دهد. اگر پذيرفته است كه در ضيافت حضور پيدا كند از اين رو است كه با اعتنا به برادرش مى تواند تنها براى يك شب به او شادمانى ببخشد. و نيز از اين رو است كه پدر و مادرش به او وعده داده اند كه فردا پسر مسرف را تنبيه كنند و خود او هم براى بازخواست سختى از او آماده مى شود.
مشعل ها رو به آسمان دود مى كنند... غذا پايان يافته است و خدمتكاران سفره را جمع كرده اند. اكنون در شبى كه نسيمى در آن بلند نيست، ساكنان خسته خانه، يكى پس از ديگرى به خواب مى روند. اما با اين همه در اتاق پهلويى اتاق فرزند مسرف مى دانم كه كودكى، برادر كوچك، در سراسر شب تا سپيده دم بيهوده مى كوشد كه بخوابد.
• توبيخ پدر
خداى من، امروز من مانند كودكى در برابر شما زانو مى زنم، با چهره غرق در اشك. اگر به خاطر بياورم و تمثيل عاجل شما را در اينجا نقل كنم، مى دانم كه فرزند مسرف شما كه بوده است. سخن اين است كه من در او خودم را مى بينم. سخن اين است كه گاهى اين سخنان را از درون خودم مى شنوم. سخنانى را كه سبب مى شد او از اعماق مسكنت عظيمش فرياد بزند:
- چندين نفر از مزدوران پدرم در خانه او نان فراوان دارند و من از گرسنگى مى ميرم.
181629.jpg
من فشار بازوان پدر را در نظر مجسم مى كنم و قلبم از حرارت چنين عشقى ذوب مى شود. حتى يك مسكنت قبلى را هم تصور مى كنم. اين را تصور مى كنم: من خود همان كسى هستم كه وقتى ديگر تپه اى در برابرش نيست و بام هاى آبى خانه اى را كه ترك گفته بود مى بيند، قلبش مى تپد. سبب چيست كه درنگ مى كنم و به سوى خانه نمى روم تا وارد شوم؟ آنجا منتظر من هستند. از هم اكنون گوساله فربه را مى بينم كه آماده مى كنند... دست نگه داريد، به اين زودى ترتيب ضيافت را ندهيد. اى فرزند مسرف به تو مى انديشم. نخست به من بگو كه پدر، فرداى آن روز پس از ضيافت بازديدنت با تو چه گفت. آه! به رغم آنچه پسر ارشد در گوشتان زمزمه مى كند، پدر! مى توانم گهگاه صداى شما را از خلال سخنان او بشنوم.
-پسرم، چرا مرا ترك كردى؟
-واقعاً من شما را ترك كردم؟ پدر! آيا شما همه جا نيستيد؟ من هرگز دلم از عشق شما خالى نبوده است.
-بيهوده جروبحث نكنيم. من خانه اى داشتم كه براى تو زندان بود. اين خانه براى تو بنا شده بود. براى اينكه روح تو بتواند در آن مأمنى بجويد و تجملى شايسته و رفاهى و كارى. نسل هاى متمادى كار كردند. تو اى وارث و اى فرزند، چرا بايد از خانه فرار كنى.
- براى اينكه خانه محبوسم كرده بود. البته خانه نه، شما پدر!
- من آن خانه را ساختم و براى تو.
- آه، شما اين را نگفته بوديد ولى برادرم گفته بود. شما براى خودتان همه زمين را ساختيد و خانه را و اين خانه را. خانه را ديگران براى شما ساختند، به نام شما، من مى دانم، كسان ديگرى به جز شما.
- انسان به سقفى احتياج دارد كه سرش زير آن بياسايد. اى پسر مغرور! تو فكر مى كنى كه بتوانى در معرض بادبخوابى؟
- آيا براى اين كار اين همه غرور لازم است؟ چه بسيارى كه از من فقيرترند و اين كار را كرده اند.
- آنها فقيرند، تو فقير نيستى. هيچ كس نمى تواند منكر ثروتمندى خود شود. من تو را بين ديگران ثروتمند كردم.
- پدرجان، شما خوب مى دانيد كه من وقت رفتن هر قدر كه مى توانستم از ثروتم را با خود بردم. ثروتى كه انسان نتواند با خود ببرد چه ارزشى دارد؟
- همه آن ثروتى را كه بردى ديوانه وار تلف كردى.
- من طلاى شما را با لذت، فرامين شما را با هوس، پاكدامنى ام را با شعر و متانتم را با اميال عوض كردم.
- آيا براى همين بود كه والدين مقتصدت كوشيدند كه آن همه فضيلت در تو ايجاد كنند؟
- شايد براى اينكه، بر اثر شور تازه ترى، از شعله زيباترى بسوزم.
- به آن شعله پاكى فكر كن كه موسى بر شجره طوبى ديد: مى درخشيد اما نمى سوزاند.
- من با عشقى آشنا شدم كه مى سوزاند.
- عشقى كه من مى خواهم به تو ياد بدهم طراوت مى بخشد. پس از گذشت مدتى كوتاه، براى تو چه باقى مانده است فرزند مسرف من؟
- خاطره آن لذات.
- و فقر و فاقه اى كه به دنبالشان آمد.
- در اين فقر و فاقه من خودم را نزديك شما احساس كردم، پدر.
- آيا احتياج به بينوايى بود تا تو را وادار كند كه پيش من برگردى؟
- نمى دانم، نمى دانم، در خشكى و بى آبى بيابان بوده، كه من عطشم را بيشتر دوست داشتم.
- بينوايى ات باعث شد كه ارزش ثروت ات را بهتر حس كنى.
- نه، اينطور نه! به من گوش نمى دهيد پدرجان؟ قلب من كه از همه چيز خالى شده بود از عشق آكنده شد. من به قيمت همه داراييم، شور و شوق خريدم.
- پس تو دور از من خوشبخت بودى؟
- من خودم را دور از شما نمى ديدم.
- پس چه چيزى تو را برگرداند؟ حرف بزن؟
- نمى دانم. شايد تنبلى.
- تنبلى، پسرم؟ پس عشق نبود؟
- پدر، قبلاً گفتم كه هرگز شما را آن قدر كه در بيابان دوست داشتم دوست نداشته ام. اما ديگر از اينكه هر بامداد به دنبال رخوتى بدوم خسته شده بودم. در خانه اقلاً آدم خوب غذا مى خورد.
- بلى در خانه خدمتكاران همه چيز را فراهم مى كنند. پس آنچه تو را برگرداند گرسنگى بود.
- شايد! در عين حال بزدلى و بيمارى... با گذشت زمان اين تغذيه خطرناك مرا ناتوان كرد، چون از ميوه هاى وحشى و تلخ و عسل تغذيه مى كردم. فقدان راحتى را كه در آغاز بر شور و شوقم مى افزود رفته رفته نمى توانستم تحمل كنم.
شب هنگام وقتى كه سردم مى شد فكر مى كردم كه تختخواب من در خانه پدرم آماده و آراسته است. وقتى كه بى غذا بودم، به ياد مى آوردم كه در خانه پدرم، فراوانى غذاهاى چيده شده پيوسته از حد گرسنگى من بيشتر بود. تسليم شدم، براى اينكه مدت بيشترى مبارزه كنم، ديگر جراتى و قدرتى بيشتر در خود نمى ديدم و با اين همه...
- پس گوساله فربه ديروز براى تو خوشايند بود؟
فرزند مسرف هق هق كنان خود را به زمين مى اندازد و صورتش را به خاك مى مالد:
- پدر! پدر! به رغم همه چيز، طعم وحشى دانه هاى بلوط شيرين هنوز در دهانم باقى است. هيچ چيزى طعم آن را از ميان نخواهد برد.
پدر او را از زمين بلند مى كند و مى گويد:
- طفلك من. شايد من با تو به درشتى حرف زدم. برادرت خواسته بود. در اينجا او است كه فرمان مى راند، او بود كه به من اخطار كرد به تو بگويم: «بيرون از خانه رستگارى براى تو نيست.» اما گوش كن: منم كه تو را بار آورده ام. از آنچه در دل تو است خبر دارم. مى دانم كه چه چيزى تو را به راه ها كشانده بود. در انتهاى راه منتظرت بودم. مى توانستى صدايم كنى، من آنجا بودم.
- پدرجان! پس من مى توانستم بى آنكه برگردم شما را بازيابم؟
- اگر احساس ضعف كردى، خوب كارى كردى كه برگشتى حالا برو، به اتاقى وارد شو كه فرمان دادم براى تو آماده كنند. براى امروز كافى است. استراحت كن تا فردا بتوانى با برادرت صحبت كنى.
• توبيخ برادر ارشد
فرزند مسرف نخست مى كوشد كه برترى جويانه صحبت كند و مى گويد:
- برادر بزرگ من. ما شبيه هم نيستيم. برادر، ما هيچ شبيه هم نيستيم.
برادر بزرگ جواب مى دهد:
- اين گناه تو است.
- چرا گناه من؟
- براى اينكه من آدم منظمى هستم. هر آنچه بيرون از اين نظم است محصول يا بذر غرور است.
- آيا من نمى توانم تفاوتى داشته باشم كه عيب و نقص شمرده نشود؟!
- آن چيزى را صفت بنام كه تو را به سوى نظم سوق مى دهد و مابقى را جدى نگير.
- من از همين حذف و تحريف است كه مى ترسم. آن چيزى هم كه تو مى خواهى دور بريزى از پدرمان ناشى است.
- آه! نه دور ريختن! گفتم جدى نگير.
- خوب مى فهمم كه چه مى گويى. به همين ترتيب بود كه من ارزش هاى خودم را جدى نگرفته بودم.
- و به همين علت است كه حالا من آنها را بازمى يابم. تو بايد در آنها مبالغه كنى. خوب بفهم. ببين چه مى گويم. من نه تقليل تو را، بلكه نوعى شور و هيجان را پيشنهاد مى كنم كه بر اثر آن گوناگون ترين و سركش ترين عناصر جسم و روح تو بايد با هماهنگى دست به دست هم دهند. و آن گاه بدترين جنبه تو از بهترين جنبه ات تغذيه كند و بهترين جنبه ات مطيع...
- من در بيابان دنبال همين شور و هيجان بودم و شايد چندان از آنچه تو پيشنهاد مى كنى متفاوت نبود.
- در واقع من مى خواستم آن را به تو تحميل كنم.
- پدرمان با اين همه خشونت حرف نمى زد.
- من مى دانم كه پدر به تو چه گفته است. مبهم است. ديگر چندان روشن حرف نمى زند. به طورى كه آدم مى تواند هر چه مى خواهد از زبان او بيان كند. اما من با انديشه او خوب آشنا هستم. در حضور خدمتكاران من يگانه ترجمان او هستم و هركس كه مى خواهد منظور پدر را بفهمد بايد به من گوش كند.
- من بدون تو به راحتى حرف هاى او را مى فهميدم.
- تو خيال مى كردى. اما بد مى فهميدى. فهميدن حرف هاى پدر انواع مختلف ندارد، شنيدن حرف هاى او انواع مختلف ندارد، دوست داشتن او انواع مختلف ندارد.
- هدف اين است كه همه با هم در عشق او متحد باشيم.
- در خانه اش.
181701.jpg
- اين عشق به خانه هم مى برد، خودت بهتر مى دانى. چون كه بالاخره برگشتى. حالا به من بگو، چه چيزى تو را وادار مى كرد كه بگذارى و بروى؟
- بيش از حد دچار اين احساس بودم كه خانه همه دنيا نيست. من هم در آنچه شما مى خواستيد انجام بدهم كامل نيستم... بى اختيار به فرهنگ هاى ديگر، به سرزمين هاى ديگر مى انديشيدم. و به راه هايى كه طى كنم، به راه هاى باز نشده. در خودم موجود تازه اى را تصور مى كردم كه احساس مى كردم تن به آنها سپرده است. فرار كردم.
- فكر كن چه پيش مى آمد اگر من خانه پدر را رها مى كردم. خدمتكاران و راهزنان همه دارايى مان را غارت مى كردند.
- براى من اهميتى نداشت. چون كه من به دارايى هاى ديگر مى انديشيدم.
- چه مبالغه اى مى كند غرور تو، برادرم، اين بى انضباطى بود. اگر هنوز نمى دانى. ياد خواهى گرفت كه بشر از چه هاويه اى بيرون آمده و اگر روح القدس يارى اش نكند و او را بالا نكشد، دوباره با همه وزن بدنش در آن هاويه فرو خواهد غلتيد. آنچه را كه به ضرر تو است يادنگير. عناصر منظم كه تشكيل  دهنده تو اند تنها منتظر يك تائيد يا يك ضعف از جانب تو هستند تا به هرج ومرج بازگردند. ... اما آنچه تو هرگز نخواهى فهميد طول زمانى است كه لازم بوده است تا انسان، انسان شود. اكنون كه سرعشق به دست آمده است به آن چنگ بيندازيم. روح القدس به فرشته كليسا مى گويد: «آنچه دارى حفظ كن و استوارنما...» و اضافه مى كند: «تا مبادا كسى تاج تو را بگيرد...»۱
آنچه تو دارى، تاج تو است و اين فرمانروايى است بر ديگران و بر خويشتن. غاصب در كمين تاج تو است. او در همه جا هست، دور تو و در درون تو پرسه مى زند. استوارنما برادرم، استوارنما.
- من از مدت ها پيش دست كشيده ام، ديگر نمى توانم بر دارايى ام چنگ بزنم.
- چرا، چرا؟ من كمكت مى كنم. من در طول مدت غيبت تو مواظب اين دارايى بوده ام.
- و بعد. اين سخن روح القدس! من آن را مى شناسم. تو آن را كامل نقل نكردى.
- در واقع اين طور ادامه پيدا مى كند: «هر كه غالب آيد او را در هيكل خود ستونى خواهم ساخت و ديگر هرگز بيرون نخواهد رفت.»
- «هرگز بيرون نخواهد رفت.» اين دقيقاً همان چيزى است كه مرا مى ترساند.
- حتى اگر براى خوشبختى او باشد؟
- آه، خوب مى فهمم. ولى من در اين كاخ بودم...
- بيرون رفتن از آن كاخ به حالت نساخت. چون كه تصميم گرفتى برگردى.
- مى دانم، مى دانم، مى بينى كه برگشته ام. موافقم.
- تو در جاى ديگر چه ثروتى پيدا مى كنى كه در اينجا آن را به وفور پيدا نكنى؟ يا بهتر بگويم: ثروت تو فقط در اينجا است.
- مى دانم كه تو ثروت مرا نگه داشته اى.
- آن قسمت از ثروت تو را كه به باد نداده بودى، يا بهتر بگويم آن قسمتى كه بين ما مشترك است. بين همه ما: يعنى اموال غيرمنقول.
- پس ديگر هيچ دارايى شخصى ندارم؟
- چرا آن سهم مخصوص از ثروت اهدايى كه شايد پدرمان موافقت كند كه به تو اختصاص داده شود.
- من فقط روى اين قسمت حساب مى كنم و موافقت مى كنم كه غير از آن مالك چيزى نباشم.
- اى مغرور! كسى با تو مشورت نمى كند. در ميان ما اين سهم شانسى است. من تو را نصيحت مى كنم كه بهتر است از آن صرف نظر كنى. چون همين سهم شخصى است كه مايه از دست رفتن تو مى شود. همين دارايى ات كه تو بلافاصله بر باد مى دهى.
- بقيه را نمى توانستم با خودم ببرم.
- به همين علت است كه دست نخورده باقى مانده است. امروز ديگر كافى است. برو و از آسايش خانه استفاده كن.
- خيلى خوب است، چون كه خسته ام.
- پس خستگى ات مبارك باد. فعلاً بخواب، فردا مادرت با تو حرف خواهد زد.
• مادر
اى فرزند مسرف كه هنوز روحت در برابر گفته هاى برادرت سركشى مى كند، اكنون بگذار كه دلت حرف بزند، چقدر براى تو شيرين است كه پيش پاى مادرت كه نشسته است دراز كشيده اى و پيشانيت را در زانوان او پنهان كرده اى و دست نوازشگر او را احساس مى كنى كه گردن شورش گرت را بالا مى آورد!
- چر اين همه مدت مرا رها كردى؟
و چون تو جوابى به جز گريه ندارى مى گويد:
- چرا بايد حالا گريه كنى پسرم؟ حالا كه به هم رسيده ايم. در انتظار تو من هر چه اشك داشتم ريختم.
- هنوز هم منتظر من بوديد؟
- هرگز اميدم را براى ديدن تو از دست ندادم. هر شب پيش از اينكه بخوابم با خود مى گفتم: «اگر امشب بيايد، آيا خواهد توانست در را باز كند.» و خيلى طول مى كشيد تا بخوابم. هر روز صبح پيش از آنكه كامل بيدار شوم با خود مى گفتم: «آيا امروز خواهد آمد؟» بعد دعا مى كردم. آن قدر دعا كرده بودم كه لازم بود حتماً بيايى.
- دعاهاى شما وادارم كرد كه برگردم.
- به من لبخند نزن پسرم.
- آه مادر! من سخت فروتنانه پيش شما برگشته ام. ببينيد كه چگونه پيشانيم را پائين تر از قلب شما نهاده ام! حتى يكى از انديشه هاى ديروزم نيست كه امروز بيهوده نشده باشد. در كنار شما به زحمت مى توانم بفهمم كه چرا از خانه رفته بودم.
- ديگر نخواهى رفت؟
- ديگر نمى توانم بروم.
- پس چه چيزى تو را به بيرون مى كشاند؟
- ديگر نمى خواهم به آن فكر كنم... هيچ چيز... خودم.
- يعنى فكر مى كردى كه دور از ما خوشبخت خواهى بود؟
- من دنبال خوشبختى نبودم.
- دنبال چه بودى؟
- مى خواستم بدانم... من كى هستم!
- آه، فرزند پدر و مادرت و برادرى در ميان برادرهايت.
- من شبيه برادرهايم نبودم... ديگر از اين موضوع حرف نزنيم. حالا كه برگشته ام.
- چرا! باز هم از آن حرف بزنيم. فكر نمى كنى كه برادرانت خيلى با تو متفاوتند...
- از اين به بعد همه تلاش من اين خواهد بود كه شبيه همه باشم.
- مثل اينكه اين حرف را از سر تسليم و رضا مى گويى...
- هيچ چيزى خسته كننده تر از اين نيست كه انسان تفاوت خودش را با ديگران نشان دهد. اين سفر بالاخره مرا خسته كرد.
- تو پير شده اى، حقيقت دارد.
- من رنج بردم.
- طفلك بيچاره ام. بى شك رختخواب تو هر شب مرتب نمى شد و براى همه غذاهايت ميز چيده نمى شد.
- هر چه پيدا مى كردم مى خوردم و اغلب فقط ميوه هاى سبز نارس يا فاسد بود كه گرسنگى وادارم مى كرد بخورم.
- اصلاً به جز گرسنگى از چيز ديگرى رنج نبردى؟
- آفتاب وسط ظهر، سوز سرماى نيمه شب، شن هاى بى ثبات صحرا، خارزارهايى كه پاهايم را زخم مى كرد. هيچ يك از اينها جلو مرا نگرفت اما- اين را به پدرم نگفتم- مجبور شدم كه كار كنم.
- چرا اين را مخفى كردى؟
- استادكارهاى خشنى كه تن را زجر مى دادند، غرورم را مى شكستند و پولى كه به من مى دادند به زحمت كفاف خوراك روزانه ام را مى كرد. آن وقت بود كه فكر كردم: آه! خدمت براى خدمت! در خواب، خانه مان را ديدم. برگشتم.
فرزند مسرف دوباره پيشانيش را پائين مى اندازد كه مادر با محبت نوازش مى كند.
- حالا مى خواهى چه كار كنى؟
- گفتم كه... جديت مى كنم كه شبيه برادر بزرگم باشم. دارايى مان را اداره كنم. مثل او زن بگيرم...
- وقتى اين حرف را مى زنى حتماً كسى را در نظر دارى؟
- آه! هركس كه شما انتخاب كنيد مورد قبول من خواهد بود. همان طور كه در مورد برادر بزرگم كرديد.
- من دلم مى خواست كه انتخاب من باب دل تو باشد.
- چه اهميتى دارد! دل من انتخابش را كرده بود. من از آن غرورى كه مرا از شما دور كرده دست برمى دارم. حالا به جاى من انتخاب كنيد. گفتم كه اطاعت مى كنم. حتى بچه هايم را هم وادار به اطاعت خواهم كرد. به اين ترتيب كارى كه كردم ديگر در نظرم بيهوده جلوه نخواهد كرد.
- گوش كن. فعلاً بچه اى هست كه تو مى توانى به او برسى.
- منظورتان چيست؟ و از چه كسى صحبت مى كنيد؟
- از برادر كوچكت كه وقتى از اينجا رفتى ده سال بيشتر نداشت و تو او را درست نشناخته اى. با اين همه...
- جمله تان را تمام كنيد مادر. فعلاً چه چيزى ناراحت تان مى كند؟...
- تو مى توانى خودت را در او ببينى. چون الان او عين تو است در روزهايى كه مى رفتى.
- شبيه من؟
- گفتم كه شبيه آن چه بودى. افسوس! نه شبيه آن چه الان شده اى.
- كه او هم خواهد شد.
- بايد كارى كرد كه هر چه زودتر بشود. با او حرف بزن. حتماً حرف تو را گوش خواهد كرد. تو را كه مسرف هستى. به او بگو كه چه تلخ كامى هايى در مسيرت بود. منصرفش كن.
- ولى چه چيزى باعث شده كه در مورد برادرم احساس خطر كنيد؟ شايد فقط يك شباهت ظاهرى...
- نه، نه، شباهت بين شما دو تا خيلى عميق تر است. من الان چنان نگران او هستم كه به موقع خودش نسبت به تو آن همه نگرانى داشتم. خيلى كتاب مى خواند، اما كتاب هاى خوب را انتخاب نمى كند...
- فقط همين؟
- اغلب در بالاترين نقطه باغ مى نشيند كه از آنجا مى توان بيرون را ديد. مى دانى، بالاى ديوارها...
- آرى، يادم مى آيد. همه اش همين؟
- بيشتر از اينكه پيش ما باشد در مزرعه است.
- آه! آنجا چه مى كند؟
- هيچ كار بدى نمى كند. اما نه با كشاورزان بلكه با كارگران زمختى كه نسبت به ما دورتر از همه اند معاشرت مى كند و با آنهايى كه مال اين حوالى نيستند مخصوصاً يكى از آنها هست كه از دوردست ها آمده است و براى او داستان ها نقل مى كند.
- آه! خوكبان!
- آرى، تو او را مى شناختى: برادرت براى گوش دادن به حرف هاى او دنبال او به اصطبل خوك ها مى رود و تا وقت شام برنمى گردد، تازه اشتهاى غذا ندارد و لباس هايش هم بوى گند مى دهد. سرزنش ها هم هيچ اثرى ندارد، در برابر فشار براق مى شود و بعضى روزها در سپيده دم پيش از اين كه ما از خواب بيدار شويم بيرون مى رود تا آن خوكبان را كه گله اش را به چرا مى برد تا دم در همراهى كند.
- مى داند كه نبايد بيرون برود!
- تو هم مى دانستى! يقين دارم كه در يكى از روزها فرار خواهد كرد. در يكى از روزها خواهد رفت...
- نه، مادر، من با او حرف خواهم زد. نگران نباشيد.
- مطمئنم كه به حرف هاى تو گوش خواهد داد. ديدى كه آن شب اول چطور به تو نگاه مى كرد؟ لباس هاى ژنده در نظر او چه اعتبارى داشت! بعد لباس مخملى كه پدر به تن تو كرد، مى ترسم كه او در مغزش اين دو لباس را با هم قاتى كرده باشد و آنچه او را به اينجا مى كشد در درجه اول لباس ژنده باشد. اما اين فكر به نظر من ديوانگى است. چون بالاخره تو فرزندم اگر مى توانستى آن همه بدبختى را كه بر سرت آمد پيش بينى كنى ما را ترك نمى گفتى، اين طور نيست؟
- نمى دانم كه اصلاً چه طور توانستم شما را ترك كنم مادرجان!
- خوب! همه اينها را به او بگو
- فردا شب همه اينها را به او خواهم گفت. حالا همان طور كه وقتى كوچك تر بودم و مواظب من بوديد كه بخوابم پيشانى مرا ببوسيد. خوابم مى آيد.
- برو بخواب. من مى روم كه براى همه تان دعا كنم.
گفت وگو با برادر كهتر
در كنار اتاق فرزند مسرف اتاق ديگرى است با ديوارهاى برهنه كه هيچ كوچك تر از آن نيست. فرزند مسرف چراغى در دست به تختخوابى نزديك مى شود كه برادر كهترش در آن خوابيده و رو به ديوار دارد. با صداى آهسته آغاز به سخن مى كند تا اگر بچه خوابيده باشد خواب او را آشفته نكند.
- مى خواستم با تو حرف بزنم، برادرم.
- خوب! چرا حرفت را نمى زنى؟
- فكر مى كردم كه خوابى.
- براى رويا ديدن، احتياجى به خوابيدن نيست.
- تو رويا مى ديدى؟ روياى چى؟
- براى تو چه اهميتى دارد؟ اگر من از روياهايم چيزى نمى فهمم فكر نمى كنم تو كسى باشى كه آنها را براى من شرح بدهى.
- پس خيلى ظريفند؟ اگر برايم تعريف كنى شايد بتوانم.
- آيا تو خودت روياهايت را انتخاب مى كنى؟ روياى  من خودسرند خيلى آزادتر از من... تو اينجا چه كار مى كنى؟ چرا مزاحم خواب من مى شوى؟
- تو خواب نيستى و من آمدم كه با تو آهسته حرف بزنم.
- تو چه حرفى دارى به من بگويى؟
- اگر با اين لحن جواب بدهى، هيچ.
- پس خداحافظ.
فرزند مسرف به سمت در مى رود. اما چراغ را كه نور بسيار كمى به اتاق مى اندازد روى زمين مى گذارد. سپس برمى گردد و در لبه تختخواب مى نشيند و در تاريكى مدتى طولانى پيشانى بچه را كه رو به ديوار است نوازش مى كند و مى گويد:
- تو به من با چنان خشونتى جواب مى دهى كه من هرگز به برادرت چنان جواب نداده بودم با اينكه من هم به او اعتراض مى كردم.
كودك سركش ناگهان بلند مى شود.
- بگو. برادرمان تو را فرستاده است؟
- نه كوچولو، او نه! ولى مادرمان
- آه پس به ميل خودت به اينجا نيامده اى.
- ولى با اين همه دوستانه آمده ام.
بچه كه در رختخوابش نيم خيز شده است به فرزند مسرف خيره مى شود.
- چه طور ممكن است كه يكى از نزديكانم دوست من باشد؟
- تو از برادرت بيزارى...
- از او برايم حرف نزن! از او متنفرم... همه قلبم بى صبرانه مخالف او است. او باعث شده كه من به تو با خشونت جواب بدهم.
- چه طور مگر؟
- تو نمى توانى بفهمى.
- با اين همه بگو.
فرزند مسرف برادرش را به سينه فشار مى دهد و پسر نوجوان خود را رها مى كند.
- شبى كه تو برگشتى من نتوانستم بخوابم. سراسر شب را در فكر تو بودم. من برادر ديگرى داشتم و خودم بى خبر بودم. اين است كه وقتى تو را در حياط خانه ديدم كه غرق در افتخار پيش من آمدى، قلبم با آن شدت در سينه مى كوبيد.
- افسوس! من غرق در لباس ژنده بودم.
- آرى، تو را ديدم با هاله اى از افتخار و ديدم كه پدرمان چه كار كرد. او يك انگشترى در انگشت تو كرد، انگشترى كه برادر بزرگمان هم ندارد. من نمى خواستم درباره تو از هيچ كسى بپرسم. فقط مى دانستم كه از دوردست ها مى آيى و نگاه تو به ميز غذا...
- تو در ضيافت حاضر بودى؟
- آره! مى دانم كه تو مرا نديدى، در سراسر ضيافت تو به دوردست ها نگاه مى كردى، بى آنكه چيزى ببينى و شب دوم با پدر حرف زدى. خوب بود، اما شب سوم...
- تمام كن...
- آه، مى توانستى اقلاً يك كلمه دوستانه به من بگويى!
- پس تو منتظرم بودى؟
- خيلى! فكر مى كنى كه اگر تو آن شب آن همه طولانى با برادرمان حرف نمى زدى من اين همه از او متنفر بودم؟ شما چه حرفى داشتيد به هم بگوييد؟
- من در قبال او خطاهاى بزرگى مرتكب شده  بودم.
- مگر ممكن است؟
- دست كم در قبال پدر و مادرمان مى دانى كه من از خانه فرار كرده بودم.
- آرى، مى دانم. خيلى وقت پيش. نه؟
- تقريباً، وقتى كه به سن تو بودم.
- آه! همين كارت را خطاى بزرگ مى شمارى؟
- بلى، خطاى من و گناه من همين بود.
- وقتى كه رفتى فكر مى كردى كه كار بدى مى كنى؟
- نه، احساس مى كردم مجبورم كه بروم.
- از آن پس چه حوادثى پيش آمد كه حقيقت آن زمان را به خطا تبديل كند؟
- رنج بردم.
- و همين است كه تو را وادار مى كند بگويى: خطا كردم؟
- دقيقاً نه! اما همين مرا وادار كرد كه فكر كنم.
- قبلاً فكر نكرده بودى؟
- چرا اما منطق ناتوان من تسليم هوس هايم مى شد.
- و بعدها هم تسليم رنج هايت به طورى كه امروز برگشته اى شكست خورده.
- نه، نه دقيقاً. تسليم شده.
- بالاخره تو از آن كس بودن كه مى خواستى باشى منصرف شدى؟
- غرور من متقاعدم مى كرد كه باشم.
پسرك لحظه اى ساكت مى ماند. بعد ناگهان هق هق گريه را سر مى دهد و فرياد مى زند:
- برادرم. من همان هستم كه تو وقت رفتن بودى. آه! بگو: آيا در سر راهت هيچ چيزى به جز سرخوردگى پيدا نكردى؟  آيا تمام آن چيزهايى كه من از بيرون انتظارش را دارم و با اينجا متفاوت است سرابى بيش نيست؟ همه آن تازگى هايى كه درونم احساس مى كنم ديوانگى است؟ آه چه چيزى تو را برگرداند؟
- آن آزادى را كه در جست وجويش بودم از دست دادم، اسير شدم و مجبور شدم خدمت كنم.
- من هم اينجا اسيرم.
- بلى، اما خدمت كردن به ارباب هاى بد. اينجا كسانى كه بهشان خدمت مى كنى پدر و مادرت اند.
- آه، خدمت براى خدمت، آيا انسان اين آزادى را ندارد كه نوع بردگى اش را انتخاب كند؟
- من اين اميد را داشتم. تا هر چه دورتر كه پاهايم توان بردن مرا داشت، مانند «شائول» به دنبال ماده الاغ هايش من هم به دنبال هوس هايم رفتم. اما آنجا كه سلطنتى در انتظار او بود، من تيره روزى را يافتم با اين همه...
- تو به راه عوضى نرفتى؟
- من راهى كه در برابرم بود در پيش گرفتم و رفتم...
- مطمئنى؟ با اين همه باز هم قلمروهاى ديگر هست و سرزمين هاى بى شاه كه بايد پيدا كرد.
- چه كسى به تو گفت؟
- من مى دانم. احساس مى كنم. از هم اكنون. به نظرم از هم اكنون فكر مى كنم كه بر آن حكومت مى كنم!
- اى مغرور!
- آه!  آه! اين كلمه اى است كه برادرمان به تو گفت چرا حالا آن را به من بازمى گويى؟ آن غرورت كجا رفت. نبايد برمى گشتى.
- آن وقت نمى توانستم تو را بشناسم.
- چرا، چرا، آنجا، همانجا كه من به تو مى پيوستم. تو مرا به عنوان برادر خودت مى شناختى. هنوز هم به نظرم مى آيد كه براى باز يافتن تو به راه مى افتم.
- مگر مى خواهى بروى؟
- مگر نفهميدى؟ آيا خود تو نبودى كه مرا به رفتن تشويق كردى؟
- من مى خواستم تو را از بازگشت منصرف كنم، اما با منصرف كردنت از رفتن.
- نه، نه، اين را به من نگو. آنچه تو مى خواهى به من بگويى اين نيست. آيا تو هم مثل يك فاتح به راه نيفتادى؟
- و همين بود كه بردگى را برايم دشوارتر كرد.
- خوب، چرا اطاعت كردى؟ آيا اين همه خسته بودى؟
- نه، نه هنوز. اما شك كردم.
- منظورت چيست؟
- شك به همه چيز، شك به خودم. خواستم توقف كنم. به جايى پايبند شوم. آسايشى كه ارباب به من وعده مى داد وسوسه ام كرد. آرى حالا اين را خوب احساس مى كنم. من شكست خوردم.
فرزند مسرف سرش را پايين مى اندازد و نگاهش را در ميان دست ها پنهان مى كند.
- اما قبل از آن؟
- مدت درازى در زمين وسيع وحشى راه رفتم.
- برهوت؟
- هميشه برهوت نبود.
- آنجا دنبال چه مى گشتى؟
- حالا ديگر خودم هم نمى فهمم.
- از روى تختخوابم بلند شو. روى ميز بالاى سرم را نگاه كن. آنجا كنار آن، كتاب پاره پاره را نگاه كن.
- يك انار شكافته مى بينم.
- ديشب خوكبان پس از آنكه سه روز غيبش زده بود، آن را براى من آورد.
- آرى، اين يك انار وحشى است.
- مى دانم، گسى مزخرفى دارد. با اينكه احساس مى كنم اگر به قدر كافى تشنه باشم آن را به دندان مى كشم.
- آه! حالا مى توانم به تو بگويم. همين تشنگى بود كه در بيابان به دنبال آن مى گشتم.
- عطشى كه فقط اين ميوه بى مزه رفع مى كند.
- نه، اما كارى مى كند كه آدم آن عطش را دوست داشته باشد.
- تو مى دانى كه آن را از كجا بايد چيد؟
- باغ كوچك متروكى است كه پيش از رسيدن شب به آن مى رسند. هيچ ديوارى آن را از بيابان جدا نمى كند. جويبارى در آن جريان داشت، چند ميوه نيم رسيده از شاخه ها آويزان بود.
- چه ميوه هايى؟
- از همان ميوه هاى باغ ما. اما وحشى. سراسر روز هوا بسيار گرم بود.
- گوش كن. مى دانى چرا امشب منتظر تو بودم؟ پيش از پايان شب خواهم رفت. امشب به محض اينكه تاريكى كمى رنگ ببازد... كمربندم را محكم بسته ام... امشب كفش هايم را در نياورده ام.
- چه؟ آن كارى را كه من نتوانستم بكنم تو خواهى كرد؟
- تو راه را براى من باز كردى و انديشيدن به تو حامى من خواهد بود.
- من بايد تو را بشناسم و تو برعكس بايد مرا فراموش كنى. با خودت چه مى برى؟
- مى دانى كه من به عنوان فرزند كهتر كوچكترين سهمى از ارثيه ندارم.
- اين بهتر است.
- از پنجره به چه نگاه مى كنى؟
- به باغى كه اجداد مرده مان در آن خفته اند.
- برادرم... (و بچه كه از رختخواب برخاسته است بازوانش را كه به نرمى صداى او است دور گردن فرزند مسرف حلقه مى كند) بيا با هم برويم.
- بگذار من بمانم! من مى مانم تا مادرمان را تسلى بدهم. بى من تو شجاع تر خواهى بود. الان وقتش رسيده است. ظلمت آسمان رنگ مى بازد. بى سر و صدا راه بيفت. خوب! برادر جوانم. مرا ببوس. تو همه اميدهاى مرا با خودت مى برى. قوى باش. ما را فراموش كن، مرا فراموش كن. تو مى توانى كه برنگردى... آهسته پايين برو. من چراغ مى گيرم...
- آه! تا دم در دستت را به من بده.
- مواظب پله ها باش.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط nima  | 

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمیگوید؟

مگر نه اشک،زیباترین شعر، و بی تاب ترین عشق، وگدازانترین ایمان، وداغترین اشتیاق، و تب دار ترین احساس، و خالص ترین« گفتن» و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند.نامش اشک؟

اشک که میبارد و ناله که بر میاید و گریه،که اندک اندک در دل میروید و ناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را میبندد و ناچار منفجر میشود این زبان صادق و طبیعی شوق و اندوه و درد عشق یک انسان است...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط nima  | 


آرش فرح زاد
179196.jpg
تا چند دهه پيش كمتر زنى اجازه داشت در سطح اجتماعى براى خود نامى دست وپا كند چه برسد به اينكه بخواهد در ميان تاثيرگذارترين افراد دنيا قرار گيرد. اما دو دهه است كه زنان نيز فرصت حضور و قدرت نمايى در عرصه هاى مختلف اجتماعى، اقتصادى و حتى سياسى را پيدا كرده اند. اگر همين الان بخواهيم يكى از معروف ترين اين زنان را معرفى كنيم به ياد كاندوليزا رايس وزير امور خارجه آمريكا مى افتيم. رايس چند سالى است كه هر روز و به عناوين مختلف در صدر اخبار دنيا قرار دارد البته از زنى باهوش و زيرك مثل رايس انتظارى جز اين نيست. چه آن زمان كه رايس با سمت مشاور امنيت ملى جورج بوش در كاخ سفيد مشغول طرح ريزى سياست خارجى آمريكا بود و چه امروز كه به عنوان وزير امور خارجه آمريكا به نقاط مختلف دنيا سفر كرده و با سران كشورهاى مختلف ديدار مى كند خبرسازترين سياستمدار آمريكا به شمار مى آيد. رايس اقتدار و جديت خود را به ويژگى وزارت خارجه آمريكا تبديل كرده و كاملاً طبيعى است كه زنى با خصوصيات او دشمنان بسيارى نيز چه در داخل و چه در خارج آمريكا داشته باشد. رايس با خصوصيات اخلاقى و حرفه اى خود تحول تازه اى در سياست خارجى آمريكا ايجاد كرده است. مهمترين ويژگى يك وزير خارجه اين است كه در تبيين سياست هاى خود بيشترين هماهنگى را با رئيس جمهور داشته باشد و رايس از اين جهت به خود مى بالد. او رابطه بسيار خوبى با بوش دارد و حتى مى توان گفت در بسيارى از موارد حتى تصميم گيرى ها و حرف هاى رايس در مورد بحران ها و معضلات جهانى بر نظرات بوش مى چربد. رايس در ژانويه سال ۲۰۰۱ به عنوان مشاور امنيت ملى وارد كاخ سفيد شد. اما پيش از آنكه وارد كاخ سفيد شود در دانشگاه استنفورد تدريس مى كرد. رايس تدريس در اين دانشگاه را از سال ۱۹۸۱ آغاز كرد و در سال هاى۱۹۸۴ و ۱۹۹۳ موفق شد عنوان استاد نمونه دانشكده علوم سياسى اين دانشگاه را از آن خود كند. رايس از هم اكنون به رياست جمهورى آمريكا فكر مى كند. او قصد دارد در انتخابات سال ۲۰۰۸ براى كسب سمت رياست جمهورى آمريكا با هيلارى كلينتون به رقابت بپردازد و از بخت بسيار بالايى براى كسب اين سمت برخوردار است. حال به آمريكاى جنوبى مى رويم. در روزهاى ابتدايى سال جارى ميلادى ميشل باشلت سياستمدار زن پنجاه وچهار ساله در انتخابات شيلى به پيروزى رسيد و به عنوان اولين رئيس جمهور زن در آمريكاى جنوبى انتخاب شد. خانم باشلت دختر يكى از ژنرال هاى مخالف ديكتاتور پيشين شيلى، پينوشه است كه در سال ۱۹۷۳ در كودتاى پينوشه عليه او اقدام كرد و به همين دليل مورد شكنجه قرار گرفت. خانم باشلت نيز به همراه مادرش در زمان ديكتاتورى پينوشه دستگير شد و مورد آزار قرار گرفت. به همين دليل او سال هاى زيادى را در مهاجرت در كشور آلمان دموكراتيك به سر برد. باشلت كه پزشك متخصص كودكان است، داراى سه فرزند است و هم اكنون تنها زندگى مى كند. و اين مسئله در كشورى كه از هر دو كودك، يكى در خارج از روابط زناشويى به دنيا مى آيد، چندان غريب نيست. او در كاخ موندا قدرت را به دست خواهد گرفت. در محلى كه در تاريخ شيلى محل تشكيل اولين حكومت دموكراتيك سوسياليستى در تاريخ كشورهاى آمريكاى جنوبى و همين طور تراژدى خونين سقوط آلنده و روى كار آمدن پينوشه است. او مصمم است در چهار سال آينده دوران زمامدارى اش تغييراتى را در شيلى به وجود آورد. خانم باشلت در مبارزه انتخاباتى بر اين امر تاكيد كرده بود تلاش مى كند كه راه دموكراسى سياسى را در كشورش پيش برد كه بعد از ۱۷ سال دوران ديكتاتورى در اين كشور (۱۹۹۰- ۱۹۷۳ دوران حكومت پينوشه) نمونه اى از پيشرفت اقتصادى را نشان دهد كه جهانيان را به تحير اندازد. او بر اين امر تاكيد كرد كه تمام انسان ها با هر رنگ پوستى، هر مذهبى و هر اعتقادى مى توانند در اين كشور در كنار يكديگر زندگى كنند. او در تاريخ ۱۱ ماه مارس قدرت را به طور رسمى در اختيار خواهد گرفت. اتحاد چپ ميانه شيلى از زمان سقوط ديكتاتورى در اين كشور قدرت را در دست دارد. در ديگر عرصه ها نيز در سال هاى اخير زنان حضورى موفق داشته اند. اقتصاد و تجارت نيز از جمله عرصه هايى است كه زنان بسيار موفقى به ويژه در سال هاى اخير در آن خبرسازى كرده اند. شايد سرآمد آنها را بتوان كارلى فيورينا مدير سابق شركت HP ناميد. البته فيورينا يك سال پيش به علت اختلاف با هيات مديره از سمت خود در اين كمپانى بركنار شد اما تاثيرى كه او در بازار كامپيوتر و در طول شش سال مديريت خود بر يكى از بزرگترين شركت هاى نرم افزارى و سخت افزارى دنيا به جا گذاشت به عقيده بسيارى از كارشناسان باورنكردنى بود. فيوريناى ۵۰ساله در سال ۹۹ از شركت لوسنا به HP آمد و از همان روزهاى اول به يك تاجر جنجالى تبديل شد. اين بازارياب زيرك هيچ ترسى از زير پا نهادن اصول پذيرفته شده و سنتى HP نداشت و همين جسارت او به اين كمپانى جان تازه اى بخشيد. جيم ميلتون مدير فروش شركت HP پس از عزل فيورينا، رئيس سابق خود را اين گونه توصيف كرد: «من هرگز شاهد نبودم كسانى كه در حال اوج گيرى هستند را از كار بركنار كنند. خانم فيورينا ابهتى دارد كه با رونالد ريگان و بيل كلينتون قابل مقايسه است.» دنياى امروز دنيايى است كه هر چقدر هم قدرتمند و با نفوذ باشى باز هم در سير تحولات سريع جهانى خيلى زود محو خواهى شد. پس اتفاقى كه براى كارلى فيورينا افتاد جاى تعجب ندارد. اما نام او هميشه به عنوان يكى از موفق ترين مديران تجارى زن در تاريخ ثبت خواهد شد. در عرصه تجارت زنان موفق كم نيستند اما قرار است ما تاثيرگذارترين آنها را معرفى كنيم. آن لوورژون يكى ديگر از زنان تاثيرگذار در عرصه تجارت و اقتصاد است. لوورژون رئيس يكى از بزرگترين مراكز تاسيسات هسته اى جهان است. آروا (Areva) مركزى هسته اى است كه لوورژون آن را در سال ۲۰۰۱ تاسيس كرده است و در طول چهار سالى كه از تاسيس آن مى گذرد به يكى از بزرگترين مراكز هسته اى تبديل شده است. هوش و ذكاوت لوورژون ۴۵ساله در مورد مسائل اقتصادى بسيار بالا است و حتى پيش از آنكه مديريت مركز هسته اى آروا را به عهده بگيرد در سال ۱۹۹۰ زمانى كه ۳۰ساله بود و فرانسوا ميتران رياست دولت فرانسه را برعهده داشت به عنوان يكى از نمايندگان دولت فرانسه در جلسات هفت كشور ثروتمند جهان شركت مى كرد. لوورژون امروز نيز سرش بسيار شلوغ است. او به نقاط مختلف دنيا سفر مى كند و با غول هاى هسته اى دنيا مذاكره مى كند و با مخالفان استفاده از انرژى هسته اى كه اغلب از هواداران حفظ محيط زيست هستند نيز در مورد سودمند بودن انرژى هسته اى بحث مى كند. امروز كه قيمت نفت روزبه روز در حال افزايش است استفاده از جايگزين هاى ديگر به ويژه انرژى هسته اى توجيه اقتصادى بيشترى پيدا كرده و لوورژون نيز با تاسيس يكى از همين مراكز دولت هاى مختلف دنيا را به استفاده از انرژى هسته اى به عنوان بهترين جايگزين نفت تشويق مى كند.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط nima  | 

مروري بر پرونده گلدكوئيست
سايه سياه فرشته ها
000156.jpg
محمد باريكاني
همه چيز از دو سال پيش آغاز شد تا فرشته هاي خيالي نجات بخش، شهر را پر كنند. كافي بود فقط لب تر كنيد تا خيلي هايشان با شما تماس بگيرند، به دفتر كارتان بيايند، شما را به يك نوشيدني دعوت كنند و پس از آن از شما بخواهند كه فكري به حال آينده تان بكنيد. خيلي از آنهايي كه خواستند فكري به حال خود كنند و آرزوهاي بزرگشان را عملي كنند جهيزيه دختران دم بخت را فروختند، خانه هايشان را كوچك تر كردند و برخي هايشان هم به هر دري زدند تا مبلغ لازم براي شركت در اين مسابقه را فراهم كنند. بين همه آنها كه لبخند فرشتگان خيالي را پاسخ گفتند، آدم هايي بودند كه حاضر شدند كليه شان را چوب حراج بزنند تا شانس حضور در ميان آن ديگران را داشته باشند؛ آنهايي كه مي خواستند فكري براي آينده بكنند.فرشته هاي نجات، بال هايشان را بر مناطق فقيرنشين شهر گستردند تا در گام بعدي بال هاي خيالي را در ميان دانشجويان و در مراكز علمي باز كنند و آنقدر پر بزنند تا غبار وسوسه پولدارشدن بنشيند بر خانه آدم هاي معمولي تر.فرشته هاي نجات بخش، دو سال تمام بر آسمان كشور در ميان شهروندان ايراني بال زدند تا در ازاي خريد تكه اي زرين، خواب هاي طلايي را واقعي كنند. آنها حتي راه هاي ديگري را هم در پيش گرفتند. جوانان را وعده دادند به ميهماني هاي شبانه، تا ترغيب شان كنند به خريد تكه اي كاغذ با مبالغ ميليوني. كار آنها در اصطلاح عاميانه مخ زدن بود؛ چيزي كه خودشان نام ديكته شده لاتين را برايش به كار بردند؛ پرزنت به منظور فعاليت در يك بيزينس جديد به نام Network marketing .
فرشته هاي خيالي اگرچه تلاش كردند تا در جلساتي كه تشكيل مي دهند مخاطبان خود را تفهيم كنند كه تجارت شبكه اي در تمام دنيا رايج است و پولسازي خوبي براي فعالان اين حوزه دارد ولي ميان آنها كه در اتوبوس، صف نانوايي، دانشگاه، دستگاه هاي دولتي و... حضور داشتند ديگر اين تجارت تنها يك نام را تداعي مي كرد؛ گلدكوئيست .
بازاريابي شبكه اي و فعاليت هرمي در سال 1994 ميلادي و با فعاليت شركتي به نام فيوچراستراتژي كه توانست براي نخستين بار در شهر مودنا ي ايتاليا اعلام موجوديت كند، به عرصه فعاليت هاي اقتصادي وارد شد و بعدها با نام پنتاگونا معروف شد. دو خانواده ايراني كه در شهر مشهد ساكن بودند نام شركت را از يكي از بستگان خود در امارات متحده عربي در سال 1379 شنيدند و آنقدر وسوسه شدند كه كارت هاي شركت را براي نخستين بار در كشور پخش كنند.
سياست هاي اقتصادي نامناسب در آن سال ها باعث شد كه حتي چوپانان اقدام به فروختن گله هاي گوسفندشان كنند تا با فعاليت در تشكيلات اين نام اروپايي، اتومبيلي بخرند و از حاشيه به شهر بيايند. اين نخستين ضربه به اقتصاد ايران بود كه نمايندگان پارلمان پنجم را بر آن داشت تا طرحي فوريت دار به صحن مجلس ارائه كنند تا با ممنوعيت فعاليت تشكيلات پنتاگونا از خروج ارز از كشور و ركود فعاليت هاي صنعتي در داخل، ممانعت كنند. آنها اگرچه در مقابله با پديده وسوسه انگيز و زيان بار پنتاگونا موفق شدند ولي اين پيروزي چند سال بيشتر دوام نداشت چون پديده جديد ديگري در دنياي مدرن شكل گرفت؛ پديده اي براي پركردن جيب مديران ارشد شركت گلدكوئيست . گلدكوئيست اينترنشنال نام شركتي بود كه در سال 1998ميلادي در انگلستان آغاز به كار كرد ولي دولتمردان اين كشور با آگاهي از فعاليت مخرب اقتصادي شركت كه بر اصل تجارت و فريب استوار بود اجازه فعاليت به آن را ندادند و شركت انگليسي دفتر خود را در كشوري از آسياي جنوب شرقي كه مستعمره سابق بريتانيا بود به ثبت رساند. هنگ كنگ شهر تجارت هاي سودآور، ميزبان فعاليت هايي شد تا شاخه ها گسترش يابند و آسيا را با آن اقتصاد بحران زده اش تسخير كنند.به اين ترتيب پاي آنها به ايران هم باز شد. موجي كه از آسياي جنوب شرقي آغاز شد به كشورهاي عربي حوزه خليج فارس كشيده شد و سرانجام به ايران رسيد.
اعضاي تشكيلات گلدكوئيست در ايران كار خود را با اقدامي زيرزميني شروع كردند. آنها به طور پنهاني در نقاط مختلف شهر دفاتري را برپا كردند تا با استفاده از يك سرشاخه زيرك و كامپيوترهاي متصل به اينترنت، بمباران خوشه اي اقتصاد خود را آغاز كنند. بهترين نقطه براي بمباران اوليه، نقاط جنوبي شهر بود؛ جايي كه ساكنانش زيرخط فقر بودند . مردمان منقطه جنوب كه حالا بسياري از ساكنان كلانشهرها را تشكيل مي دهند علاقه عجيبي به ساكنان اندك منقطه شمال دارند. پس تعجبي نيست در شرايطي كه آنها ناچارند براي حداقل ها بالاترين تلاش را داشته باشند، دو به دو از بال هاي فرشته هاي خيالي آويزان شوند و در خيال وسوسه انگيز كمترين تلاش براي حداقل ها، كليه هايشان را چوب حراج بزنند و حضور در ساعات اداري را براي شركت در جلسات تعطيل كنند و به پارتي هاي شبانه تن بدهند و خيلي چيزهاي ديگر. بايد به هر دري مي زدند تا آن يك ميليون تومان لعنتي را سرازير كنند به جيب كاپيتاليسم انگليسي ساكن در مستعمره اي قديمي. شهر ديگر پرشده بود از بيزينس من هاي كوچك و بزرگ كه مرغ خيال را پرواز مي دادند براي يكديگر. در شهر پراكندند كه دانشجوي دمپايي به پا شش ماه كه دويد با اتومبيل سي ميليون توماني به دانشگاه رفت. يا...
شاخه ها كه در محلات جنوب شكل گرفت، دست ها زياد شد و به دانشگاه رسيد؛ اميركبير ، صنعتي شريف ، علوم پزشكي تهران ، آزاد اسلامي و... . منابع قضائي گفتند نخستين شكايت از وعده هاي واهي فرشتگان خيالي از سوي مادر و دختري مطرح شد كه فريب خوردند تا جيب شان خالي شود به سوي تجارت مدرن. از آن روز به بعد- در نيمه دوم سال هشتاد و دو- شكايت ها بيشتر شد. اواخر سال 82 بود كه دادستاني تهران مسئول رسيدگي به پرونده فعاليت غيرمجاز شركت گلدكوئيست شد؛ پرونده اي كه حالا با گذشت بيش از دو سال، با چهار هزار شاكي در پايتخت تبديل به بزرگ ترين پرونده دادسراي كاركنان دولت شد. جرايد نوشتند تيم عملياتي دادستاني، سرشاخه هاي اصلي را شناسايي كرد و خبر به وزارت اطلاعات رسيد تا 30 متهم اصلي پرونده روبه روي بازپرس شعبه سوم دادسراي كاركنان دولت بنشينند تا پاسخگو باشند.حالا زماني است كه موج سايه هاي سياه زرين به ايران رسيده است و فرشته هاي خيالي نجات توانسته اند دفتري در شمال پايتخت به ثبت برسانند و مجوز فعاليت دريافت كنند.اخبار مربوط به گلدكوئيست كه در جرايد منتشر شد ساكنان ساختمان هرمي هم مطلع شدند. آنها البته بيرون از محل كار سخناني شنيده بودند كه كنجكاوشان مي كرد. كسي چه مي داند؛ شايد آن بيرون، آنها كه هفتمين ساكنان ساختمان هرمي را نمي شناختند، واژه هاي لاتين را برايشان تكرار مي كردند. سايه بال هاي فرشتگان خيالي كه در كشور فراگير شد، نمايندگان مجلس با رايزني مقامات قضائي و اطلاعات اقتصادي دستگاه هاي مسئول، بلافاصله فعاليت هاي اقتصادي شركت هاي هرمي را با تصويب دو فوريت ممنوع كردند و دستگاه قضائي اين فرصت را يافت تا با آسودگي بيشتري به مقابله با فرشته هاي خيالي بپردازد.در نخستين اقدام ضربتي، سرشاخه ها كه ميلياردها تومان از شهروندان ايراني به خزانه شركت گلدكوئيست سرازير كردند دستگير شدند و حكم قضائي دستور پلمپ دفتر شركت صادر شد.از چهار هزار شكايتي كه به دستگاه قضائي رسيد 1500 نفر رضايت دادند؛ چون بازپرس جوان پرونده خبر داد كه شركت گلدكوئيست براساس تفاهم نامه اي كه با قوه قضائيه منعقد كرد، متعهد شد كه مبلغي را به مالباختگان پرداخت و رضايت آنها را كسب كند .حربه شركت براي ادامه فعاليت در ايران، ضرب سكه اي جديد با مقداري محدود، مزين به تصوير امام خميني(ره) بود تا با استفاده از اين شيوه بتواند نگاه مثبت مسئولان ايراني را به خود جلب كند.آنها حتي پرداخت اقساط خسارت به شاكيان پرونده را نيز دستاويزي براي تبليغ درستكاري و جذب شاخه هاي بيشتر كردند ولي بي فايده بود؛ چون شركت معتقد بود كه مبالغ را به صورت يكجا پرداخت كند كه به تعهد قضائي خود عمل نكرد و با اتلاف زمان پرداخت خسارت به مالباختگان، تنها بخشي از خسارات را به مالباختگان مي پرداخت.
000141.jpg
برخورد قضائي كه انجام شد فرشته هاي خيالي بال هايشان را گشودند تا سايه هاي سياه برچيده شوند. برآورد خروج ارز از كشور تا چهارصد  ميليون دلار اعلام شد كه بدون نظارت بانك مركزي صورت گرفت. علاوه بر آن، سكه هاي وارد شده به كشور، زيان سنگيني بر پيكره اقتصاد كشور وارد مي كرد. بازپرس جوان اگرچه خبر داد استادان دانشگاه، كارمندان دولت و معلمان، بخشي از سرشاخه هاي شبكه گلدكوئيست در كشور هستند ولي گفت كه از مسئولان دولتي با وجود شنيده هاي فراوان هيچ كس شناسايي نشده است. قانوني كه به تصويب مجلس رسيد صراحت داشت كه كارمندان دولت در صورت عضويت يا تأسيس تشكيلات هرمي به انفصال از خدمت و مجرمان به حبس از شش ماه تا سه سال و پرداخت جزاي نقدي تا دو برابر محكوم خواهند شد. قانون ممنوعيت فعاليت شبكه هاي هرمي همچنين بر اين موضوع نيز تأكيد كرد كه تشكيل دهندگان جلسات و تبليغ تشكيلات، در دادگاه انقلاب مجازات خواهند شد.اقدامات قضائي سبب شد كه در نيمه دوم سال 84 روند جذب زيرشاخه ها از سوي شبكه هاي هرمي- به ويژه تشكيلات گلدكوئيست- كاهش چشمگيري يابد و فرشته هاي خيالي بار ديگر به سوي لانه هاي پنهان پرگشايند و فعاليت زيرزميني خود را در سطحي محدود ادامه دهند. آنها مي دانند كه اگر قرار بر فعاليت يك شركت هرمي باشد بايد گردش سرمايه را به داخل مرزهاي كشور محدود كند. شايد به خاطر همين است كه شاخه هاي زيرزميني خودرا به درازكردن دست هايشان در بوسني وهرزگوين، ارمنستان، ازبكستان، تاجيكستان و... ترغيب مي كنند. فرشته هاي خيالي به لانه هاي شان برگشته اند تا بزرگترين پرونده اقتصادي در دادسراي كاركنان دولت كه از خردادماه سال 84 ورق خورد با چهار هزار شاكي به بايگاني تاريخ قضائي سپرده شود؛ تا فرشته هاي خيالي به لانه هايشان بازگردند. سايه هاي وسوسه انگيز خيال آيا دوباره باز خواهند گشت؟
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط nima  | 

دختران خانه ارشاد
شيوا زرآبادى
همه مريم ها مى خواهند مستقل شوند، همه ليلاها مى خواهند درس بخوانند، همه آزيتاها مى خواهند فرار كنند و فرنازها نمى دانند مى خواهند چه كار كنند. مريم  ها، ليلاها، آزيتاها و فرنازها كيس هستند. كيس هايى كه فقط دوازده نفرشان اينجا جمعند و بقيه توى شهرى كه سروته اش ناپيداست گم شده  اند. براى اين بچه ها خانه يعنى اتاق دومترى ازدست دادنى اى كه با سه نفر تقسيم مى شود و اتاق اسمش خوابگاه است، خانواده يعنى پوچ، كار يعنى شستن سالمند لگنى، خوراك يعنى يك بار در هفته شايد ميوه و غذا هر چه بود و نوجوانى يعنى تجربه ميانسالى. فردا براى بچه  ها كلمه مهمى است چون فردا هر اتفاقى ممكن است بيفتد. سال ها است فرداهاى آخر سال همه اش يك معنى تكرارى مى دهند. تخليه. انگار اين بچه ها ديگر بچه نيستند كيس هستند. دو تا خانه پايين تر در سفيدرنگ مركز «اميدوار» پلمب شده است و اينجا مركز بازپرورى ارشاد است.خانه مصادره اى و متعلق به بنياد مستضعفان است. به نظر نمى رسد از زمانى كه صاحب اصلى رفته تغيير خاصى در ساختمان داده شده باشد، به عبارتى نه به زحمتش براى گرفتن مجوز و نه به خرجش مى ارزيده حصار آهنى بخشى از باغ را جدا كرده است تا قابل كنترل تر باشد. لاشه چند ماشين در باغ پشت حصار رها شده است. ماشين هاى بهزيستى. درخت هاى سرو بلند باغ كه براى ديدنشان حتماً بايد بالا را نگاه كرد، لانه هزاران گنجشكى است كه نزديك شدن بهار را جيغ مى كشند. روى نرده ها و چند صندلى قديمى در ايوان چند تكه لباس آويزان است. قرمز، زرد، آبى و نارنجى. اينجا خانه دختران است. مثل همه نوجوان هاى هم سن و سالشان لباس هاى رنگى پوشيده اند، روسرى هاى رنگى سر كرده اند، موهايشان مرتب و شانه زده و با گل سرهاى رنگى بسته شده است.
• اتاق سوم
اتاق سوم خوابگاه است. «۲۴سالمه، چهارساله اينجام. از خانه كه فرار كردم منو فرستادند مركز مداخله در بحران هاجر. يازده روز آنجا بودم بعد آمدم اينجا. از سوم راهنمايى ترك تحصيل كردم. الان درس مى خوانم و دوم دبيرستانم. خيلى ها اينجا مى آيند و مى روند. فرار مى كنند. من مى گويم يا به خاطر خوشى زيادى است يا فكر مى كنن بيرون خيلى بهتر است. اگر كسى مى آيد اينجا كه زندگى را دوباره درست كند، فرار نداره.»هشت ساله بود كه مادرش در اثر سرطان فوت مى كند. يك خواهر هم دارد كه دانشجو است و در شمال درس مى خواند. رفتار نامادرى اش اذيتش مى كرده. نامادرى اش از شوهر اول و پدرش ۳ فرزند دارد. اينجا راحت است. تصميم دارد مستقل شود و زندگى بيرون را تجربه كند. او با رضايت پدرش اينجا است. نيمه وقت كار مى كند. مهماندار سرويس مهدكودك است. يك شيفت از ۵/۶ تا ۵/۹ صبح و يك شيفت ديگر از ۱ تا ۵/۴ بعدازظهر كار مى كند. در محل كارش كسى نمى داند او بچه بهزيستى است. «اگر بدانند ديدشان بد مى شود يا ترحم مى كنند يا چون شناخت از اينجا ندارند و خيلى ها از اينجا بد گفتند و بد ديدند دچار مشكل مى شوم. خوب سخت مى شود اوضاع.» مى ترسد. «بالايى ها مى گويند چون اينجا خيلى بزرگه مى خواهند اينجا را از ما بگيرند. اول يك جايى به ما بدهند بعد اينجا را بگيرند. سه ساله اين ترس را در دل ما انداختند. شب عيد كه مى شود مى گويند اينجا را مى خواهند بگيرند و ما را پخش كنند. ماها چندساله اينجاييم به هم عادت كرديم. براى ما سخت است پراكنده بشويم. مى گفتند هر كسى را مى فرستند يك مركز. بچه ها خيلى اعصابشان به هم ريخته بود. «اميدوارى»ها مى گفتند اول دست گذاشته بودند روى اينجا. حالا مى خواهند اينجا را بگيرند و شما را بفرستند آنجا.» اتاق حسابى شلوغ است. كمدها و گنجه هاى قرمز و آبى با خال هاى نقره اى. امسال بچه ها قرار است در خانه تكانى عيد كمدها و گنجه ها را يك دست نقره اى رنگ كنند تا با دو تخت دو طبقه آهنى اتاق يك دست شود. ديوار اتاق يك جاى خالى ندارد.
• اتاق دوم
اتاق دوم خالى است. مددكار مى گويد بچه ها يا سركارند يا مدرسه.
• اتاق اول
در اتاق محكم بسته مى شود. دوست ندارد حرف ها و نگاه هاى كسى را تحمل كند. انتهاى راهرو توالت و حمام است. اكثراً چاهشان گرفته است. بوى زننده اى در راهرو پيچيده است. در دو طرف راهرو خوابگاه ها قرار دارند. در گوشه اى از آن كمدهايى با درهاى صورتى درست همرنگ درهاى خوابگاه وجود دارند. كمد و وسايل بچه ها با قفل و كليد. شيشه اى شكست. خوابگاه اول. سئوال تكرارى «چرا اين كارها را مى كنى.» فقط ۱۸ سالش است. چمباتمه زده است. نوار گوش مى دهد. خواننده ناله مى كند. دست و پاى دختر مى لرزد. هنوز عصبانى است. قطره اشكش روى مژه هاى بلندش گير كرده است. دو سال است از خانه بيرون آمده است ديگر آبديده شده است و به سختى اشك مى ريزد. اما الان دارد اشك مى ريزد. طبق دسته بندى آسيب ها آنقدر آسيب ديده كه بايد به جاى مركز اميدوار كه بسته شده به مركز سطح ۳ دولت آباد در جنوب تهران برود. اين يعنى كيس دولت آباد. اشكش مى چكد. «كسى حق نداره اينجا حرف بزنه. حرف بزنم يا منو بيرون مى كنند يا كارمندشان را كه به من مى رسد. يك سال و نيم است كه اينجام و هنوز به هيچ جا نرسيدم. مى خواهم شرايط را درست كنم و زودتر منتقل بشوم. وقتى به حرفم گوش نمى دهند منم به حرف آنها گوش نمى كنم.»خوابگاه اول ساده و خالى است و غير از يك كمد كوچك و دو تخت آهنى دوطبقه هيچ چيزى ندارد. خوابگاه اول با خوابگاه هاى ديگر فرق دارد. «بچه هايى كه هنوز مستقل نشدند اينجا در رفاهند، چيزى كم ندارند و همه چيزشان به راه. و از خداشان هم هست كه از اينجا نروند. به من مى گويند بايد برم دولت آباد. چون كارهايى مى كنم كه خلاف قانون اينجاست. سيگار مى كشم. مى روم بيرون و دير برمى گردم. اگر كيس ديگر اين كار را بكند مى گويند اعصابش ضعيفه اما انگار من اعصابم ضعيف نيست. من بايد با دولت آبادى ها قاطى شوم؟ دوست ندارم.» سه ساله از خانه آمده بيرون. نتوانسته با نامادرى بسازه. آنجا هم تبعيض بوده. مى گويد: «هرجا مى رم تبعيض است.» پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند و با خانواده و فايل هيچ ارتباطى ندارد. «وقتى پدر و مادر آدم، آدمو ول مى كنه ديگه از فاميل چه انتظارى مى شه داشت.»
• باغ، زير درخت هاى سرو
از صبح دارد اينجا راه مى رود و فكر مى كند. معلوم نيست صداى جيك جيك گنجشك ها را مى شنود يا نه. از اميدوار آمده. آن روز كه اميدوار را بستند با بقيه مشهد بود. پرونده روان دارد و ديگر نمى تواند برود مركز آصف. آصف را خيلى دوست دارد. آصف به خانه سلامت معروف است. فكر مى كند بچه هاى آنجا مثل خودش هستند. تا الان شش ماه مركز آصف، سه ماه مركز نواب، يك ماه اميدوار، يك ماه دولت آباد، دو ماه مجتمع آزادى بوده است. تصميمش را گرفته و مى خواهد كار كند تا برادر و خواهرش را از خانه پدرش بيرون بياورد. پدرش ناراحتى روحى و روانى دارد و او و برادر بزرگترش را از خانه بيرون كرده است. تصميم گرفته از مهرماه درس بخواند، تا دوم راهنمايى سواد دارد. «مادرم ده ساله فوت كرده، سه تا خواهر و دو تا برادر دارم. يك خواهرم اغفال شده ازدواج كرده و شوهرش معتاده و مى خواد طلاق بگيره. بابام منو برادرم را خانه راه نمى دهد. برادرم شب ها تو كارگاه خياطى همسايه مان مى خوابد. بهزيستى دارد سعى مى كند كه خواهر و برادرم را هم از بابام بگيرد. من چهارساله بهزيستى ام و يك بار هم نيامده به من سر بزند. هر شب آرزوى مرگ ما را مى كند.» آخر هفته از سالمند نگهدارى مى كند، خودش مى گويد سالمند لگنى. اغفال نشده است يعنى به راه بد كشيده نشده با پسرها رابطه نامشروع نداشته و به مواد مخدر هم رو نبرده. خيلى ها بهش پيشنهاد دادند كه بره تو كار خلاف. اما نرفته. اينجا نمى خواد خيلى با بچه هاى خوابگاه ۲ ارشاد قاطى شود چون مى گفت اينها اكثراً در معرض آسيب بودند.
• اتاق چهارم
خوابگاه چهارم خالى است و تاريك. مددكار مى گويد بچه ها يا سركارند يا مدرسه.
مركز ارشاد يك مركز سطح ۲ است و در حال حاضر ۲۱ بچه دارد. از سال ۶۱ با نيت بازتوانى زنان ويژه راه اندازى شده و از سال ۸۱ با تغيير كاربرى به صورت تخصصى از دختران آسيب ديده يا در معرض آسيب نگهدارى مى كند. اغفال كلمه اى است كه اينجا زياد استفاده مى شود. اگر كسى اغفال هم شده باشد كيس ارشاد است. اينجا قرار است دختران بازپرورى شوند. يكى از كاركنان مركز مى گويد: «در اين مركز مشاوره، مددكارى، روانشناسى، برنامه هاى تفريحى و مذهبى، آموزش ارتباط با جامعه، آموزش شيوه صحيح زندگى و ايجاد ميل استقلال انجام مى شود. متاسفانه حوزه رفاه اجتماعى ما آنقدر تخصصى نشده است كه ما برويم كيس را در شرايط سخت نجات بدهيم. كيس اگر اقدام به فرار كند ممكن است نتيجه اى بگيرد اما اگر خودش را به ما معرفى نكند ما به او دسترسى نداريم.» كارشناسان چند اشكال عمده را از مراكز بازپرورى بهزيستى هميشه گرفته و هنوز هم مى گيرند يكى اينكه افراد بازپرورى شده دوباره به مركز بازگشت داده مى شوند و ديگر اينكه به دليل كمبود فضا و امكانات، دختران با آسيب هاى متفاوت در كنار هم قرار مى گيرند. كارشناس مسئول مركز اميدوار نكته اى ديگر را اضافه مى كند: «طبق دستورالعمل بهزيستى فرد مددجو فقط شش ماه و با نظر تيم تخصصى تا هشت ماه مى تواند در مركز ما بماند. با اطمينان مى گويم طبق تجربه اى كه از چهار سال كار بازتوانى دارم ما نمى توانيم كيس آسيب ديده يا در معرض آسيب را ظرف شش يا هشت ماه بازتوانى كنيم. تا زمانى كه به اين اعتماد نرسيده ايم كه فرد بعد از خروج از مركز ما توانايى زندگى مستقل را دارد اختيار شرعى نداريم او را ترخيص كنيم. كيس هايى داريم كه چهار ساله در مركز ما هستند تازه بيمارى هاى روح و روان نهفته آنها درمان شده و تازه بعد از چهارسال مى توانند با اجتماع ارتباط سالم بگيرند و وارد مرحله كاريابى شوند چهار سال پيش شش ماه بعد از ورودشان اين توانايى را به هيچ عنوان نداشتند.» تشخيص آمادگى دخترها براى كار توسط مددكار مركز انجام مى گيرد. مددكار موظف است محل كار را ببيند، شرايط محيط كار را بسنجد و از سلامتى آن محيط اطمينان حاصل كند. فرار به تنهايى يا دسته جمعى يكى از اتفاقاتى است كه در اين مراكز زياد مى افتد. بچه ها مى روند سر كار و يا مدرسه و ديگر برنمى گردند. از اين نظر اجازه خروج ها به نحوى كنترل مى شود. مددكار مركز مى گويد: «تا زمانى كه اطمينان حاصل نكنيم كيس مورد بازتوانى قرار گرفته تنها بيرون نمى رود و معمولاً با مددكار براى خريد لوازم شخصى يا هر كار ديگر بيرون مى رود. براى راضى كردن مديران به ثبت نام اين بچه ها خيلى مشكل داريم اما در اين منطقه خوشبختانه مديران همكارى خوبى با ما دارند.» مددكار مى گويد: «حتى اگر دخترى را نتوانيم براى شركت در كلاس درسى يا كلاس هاى حرفه اى ديگر بفرستيم معلم خصوصى مى گيريم. اين حرف را بايد نشنيده گرفت چون با بضاعت بهزيستى به طور قطع اين كار عملى نيست. اين مركز دو مددكار و يك روانشناس به طور ثابت و يك پزشك عمومى سه روز در هفته دارد. تعداد پرسنل مان كم است. اگر بخواهيم ايده آل كار كنيم هر سه كيس بايد يك مددكار داشته باشد كه بتواند با اشراف كامل به مسائل بچه ها رسيدگى كند. شيشه شكسته را از اتاق جمع مى كند در باغچه مى ريزد. مى بيند كه غريبه مى رود شيشه ها را محكم تر در باغچه مى ريزد انگار مى خواهد تا آخر دقايق صداى اعتراضش را به غريبه برساند. تا دم در ديگر هيچ صدايى از داخل به گوش نمى رسد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط nima  |